X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
جمعه 28 دی 1386
بابا بزرگ

چهلم است.کلی آدم سیاهپوش گلوله شده انددر یک تکه جا و از سرما میلرزندو فاتحه میخوانند.دست های من هم از سرما یخ زده و هیچ فکرنمیکردم بهشت زهرا اینقدر سرد باشد.میروم کمی آنسوتر و می ایستم توی آفتاب.نگاه میکنم تا انتهای قطعه-جایی که چهل روز پیش هزار حفره سیاه منتظر بلعیدن آدم ها بودند- حالا خاک هست و پلاکارد های کوچک قهوه ای که رویشان اسم کسانی نوشته شده است.آدم های دور و برمن هم به خاکی که روبه رو یشان است خیره شده اند.بابا بزرگ در قاب عکس میخندد.دلم برایش تنگ شده.دلم میخواهد یکی بیاید وسط جمعیت سیاه پوش و بگوید شوخی کردم بابا همش سرکاری بود. دلم میخوادبرم خونه ی بابا بزرگ و ببینمش که کنار بخاری نشسته و لبخند میزنه.اخرین باری که رفتیم خونه بابا بزرگ،دستمونو گرفت و گفت:بیاید بهم سر بزنید.ما دیگه عمرمون به دنیا نیست.از شما هم چیزی نمیخوایم جز همین سر زدن.ما رفتیم و روزی برگشتیم که پدربزرگ دیگه اونجا نبود.

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes