X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
شنبه 10 اسفند 1387
عشق ناب Pure Love

چند روزی بود احساس میکردم یکی دنبال من می یاد . سایه به سایه . وقتی از جلوی دانشگاه میرفتم طرف ماشینم چهره ای معصوم به من خیره میشد . چند روزی گذشت . یک روز از در دانشگاه اومدم بیرون . چند قدم رفتم که یکی صدام زد . برگشتم دیدم یه دختر خانم به من گفت ببخشید . گفتم جانم . نزدیکتر اومد. گفت سلام . منم سلام کردم . اسمشو پرسیدم . گفت من شیوا هستم . منم خودمو معرفی کردم . شیوا به من گفت میتونم با شما حرف بزنم . منم گفتم پس الان داریم چی کار میکنیم . خندید گفت راست میگی آقا مهران . نمی دونم یه حس عجیبی بهم می گفت شیوا رو میشناسم انگار منتظرش بودم . شیوا هم همین احساس رو داشت به من گفت چند روزی بود که می خواستم با شما صحبت کنم یعنی بهتر بگم می خواستم با شما درد دل کنم . منم گفتم اتفاقا منم یکی رو می خواستم که باحاش حرف بزنم . شیوا گفت بهتره از جلوی دانشگاه بریم یه جای ساکت با هم حرف بزنیم . گفت باشه . شیوا ماشین نداشت من رفتم ماشینمو اووردم شیوا اومد توو ماشین . بهش گفتم کجا بریم گفت هر جا که راحت تری . یکی از دوستام یه کافی شاپ تو خیابون نیاوران داره . دیگه رفتیم اونجا. رسیدیم دم کافی شاپ دوستم اونجا بود خیلی مارو تحویل گرفت . یه جای خوب به من و شیوا داد . بعد چند دقیقه شیوا گفت : مهران چند سالته گفتم چند سال بهم می یاد گفت بیست و پنج همین حدودا گفنم آره شیوا گفت راست میگی چه دقیق گفتم . منم گفتم حالا تو بگو گفت من بیست و دو سالمه یه لحظه دیدم شیوا یه حالتی بهش دست داد تمام صورتش رو غم گرفت گفتم اتفاقی افتاده گفت نه . گفت مهران من خیلی وقته دنبال یه همزبون میگردم . نمی دونم ولی خیلی وقته که می خوام از کشور برم بیرون نمی دونم چی کار باید بکنم از روزی که تورو دم دانشگاه دیدم دلم بهم گفت خودشه . همونی که می تونه کمکت کنه . من بهش گفتم از دست من چه کمکی ساختس . گفت فقط می خوام همراه من باشی . میتونی. گفتم من باید فکرامو بکنم . از کافی شاپ اومدیم بیرون . رفتم شیوا رو برسونم دم خونشون .شیوا گفت این شماره منه بهم زنگ بزن خونمونم که یاد گرفتی . گفتم باشه فعلا کاری نداری گفت به امید دیدار . منم اومدم خونه . تا صبح به حرفای شیوا فکر کردم احساس خوبی داشتم انگار شیوا همونی بود که من دنبالش میگشتم . منم دنبال کسی بودم که براش حرف بزنم . تا صبح بیدار بودم . دم صبح خوابم برد . فردا زنگ زدم خونه شیوا یینا خودش گوشیرو برداشت . گفت سلام مهران جان گفتم سلام گفت دیشب خیلی زحمتت دادم گفتم اتفاقا خیلی خوش گذشت . شیوا گفت الان میتونی بییای خونه ما . می خوام با هم حرف بزنیم . منم رفتم خونه شیوا . خونه خوشگلی بود . چند ساعتی با هم صحبت کردیم . شیوا گفت من می خوام برم آمریکا . گفتم مبارکه گفت ببینم مهران توو تا حالا عاشق شدی . گفتم نه گفت از کسی هم خوشت نیومده گفتم نه . شیوا گفت تا حالا فکرشو کردی که بری خارج گفتم چند دفعه فکرشو کردم ولی بهش عمل نکردم . شیوا گفت من می خوام با تو ازدواج کنم . گفتم چی ازدواج . گفت آره گفتم غافل گیرم کردی . من تا حالا به ازدواج فکر نکرده بودم گفت پس فکراتو بکن خبرشو بهم بده چند ساعت پیش شیوا بودم بعد خداحافظی کردم اومدم بیرون تو راه همش تو فکر بودم . گفتم شیوا نیمه گمشده منه . همونیه که من دنبالش بودم تا رسیدم خونه زنگ زدم شیوا . به شیوا گفتم دوست داری با هم باشیم . شیوا خندید و گفت راست میگی . گفتم من با تو ازدواج میکنم . شیوا هم گفت منم خیلی دوست دارم . بعد چند وقت موضوع رو با خونه وادمون در میون گذاشتیم اونا هم راضی بودن . من و شیوا با هم ازدواج کردیم . نمی دونم ولی انگار خدا منو سر راه شیوا قرار داده بود شاید قسمت ما همین بود . عروسی تموم شد . شیوا گفت مهران دوست دارم . گفتم شیوا یادته روز اول اومدی دم دانشگاه از همون اول یه حس عجیبی بهم دست داد . شیوا گفت هر دومون خسته ایم بنظرم بریم بخوابیم . شیوا به من گفت مهران دوست دارم منم بهش گفتم منم دوست دارم . چند هفته بعد از عروسی یکی از دوستای قدیمی مو دیدم . تو فرودگاه کار میکرد . بهش جریان رفتن من و شیوا رو گفتم . من و شیوا تصمیم گرفتیم از کشور بریم آمریکا همون جا زندگی جدیدی رو شروع کنیم . چند ماه بعد من و شیوا همه کارامونو کردیم . دیگه کاری نمونده بود . روز پرواز رسید . هر دو رفتیم فرودگاه . بلیط و پاسپورت رو دادیم رفتیم تو هواپیما . هواپیما شروع به پرواز کرد . بعد از چند ساعت رسیدیم آمریکا . دیگه وارد آمریکا شده بودیم هواپیما تو فرودگاه فرود اومد. درهای هواپیما باز شد انگار خواب میدیدیم . آمریکا واقعا ما آمریکا بودیم . از هواپیما اومدیم بیرون . یکی از فامیلای بابام تو اونجا برامون خونه خریده بود رفتیم خونه جدید شیوا گفت اصلا باورم نمیشه از تهران اومدیم آمریکا . بعد ازچند وقت خدا به ما یک پسر داد . زندگی تو آمریکا . برای من و شیوا شروع یه زندگی بود ولی همیشه بهم میگفتیم دوست دارم . وقتی فکرشو میکنم میبینم که سرنوشت چه قدر میتونه عوض بشه منی که ترم دانشگاه رو با تک ماده رد میکردم الان آمریکا خونه دارم زن دارم و حتی بابا شدم . خیلی خوشحال بودم . من و شیوا تصمیم گرفتیم تا آخر عمر با هم باشم و همیشه و همه جا این کلمرو به هم بگیم فقط بگیم : من تورو دوست دارم . به شیوا گفتم این مهم نیست که کجای دنیا زندگی کنیم این مهمه که به هم علاقه داشته باشیم . بعد از چند سال زندگی تو آمریکا برامون سخت شد . درد غربت نشینی عذابمون می داد . تا اینکه یه روز دوباره برگشتیم . نمی دونم ولی انگار دیگه جای ما آمریکا نبود شاید از اول هم نباید میرفتیم . من و شیوا باز به کشور برگشتیم . زندگی خوبی داشتیم در سالهای پیری هم در کشور بودیم ولی هیچ موقع اون لحظه اول آشنایی خودمو و شیوا رو فراموش نمیکنم

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes