خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
جمعه 13 دی 1387
دنیای عجیب آدم ها

 شخصی به همسرش می گو ید :
من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم
اما این عشق نیست ‘ گرسنگی است
شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیاز مندش باشید.
عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد
در عشق اجباری نیست
عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن
برای آنکه کسی یا چیزی را به دست آوری
رهایش کن!

عشق و دوست داشتن چه فرقی باهم دارند و کدامیک بهتر است؟  

فرق عمده ی عشق با دوست داشتن آن است که عشق غیر منطقی و سرخود است، اما دوستی، در مرور زمان و پس از مراحل آشنایی با یکدیگر بوجود می آید. عشق می تواند در یک لحظه بوجود آید و به همین دلیل بعضی ها سعی دارند که آن را کنترل کنند و یا از آن دوری کنند. اما هیچ کس نمی تواند از دردی که عشق با خود بهمراه دارد دوری کند. داستان لیلی و مجنون از بهترین مثالها است. عظمت عشق، می سوزاند، کور می کند، دیوانه می کند، جدایی را خنثی می کند، انسان را کامل می کند و نی را به صدا در می آورد:

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد (مولوی)

دوستی، ساختمانی است که باید آن را ساخت تا بتوان به آن تکیه داشت. دوستی و دوست داشتن در عمل خود را نشان می دهند. به همین دلیل عشق بیشتر به قلب انسان و دوستی به مغز انسان وابسته است.

در زبان عامیانه عشق را بصورت همان نیمه ی از دست رفته توصیف می کنیم. دوست داشتن از شیفتگیِ کمتری برخوردار است و در تفکر مردها بیشتر با فهم همان واژه ی "رفیق" توصیف می شود.

اگر لحضه ای انسان را تنها با تمایلات حیوانی اش بنگریم، عشق همان رسیدن به همخوابی با فرد یا زوج دیگری است. در زندگی زناشویی انسان و در مرور زمان این عشق که کم کم به دوستی تبدیل می شود با تمایل کمتر همبستر شدن با یکدیگر همراه است اما در جامعه های فرهنگی این مسئله را بدین صورت بزبان نمی آوریم.

گذشته از تمایلات حیوانی و در نگهداری از بار خانوادگی و عاطفی، عشق و دوستی در هم می آمیزند و در یکدیگر ریشه می دوانند. در این میان انسان تمایلات خود را سرکوب می کند تا اجتماع موجب به بی بندوباری نشود! برای مثال، مسئله ی "تک همسری" در جوامع مدرن یکی از مشکلات عمده ای است که انسان با آن می جنگد تا بتواند گرایش های خود را کنترل کند.

دوست داشتن و عشق در تمامی طول زندگی انسان بصورت های متفاوت فهمیده می شود. در جامعه ی خودمان جهان بینی جوانان و والدین در این خصوص با کشمکش های سختی روبرو است که درک کردن آنها کار هر کسی نیست...  عشق است همه، دوست داشتن است و اما دوست داشتن عشق نیست

یکشنبه 1 دی 1387
شعر تلخ روزگار

مینوازد مرد
در خیابانی تهی از زندگی،از عشق
مینوازد شعر تلخ روزگارش را
جامه اش یکدست پیراهن
در زمستانی که از سرما کسی بیرون نمی آید
او برای ساکنان خانه های گرم و اشرافی
ساکنانی که کنار آتش شومینه لم دادند
مینوازد لحظه های شور و مستی را

مثل شروع همه قصه ها، یکی بود یکی نبود. من بودم و تو بودی و یه دنیا با یه عالمه آدم، یه عالمه آدم با یه دنیا آرزو. یه ور دنیا من بودم تنهای تنها. با یه دل شکسته، با یه قلب که هیچکی صاحبش نبود. با چشایی که قسم خورده بود عاشقونه نگاه نکنه. با دستایی که که قول داده بود دست هیچکی رو از رو عشق نفشاره. اون ور دنیا تو بودی و یه قلب عاشق، یه دل شکسته، یه دنیا آرزو، یه عالمه درد دل و حرف های نگفته. با دلی که عذاب عشق رو چشیده بود، با دستایی که توی تنهایی و سرما لرزیده بود. با غروری که شکسته بود. با چشمای مغروری که اصلا نمی شد ازش خوند چقدر ساده و راحت اشکی می شه. من می اومدم، تو می اومدی، یه جای دنیا به هم رسیدیم. اما نه تو دلمو لرزوندی نه من دلتو. هر کسی خودش بود توی تنهایی هاش آرزو می کرد یکی بشه همدم همیشگی اش! اما یه روز چشت افتاد تو چشام، ته نگات خوندم چقدر ساده ای و دوست داشتنی، چقدر عاشقی و دل پاک. نمی دونم تو از نگام چی خوندی اما ... انگار یکی تو دلت می گفت: دیگه گم شده تو پیدا کردی!

روزها اومد و رفت. چقدر تو تنهایی یواشکی به یادت بودم به یادم بودی. چقدردرد دل کردیم. با هم خندیدیم، گریه کردیم... برات از تنهایی هام گفتم، برام از دل شکستگی هات گفتی. برات از غم و غصه هام گفتم، برام از درد عاشقی گفتی... چقدر واسه ام حرفای قشنگ زدی از دوستی، عشق و محبت... اون روز ها من بودم با یه دنیا بی اعتمادی، شک و تردید، ترس و واهمه... دستتو دراز کردی دستمو پس کشیدم، انگار همه دنیا داشت من و تو رو نگاه می کرد. دستتو جلو آوردی، باز من دستمو پس کشیدم. گفته بودم می ترسم، من می ترسم، حتی از سایه خودم هم می ترسم. چشمای کنجکاو و حسد مردم من و تو رو می پایید. چند بار خواستم دستمو بذارم تو دستات اما هر بار ترسیدم. من دیگه تو شده بودم، تو دیگه من شده بودی. دیگه قلب من صاحب داشت. دیگه چشام قسمشو شکسته بود. دستام هی پرپر می زد بشینه تو دستات. دستتو آوردی جلو اومدم دستمو بذارم تو دستات که یکی اومد جلو یه حرفایی به هم زد، باز من ترسیدم. شک و تردید دیکه داشت دیوونه ام می کرد اما...

یه دفعه نفهمیدم چی شد؟! کی من و تو رو از هم جدا کرد؟! کی من و تو رو پیش روی هم تباه کرد؟! کی از فرشته معصوم تو برات یه دیو سیاه ساخت که قدر شاهزاده ناجی شو نمی دونست؟! نمی دنم کی از اون همه صمیمیت و عشق شاهزاده واسه من قهر و جدایی و کینه ساخت؟! آره چشم حسود دنیا و این آدماش عشق من و تو رو نظر کرد. اون لحظه ای که اومدم دست بذارم تو دستات یکی تو گوشم زمزمه می کرد: نرو!، توی گوش تو زمزمه می کرد: برو! من و تو غافل از چشمای عاشق هم گوشمونو سپردیم به حرف حسود ها! دستامونو پس کشیدیم. تو باز خودت شدی و من خودم. به هم رسیده بودیم اما از کنار هم رد شدیم از هم گذشتیم و باز هر کدوم رفتیم سراغ راهی...

لحظه جدا شدن هر دو مون برگشتیم پشت سرمون و نگاه کردیم. تو به جای فرشته ات یه دیو سیاه می دیدی، من به جای شاهزاده ام یه قلب مغرور و بی گذشت می دیدم. حتی یادمون رفت برای هم دست تکون بدیم. سر تو برگردوندی، سرمو برگردوندم. صدای خنده حسود ها رو می شنیدم. نمی دونم می شنیدی یا نه! دلم لرزید نکنه اشتباه کرده باشم. دوباره برگشتم تو با چمدون پر از اشک و حسرت و عشق می رفتی. صدات زدم فریاد زدی: دیگه صدام نکن! کاشکی اون لحظه آخر برمی گشتی نگاهم می کردی. اگه بر می گشتی دیگه من اون دیو سیاه نبودم فرشته معصوم خودت بودم. اما برنگشتی. برات دست تکون دادم ندیدی. همون جا ایستادم رفتنت رو تماشا کردم. صدای خنده ها بلند تر می شد و تو دورتر می شدی. کوچیک و کوچیکتر. اونقدر دور شدی که دیگه نمی دیدمت. من همون جا نشستم همون جا که دیده بودمت. چشم حسود ها هنوز منو می پایید. نمی دونم تو کجا رفتی؟ به کجا رسیدی؟ چیکار کردی؟ فراموشم کردی یا نکردی؟ اما...حالا که نیستی فقط یه آرزوی محال واسه ام مونده یه حسرت که همیشه باهامه کاش اون لحظه که صدات زدم فقط یه لحظه یه چشم به هم زدن نگام می کردی شاید به جای دل من، دل این حسود ها رو می شکستی...

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes