X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
سه‌شنبه 1 بهمن 1387
گیتار شکسته

برای گلبرگ زندگیم . برای غنچه ای که هرگز نمی شکفد ...
خانه ساکت ومن همچنان تنها غروب است و خورشید ملول آرام آرام در قاب شکسته چشمانم می نشیند و وقتی با تمام وجودم به اعماق قلبم چنگ می اندازم اندوهی سترگ بر شانه های لرزانم آوار می شود و بی آنکه بخواهم با کوله باری از آوازهای دلتنگی راهوار کوچه های پر از تنهاییم می شوم . اما هنوز چند قدم نرفته خاطراتی به پیش وازم می آیند که تلخیشان رگهای جانم را می گیرد و رودی از هراس در رگهایم جاری می کند و دیگر هیچ روزنی نگاه تنهای من را به خودش نمی خواند و من همچنان و رها و سرگردان به گلبرگ زندگیم می اندیشم و چون بادهای پریشان هویه گر میان کوچه تنهایی ام پرسه می زنم راستی چقدر من گنهکارم … ؟ گلبرگ نازنینم : گرچه به گناه خویش معترفم ولی بدان برای لمس نگاهت روز به روز بهانه گیرتر می شوم . می ترسم سخاوت نگاهت سر سختانه دلم را به بازی بگیرد و با آمدنت دگر امیدی به پرواز نداشته باشم ، حق باتوست پرهایم آزادند آسمان بلند و وسیع اما نگذار با آمدنت دلم اسیر دلت شود چون تو خوب می دانی ، نمی توان بدون دل بدون گلبرگ پرواز کرد خواهش میکنم از من نخواه که همسفرم باشی . چون راهی که من در پیش دارم بس سخت است و دشوار و تو گلبرگی نازنینی پاره ای از وجودم هستی و نمی توانم چشمان پر امیدت را در تاریکی شب رها کنم . پس نازنینم برو .......  برو  بی آنکه بدانی برای لمس تنت در خم این کوچه چقدر تنها مانده ام و این تنهایی چنان مرا
می آزارد که در گلویم هزار قناری غمگین بهار سبز چشمانت را بهانه می گیرد و مردمکان خالی چشمم در اندوه و حستی ژرف مانده اند که چرا نمی توانم لحظه های بودن تو را با مژه بر صفحه قلبم بنویسم چه دردناک است لحظه رفتنت و چه دردناکتر اینکه با دستان خودم گلبرگ نازنینم را در حصار خشک هستی ام لحظه لحظه و ذره ذره نابود کنم .گلبرگ نازنینم : نمی دانم  بعد از رفتنت چه کسی بغض گلویم را می شکند وکدامین جود به چهره خسته ام لبخند
 می زند ولی این را خوب می دانم که نمی توانم انتظار شیرین دیدنت را تحمل کنم و هیچ امیدی نیست به لحظه ای که برای اولین بار با اولین نگاهم در جستجوی تو باشم تو را در آغوش بگیرم و برایت همدم باشم. نوشتن این جملات روح خسته ام را سخت می آزارد و یاد چهره خاموشت زبانه های آتش درون سینه ام را شعله ورتر می کند و بیش از گذشته خودم متنفرم چون فقط و فقط خودم باعث جدایی من از تو شدم و تو دومین کسی هستی که در حضور معصومت اعتراف می کنم از خودم متنفرم اینها را برای سبک کردن گناهم نمی نویسم چون به گناه خویش معترفم و بزرگ ترین تاوان آن باور تلخ نبودنت است.
گلبرگ نازنینم : باور تلخ نبودنت همچنان مرا می آزارد و بسان یک پرنده در شاخه شب تنها ماندم و گلبرگ نازنینم خوب می دانم که دگر نمی توانم منتظر آمدنت بمانم چون تو نمی آیی . پس دلواپسی نگاهم را چه کنم و بی تابی اشکهایم بر کدامین شانه ها بریزند …؟
در  این تنهایی فقط اشک میهمان چشمان پر امیدم هستند . بدان که دگر تحمل ندارم چرا که روح خسته ام از بارش تند فاصله ها تب می کند و لحن معصوم احساسم لب به هزیان گشوده و می اندیشم به اینکه بی تو حصار سخت دوریها محکمتر می شود و هرگاه بی تو ماندن سخت آزارم می دهد رویای شیرینت را در ذهن مرور می کنم چون می دانم که دگر امیدی به دیدنت نیست اما خیلی خسته ام و نمی توانم روح مجروهم را با رویای تو تسکین بدهم و ای کاش تو می ماندی و بر فصل فصل زندگیم مرهمی می گذاشتی و غبار تنهایی را از جان خسته ام می زدودی . اما این خود محض است که به خاطر خودم آزادی و رهایی را از تو بگیرم پس رها باش آزاد باش و با مقام معصومیتت به آغوش آسمان بپیوند چون این گیتی هزار رنگ عشوه گر جای امنی برای گلبرگ نازنین من نیست
پس من را با رنج نبودنت تنها گذار تا دستانم برای همیشه پر از تنهای تو باشد.
خوب می دانم که حالا وقت گریستن است و ای کاش می توانستم مقام دلتنگی هایم را در معبد بادهای فراموشی بگیرم دریغا که اشک چشمانم دیدگاهیت که آسان نمی بارد و نازنینم در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی …
پس برای آرامش هر دویمان یک آسمان می گریم چون دلم تنگ یک دل سیر گریه کردن است
بدان که خیلی دوست دارم باور نکن سنگدل و بی رحم و بدان بی حضور مهربانت زندگیم سوت و کور خواهد بود ، اما فقط به خاطر خودت پس بدان من همیشه مشتاق خنده هایت بوده ام مشتاق سلام کردنت….. افسوس که دلت سرنوشت تو را از من جدا کرد ، پس مقام آرزوهایم را نادیده می گیرم و به این امید زنده خواهم بود که روزی چشمانم از ظلمت فشرده این روزگار تلخ سوی روزانه روشن باز کند و در گذار از کوچه های پر از خاطرات سرد بی کسی ام کسی بر شانه های بی کسی ام دستی کشد و امیدی باشد برای تولد دوباره زندگیم. مرا ببخش که برایت اینها را نوشتم و بارها برایت می خوانم تا بدانی آنقدرها هم شکیبا نیستم. اما شکیبای چه لذت شختیست........... هر موقع یه کاسه می شکنه صدای مرگ می ده  اگر کاسه یه ساز مثل سه تار بشکنه دیگه صدایی ازش بیرون نمیاد اما اگر کاسه دل بکشند تازه صداهاش بیرون مییاد. دل تا وقتی سالمه صدایی نداره اما تا وقتی شکست همه صداهاش بیرون می یاد

جمعه 13 دی 1387
دنیای عجیب آدم ها

 شخصی به همسرش می گو ید :
من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم
اما این عشق نیست ‘ گرسنگی است
شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیاز مندش باشید.
عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد
در عشق اجباری نیست
عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن
برای آنکه کسی یا چیزی را به دست آوری
رهایش کن!

عشق و دوست داشتن چه فرقی باهم دارند و کدامیک بهتر است؟  

فرق عمده ی عشق با دوست داشتن آن است که عشق غیر منطقی و سرخود است، اما دوستی، در مرور زمان و پس از مراحل آشنایی با یکدیگر بوجود می آید. عشق می تواند در یک لحظه بوجود آید و به همین دلیل بعضی ها سعی دارند که آن را کنترل کنند و یا از آن دوری کنند. اما هیچ کس نمی تواند از دردی که عشق با خود بهمراه دارد دوری کند. داستان لیلی و مجنون از بهترین مثالها است. عظمت عشق، می سوزاند، کور می کند، دیوانه می کند، جدایی را خنثی می کند، انسان را کامل می کند و نی را به صدا در می آورد:

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد (مولوی)

دوستی، ساختمانی است که باید آن را ساخت تا بتوان به آن تکیه داشت. دوستی و دوست داشتن در عمل خود را نشان می دهند. به همین دلیل عشق بیشتر به قلب انسان و دوستی به مغز انسان وابسته است.

در زبان عامیانه عشق را بصورت همان نیمه ی از دست رفته توصیف می کنیم. دوست داشتن از شیفتگیِ کمتری برخوردار است و در تفکر مردها بیشتر با فهم همان واژه ی "رفیق" توصیف می شود.

اگر لحضه ای انسان را تنها با تمایلات حیوانی اش بنگریم، عشق همان رسیدن به همخوابی با فرد یا زوج دیگری است. در زندگی زناشویی انسان و در مرور زمان این عشق که کم کم به دوستی تبدیل می شود با تمایل کمتر همبستر شدن با یکدیگر همراه است اما در جامعه های فرهنگی این مسئله را بدین صورت بزبان نمی آوریم.

گذشته از تمایلات حیوانی و در نگهداری از بار خانوادگی و عاطفی، عشق و دوستی در هم می آمیزند و در یکدیگر ریشه می دوانند. در این میان انسان تمایلات خود را سرکوب می کند تا اجتماع موجب به بی بندوباری نشود! برای مثال، مسئله ی "تک همسری" در جوامع مدرن یکی از مشکلات عمده ای است که انسان با آن می جنگد تا بتواند گرایش های خود را کنترل کند.

دوست داشتن و عشق در تمامی طول زندگی انسان بصورت های متفاوت فهمیده می شود. در جامعه ی خودمان جهان بینی جوانان و والدین در این خصوص با کشمکش های سختی روبرو است که درک کردن آنها کار هر کسی نیست...  عشق است همه، دوست داشتن است و اما دوست داشتن عشق نیست

یکشنبه 1 دی 1387
شعر تلخ روزگار

مینوازد مرد
در خیابانی تهی از زندگی،از عشق
مینوازد شعر تلخ روزگارش را
جامه اش یکدست پیراهن
در زمستانی که از سرما کسی بیرون نمی آید
او برای ساکنان خانه های گرم و اشرافی
ساکنانی که کنار آتش شومینه لم دادند
مینوازد لحظه های شور و مستی را

مثل شروع همه قصه ها، یکی بود یکی نبود. من بودم و تو بودی و یه دنیا با یه عالمه آدم، یه عالمه آدم با یه دنیا آرزو. یه ور دنیا من بودم تنهای تنها. با یه دل شکسته، با یه قلب که هیچکی صاحبش نبود. با چشایی که قسم خورده بود عاشقونه نگاه نکنه. با دستایی که که قول داده بود دست هیچکی رو از رو عشق نفشاره. اون ور دنیا تو بودی و یه قلب عاشق، یه دل شکسته، یه دنیا آرزو، یه عالمه درد دل و حرف های نگفته. با دلی که عذاب عشق رو چشیده بود، با دستایی که توی تنهایی و سرما لرزیده بود. با غروری که شکسته بود. با چشمای مغروری که اصلا نمی شد ازش خوند چقدر ساده و راحت اشکی می شه. من می اومدم، تو می اومدی، یه جای دنیا به هم رسیدیم. اما نه تو دلمو لرزوندی نه من دلتو. هر کسی خودش بود توی تنهایی هاش آرزو می کرد یکی بشه همدم همیشگی اش! اما یه روز چشت افتاد تو چشام، ته نگات خوندم چقدر ساده ای و دوست داشتنی، چقدر عاشقی و دل پاک. نمی دونم تو از نگام چی خوندی اما ... انگار یکی تو دلت می گفت: دیگه گم شده تو پیدا کردی!

روزها اومد و رفت. چقدر تو تنهایی یواشکی به یادت بودم به یادم بودی. چقدردرد دل کردیم. با هم خندیدیم، گریه کردیم... برات از تنهایی هام گفتم، برام از دل شکستگی هات گفتی. برات از غم و غصه هام گفتم، برام از درد عاشقی گفتی... چقدر واسه ام حرفای قشنگ زدی از دوستی، عشق و محبت... اون روز ها من بودم با یه دنیا بی اعتمادی، شک و تردید، ترس و واهمه... دستتو دراز کردی دستمو پس کشیدم، انگار همه دنیا داشت من و تو رو نگاه می کرد. دستتو جلو آوردی، باز من دستمو پس کشیدم. گفته بودم می ترسم، من می ترسم، حتی از سایه خودم هم می ترسم. چشمای کنجکاو و حسد مردم من و تو رو می پایید. چند بار خواستم دستمو بذارم تو دستات اما هر بار ترسیدم. من دیگه تو شده بودم، تو دیگه من شده بودی. دیگه قلب من صاحب داشت. دیگه چشام قسمشو شکسته بود. دستام هی پرپر می زد بشینه تو دستات. دستتو آوردی جلو اومدم دستمو بذارم تو دستات که یکی اومد جلو یه حرفایی به هم زد، باز من ترسیدم. شک و تردید دیکه داشت دیوونه ام می کرد اما...

یه دفعه نفهمیدم چی شد؟! کی من و تو رو از هم جدا کرد؟! کی من و تو رو پیش روی هم تباه کرد؟! کی از فرشته معصوم تو برات یه دیو سیاه ساخت که قدر شاهزاده ناجی شو نمی دونست؟! نمی دنم کی از اون همه صمیمیت و عشق شاهزاده واسه من قهر و جدایی و کینه ساخت؟! آره چشم حسود دنیا و این آدماش عشق من و تو رو نظر کرد. اون لحظه ای که اومدم دست بذارم تو دستات یکی تو گوشم زمزمه می کرد: نرو!، توی گوش تو زمزمه می کرد: برو! من و تو غافل از چشمای عاشق هم گوشمونو سپردیم به حرف حسود ها! دستامونو پس کشیدیم. تو باز خودت شدی و من خودم. به هم رسیده بودیم اما از کنار هم رد شدیم از هم گذشتیم و باز هر کدوم رفتیم سراغ راهی...

لحظه جدا شدن هر دو مون برگشتیم پشت سرمون و نگاه کردیم. تو به جای فرشته ات یه دیو سیاه می دیدی، من به جای شاهزاده ام یه قلب مغرور و بی گذشت می دیدم. حتی یادمون رفت برای هم دست تکون بدیم. سر تو برگردوندی، سرمو برگردوندم. صدای خنده حسود ها رو می شنیدم. نمی دونم می شنیدی یا نه! دلم لرزید نکنه اشتباه کرده باشم. دوباره برگشتم تو با چمدون پر از اشک و حسرت و عشق می رفتی. صدات زدم فریاد زدی: دیگه صدام نکن! کاشکی اون لحظه آخر برمی گشتی نگاهم می کردی. اگه بر می گشتی دیگه من اون دیو سیاه نبودم فرشته معصوم خودت بودم. اما برنگشتی. برات دست تکون دادم ندیدی. همون جا ایستادم رفتنت رو تماشا کردم. صدای خنده ها بلند تر می شد و تو دورتر می شدی. کوچیک و کوچیکتر. اونقدر دور شدی که دیگه نمی دیدمت. من همون جا نشستم همون جا که دیده بودمت. چشم حسود ها هنوز منو می پایید. نمی دونم تو کجا رفتی؟ به کجا رسیدی؟ چیکار کردی؟ فراموشم کردی یا نکردی؟ اما...حالا که نیستی فقط یه آرزوی محال واسه ام مونده یه حسرت که همیشه باهامه کاش اون لحظه که صدات زدم فقط یه لحظه یه چشم به هم زدن نگام می کردی شاید به جای دل من، دل این حسود ها رو می شکستی...

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes