X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
دوشنبه 13 آبان 1387
رومئو و ژولیت

رومئو زنده است . رومئو سم درون جام را سر کشید و آب دهانش را به بیرون ریخت و آرام آرام همان طور که می خواست از حال رفت . ژولیت که از خواب بیدار شد چون جسد رومئو را در کنار خود دید تاب نیاورد و او خود را کشت. شاهزاده و خانواده های رومئو و ژولیت به سوی اتاق خواب آن دو دویدند. در آن جا لاورنس ماجرای ازدواج پنهانی آن دو را برای خانواده هایشان تعریف کرد. در حالی که بزرگان مغرور دو خانواده از ملاک بر سر پیکر بی جان عزیزانشان با هم ابراز همدردی می کردند،رومئو که بر اثر سمی دروغین فقط بیهوش شده بود،آرام آرام به هوش آمد.

همه بهت زده به رومئو نگاه می کردند که چگونه در بستر مرگ ژولیت بر پیکر بی جان او گریه می کند.این صحنه آن چنان غم انگیز بود که هیچ کس نتوانست آن را تحمل کند و همه از اتاق بیرون رفتند تا رومئو را با غم هایش تنها بگذارند.رومئو ناباورانه فهمید که چطور فکر او برای رسیدن به آرامش در کنار ژولیت شکست خورده و چه اشتباه وحشتناکی مرتکب شده است.وقتی که او جام را سر می کشید تا خود را بکشد ژولیت زنده بوده است.او به خاطر اشتباه رومئو جان خود را از دست داد.یأس و ناامیدی تمام وجود او را گرفت.عشق او با بدنی خون آلود در آغوش او آرمیده و قطره های خون او بر لباس رومئو می چکید،انگار که قاتلی بی رحم قربانی خود را در آغوش گرفته باشد.

رومئو آهی کشید و گفت:« نه،مرگ همسرم گناه من نیست ». وجدانش او را آزار می داد،تلاش می کرد گناه مرگ ژولیت را به گردن کس دیگری بیندازد . به خود می گفت این گناه راهب لاورنس است . اگر ما با هم ازدواج نکرده بودیم ژولیت هرگز به این حال نمی افتاد که خودکشی کند . نه ، این هم او را آرام نمی کرد . اصلاً چرا باید با چنین دختری آشنا می شدم تا این قدر زجر بکشم . در افکار آشفته ی خود مهمانی ای را به یاد آورد که در آن برای اولین بار عشق از دست رفته ی خود ، ژولیت را دیده بود . مِرکوئیتو ، این گناه مِرکوئیتو یا بنوولیو ، اگر این دو مهمانی را برگزار نکرده بودند هرگز رومئو رومئو با چنین سرنوشت شومی رو به رو نمی شد .

شبانه روز را با همین حال پریشان در تنهایی سپری کرد . هیچ کس جرأت نداشت وارد اتاق شود . حال رومئو آن چنان آشفته بود که هر کس می خواست وارد اتاق شود دیوانه بار حمله می کرد .

چرا من هم خودم را مانند ژولیت نکشم ؟ نه ، باید بفهمم چرا چنین بلایی بر سرم آمده است . پس از گذشت یک شبانه روز وحشتناک به این نتیجه رسید که این دست سرنوشت بود ، که او را چنین خُرد کرده است . پس به آرامی و در عین حال عصبی از اتاق بیرون آمد و به سوی پدر خود رفت و او را در آغوش گرفت ، سپس به سمت پدر ژولیت رفت و او را نیز در آغوش گرفت . بعد از آن بر گونه ی تک تک حاضران بوسه زد و با گام هایی بلند دوباره به سوی بستر مرگ بازگشت و با قامتی استوار و نیرویی خارق العاده در اتاق را به هم کوبید و بست .

پس از آن ، هرگز کسی او را ندید ولی جای پای او به هنگام خداحافظی ، غمناک ترین شکوفه ها روییدند تا آذین دوستی نوپای خانواده های رومئو و ژولیت باشند .

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes