X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
شنبه 8 دی 1386
چقدر غریبی رو زمین

تنها تر از یک برگم
با بار شادی های مهجورم
در اب های سبز تابستان
ارام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غم های پاییزی
در سایه ای خود را رها کر دم

مادرم تصمیم گرفته به هر قیمت که شده مرا خوشبخت کند . تنها مایه دلخوشی و تنها علاقه زندگی او هستم . سلامتی و درس و مشق و مدرسه و زندگی اجتماعیم مسایل اصلی زندگی اوست . مادرم زن پر تلاشی است . هر کاری که فکرش را بکنید برایم انجام می دهد و به همه خواسته های من عمل می کند . حتی جورابهایی را که یکبار هم نمی پوشم می شوید . خدا نکند که سرما بخورم . بیمار روانی می شود . خانه را به داروخانه ای از انواع داروهای آنتی بیوتیک مبدل می کند . به هر جای آشپزخانه که نگاه کنی سوپ می بینی . در بیماری و در سلامت یک لحظه نگاه از من بر نمی دارد . بزرگترها چتر حمایتی خویش را بر سر فرزندان می گستراندند و بچه ها نیز گویی بعد از خدا صاحبان تجربه را لایق سجده می دانستند و بزرگترها را ستایش می کردند. وقتی پدر از راه می رسید گرمی و محبت به خانه وارد می شد ، همه ساکت می شدند تا فقط  او صحبت کند. وقتی به سر کار می رفت بدرقه اش می کردند و زمانی که خسته بود اسباب آرامشش را مهیا می کردند . مادر نیز برای خود ارج و قربی داشت. او مونس تنهایی فرزندان و دیگر اهالی خانه بود. همه درد دل ها می بایست با او در میان گذاشته شود چون فقط او بود که می توانست محرم رازهای پنهان باشد. امروز از آن همه احترام و ادب نسبت به بزرگترها خبری نیست . زمان همه چیز را از نسل آینده گرفته بی آنکه جرات اختیار به فردا دهد و یا کسی متوجه باشد چه برسرش می آید فردایی که شاید جز ستم به گذشته چیز دیگری به همراه نداشته باشد . بارها شاهد بی احترامی به بزرگترها و نگه نداشتن حرمت والدین از سوی نوجوانان و جوانان بوده ایم . احترام به پدر و مادر فراموش شده نه فقط پدر و مادر بلکه احترام نذاشتن به بزرگ تر .  والدینی که به گناه زمانه پیر شده و کم کم به دست فراموشی سپرده می شوند و حرمتی که لحظه به لحظه رنگ می بازد  ، دل هایشان می شکند. زمان باز هم سپری می شود و فقط دو نسل باقی می ماند که هر دو محکوم زمانه و هر دو صاحب احترامند

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes