X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
چهارشنبه 9 بهمن 1387
دفتر انشاء

عشق تنها عنصر هوشمندیست که می تواند جامد ، مایع یا گاز بودنش را خود تعیین کند ...گاز فراری که با یک نگاه آزاد می شود ،با یک کلمه در میان قلبت منجمد می شود ، چون سنگی میان چاه معلق ، واژگون ... سیالی که وقتی جاری می شود می تواند هزاران نفر را در اوج شادی با سرود زندگی به سوی مرگ رهبری کند ... آن روزها که همه چیز بوی درس می داد و کتاب ودفتر...یادت هست ؟ نخستین روزهای مدرسه را می گویم. هیچ یادمان نبود آن روزهای آنقدر قشنگ و شاعرانه هستند که بعد از سالها بزرگ شدن و به اصطلاح روشنفکر شدن، تبد یل به اسطوره های عاطفی زندگیمان می شوند.... آنقدر غرق در امتحانات ثلث و شیطنت های بعد از کلاس بودیم که نفهمیدیم چقدر راه پیمودهایم و به این طرف زمان قدم گذاشته ایم.. زمانی که همه چیز را با خودش برده بود وتنها یک آلبوم پر از عکس ودفتر انشاهایی که بوی تازگی قلم ورطوبت می داد نصیب جوانی مان شد. 

درس بی صدای عشق :  

نورا هجده ساله در حالیکه به اتفاق مادرش کنار ساحل دریا قدم می زد از او پرسید : راستی مادر چگونه توانستی زندگی مشترک با پدرم را ادامه دهی ؟ . مادر لحظه ای فکر کرد . آنگاه خم شد و دو مشت ماسه از زمین برداشت . یکی از مشتها را به هم فشار داد ماسه از میان انگشتانش بیرون رفت . هر چه انگشتانش را بیشتر فشرد ماسه بیشتری بیرون ریخت . مشت دیگر را به همان حال نخست باز نگهداشت ماسه ها سر جایشان باقی ماندند .نورا با تعجب به مادرش نگاه کرد و به صدای آهسته ای گفت : حالا فهمیدم . مادر نورا به اصل مسلمی اشاره کرده بود: جبر و زور مغایر عشق و دوستی است . نورا به این نصیحت نیاز داشت . با نامزدش مشاجره کرده بود وحالش هم تعریفی نداشت . پیام بی صدای مادر به او بینشی درونی داده بود : بیش از اندازه مالکیت طلبی می کنم می خواهم به جبر و زور کارهایم را پیش ببرم . باید در رویه ام تجدید نظر کنم و همین کار را هم کرد . ماجرا را از زبان خود نورا بشنوید :

نامزدم به شدت عصبانی بود .دعوت زن وشوهری را به شام قبول کرده بوم که او از آنها دل خوشی نداشت . در حالی که با اتومبیل به خانه آنها می رفتیم به فکرم رسید که تابحال اورا به معاشرت با اشخاصی که از آنها دل خوشی نداشته مجبور کرده ام . در گذشته و در موارد مشابه بحث بالا میگرفت . این بار به خود گفتم : این حق اوست که نخواهد با بعضی ها معاشرت کند . دستم را روی شانه اش گذاشتم وگفتم می خواهم از تو عذر خواهی کنم . حالت را درک می کنم . می دانم که از معاشرت با این زوج خوشت نمی آید حتما مرا می بخشی . با تعجب به من نگاه کرد عصبانیتش در لحظه ای ناپدید شد . در جوابم گفت : خوب... از اینکه به فکر من هستی متشکرم .. این برای هر دو ما یک پیروزی بزرگ بود .

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes