X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
پنج‌شنبه 13 دی 1386
دستان بهشتی

در روزگاری دور حدود قرن پانزدهم میلادی،در روستایی نزدیک نورمبرگ آلمان یک خانواده ی پر جمعیت ۱۰ نفره زندگی میکردند. شغل پدر خانواده کفاف زندگی آنها را نمیداد برای همین او شبانه روزی کار میکرد تا همسر و فرزندانش احساس کمبود نکنند. در بین فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهای آلبرت وآبریش. آنها علائق یکسانی هم داشتند و دوست داشتند تا در آینده نقاش یا مجسمه ساز شوند. آنها آکادمی هنر سوئد را برای تحصیل خود انتخاب کرده بودند.سالها گذشت و انها به سن دانشگاه رسیدند. اما پدر قادر به پرداخت هزینه تحصیل هردوی آنها به طور همزمان نبود. برای همین قرار شد که قرعه کشی کنند و نفر برنده به سوئد رفته و نفر بازنده با کار در معدن کمک خرجی برای برادرش باشد.وبعد نفر بازنده به سوئد برود وتحصیل کند. قرعه به نام آبریش افتاد و او به سوئد رفت و به تحصیل در رشته نقاشی پرداخت. آلبرت هم در معدن کار میکرد. ۴سال گذشت و حالا آبریش یک نقاش معروف شده بود.او با خوشحالی به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود. اما دستهای آلبرت در اثر کار در معدن خراب و ضخیم شده بود و انگشتانش از حالت طبیعی خارج شده بود. او گفت:من دیگر با این دستها قادر به نقاشی نیستم اما دستهای تو دستهای من هم هست مهم این است که تو به آرزویت رسیدی.ابریش اشک ریخت و برادرش را در آغوش گرفت.او آینده اش را فدای برادرش کرده بود. سالها گذشت و نام آبریش دورر به عنوان بهترین نقاش رنسانس در همه دنیا پخش شد. اما از بین همه آثارش یک نقاشی زیبا وجود دارد که آن را از روی دستهای برادرش آلبرت کشیده و به او هدیه کرده. یک شاهکار هنری معروف به نام دستان بهشتی

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes