X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
دوشنبه 29 مهر 1387
هم اتاقی

 

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی...  

برس بدادم

اونی که دل و دینم رو برده

خیلی وقته نکرده یادم

هم اتاقی..

 ببین چگونه سیل اشکم شده رونه

درد جان سوزم رو بجز تو

بخدا هیچی نمی دونه

هم اتاقی...

 برو طبیب دل بیمارم رو بیار

بهش بگو

 عاشقش غریبه مرده از رنج و انتظار...

هم اتاقی  برس به دادم اون یکه دل و دینم رو برده

خیلی وقته نکرده یادم

سه‌شنبه 9 مهر 1387
کتاب ابتدایی

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

دوشنبه 1 مهر 1387
ماه مهر .. ماه مهربان

سلام . خوبید ؟ چه خبرا ؟ امروز اولین روز مهره از فردا مدرسه ها باز میشه و دوباره حال و هوای مدرسه رفتن شروع میشه از ماکه گذشته بریم مدرسه  ولی به همه دانش آموزایی که میرن مدرسه تبریک میگم مخصوصاکلاس اولی هایی که تازه امسال می خوانبه مدرسه برن . به نوگل های باغ زندگی اولین روز مدرسه رفتنشون رو تبریک می گم  فصل های خدا پشت سر هم میانو میرن تا چشم باز کنیم زمستون میرسه برف میباره  بعدش بهار میاد گل هاودرختا سبز میشن  همین طور فصل های دیگه پشت سر هم میان و میرن  .باید قدر همدیگرو بدونیم و از لحظاتمون استفاده کنیم تا بعد پشیمون نشیمو حسرت اونو بخوریم . ارغوان اولین روزیکه می خواست بره مدرسه خیلی خوشحال بود . اینجوری بود . منم دست کمی از اون نداشتم و خیلی خوشحال بودم  . بهترین دوران زندگی آدم همین دوران محصل بودنشه که تاعمر داره یادش میمونه و براش خاطره میشه . توی مدرسه با هم دعوا نکنید   کار زشتیه  ایشالا همتون خاطره های خوب داشته باشید و مدرسه و دانشگاه بهتون خوش بگذره  

 

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خُرد و شکسته گفت، نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ، تو خلوتِ شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که می مرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes