X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
جمعه 28 دی 1386
بابا بزرگ

چهلم است.کلی آدم سیاهپوش گلوله شده انددر یک تکه جا و از سرما میلرزندو فاتحه میخوانند.دست های من هم از سرما یخ زده و هیچ فکرنمیکردم بهشت زهرا اینقدر سرد باشد.میروم کمی آنسوتر و می ایستم توی آفتاب.نگاه میکنم تا انتهای قطعه-جایی که چهل روز پیش هزار حفره سیاه منتظر بلعیدن آدم ها بودند- حالا خاک هست و پلاکارد های کوچک قهوه ای که رویشان اسم کسانی نوشته شده است.آدم های دور و برمن هم به خاکی که روبه رو یشان است خیره شده اند.بابا بزرگ در قاب عکس میخندد.دلم برایش تنگ شده.دلم میخواهد یکی بیاید وسط جمعیت سیاه پوش و بگوید شوخی کردم بابا همش سرکاری بود. دلم میخوادبرم خونه ی بابا بزرگ و ببینمش که کنار بخاری نشسته و لبخند میزنه.اخرین باری که رفتیم خونه بابا بزرگ،دستمونو گرفت و گفت:بیاید بهم سر بزنید.ما دیگه عمرمون به دنیا نیست.از شما هم چیزی نمیخوایم جز همین سر زدن.ما رفتیم و روزی برگشتیم که پدربزرگ دیگه اونجا نبود.

یکشنبه 23 دی 1386
کوچه های احساس

بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا در ساحل نمناک بودن
برای لحظه ای یکرنگ باشیم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم
کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید
و باران قطره های آبیش را
 به روی حجم احساس پاشید
اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم
بیا با آسمان پیمان ببندیم
 که تا او هست ما هم با وفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشک پک و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم

واقعا دل بستن به قاصدک خیلی سخته چون همیشه در پروازه و غیر قابل لمس یعنی هم عزیزی داری هم نداری هم میتونی داشته باشیش هم نمی تونی رو بودنش و داشتنش حساب کنی . هم غریب هم آشنا با داشتن قاصدک آدم تو برزخ .تو رویاهاش قاصدک زیباست و دوست داشتنی ولی در واقعیت نمی تونه بگه کسی را دارم وای غیر قابل توصیفه . من می دونم چه دردی تحمل می کنه عاشق یک قاصدک وای عاشق چیزی هستی که همیشه نگران رفتنش و نداشتنش هستی . غمگین می شی احساس بی کسی می کنی چون قاصدک نه می تونه و نه می خواد که همه چیزه عاشقش باشه چون طبیعتش اینجوریه ... پس قاصدک طبیعتش رفتن است و تنها گذاشتن دلهایی که بهش دل بستن به بودنش زیباییش عادت کردن پس همیشه عشاقش نا امید می شن می گن قاصدک را نمی شه برای خودمون نگه داریم که اون ساخته شده برای رفتن پس نگه داشتنش یعنی در بند کردن و اون هم که نمی تونه برای 1 نفر بمونه چون شکننده هستش و بلند پرواز . پس پا رو عشقتون بزارید و قاصدک را ازاد بزارید که به پروازش ادامه بده قاصدک پرواز کن و شاد و خندان باش که زندگی مال توه .ونگران آدمای زمینی نباش که اونا ساخته شدن برای رنج کشیدن و سختی دیدن

یکشنبه 16 دی 1386
صاحب دلان

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبس

از لحظه های حوا . حوا می مونه و بس

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قصت رو از نو نوشته باشه

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود .اما زخمی در پهلو دارم .  زخمی که به دشنه ای تیز پدر برایم به یادگار گذاشته است. هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.  پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند. پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست . پس زخم هایت را گرامی دار . زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست . او که نامش خداوند است. پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر . اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد! زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد . من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم. پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار . از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت... دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق میراث پدر علیه السلام است

پنج‌شنبه 13 دی 1386
دستان بهشتی

در روزگاری دور حدود قرن پانزدهم میلادی،در روستایی نزدیک نورمبرگ آلمان یک خانواده ی پر جمعیت ۱۰ نفره زندگی میکردند. شغل پدر خانواده کفاف زندگی آنها را نمیداد برای همین او شبانه روزی کار میکرد تا همسر و فرزندانش احساس کمبود نکنند. در بین فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهای آلبرت وآبریش. آنها علائق یکسانی هم داشتند و دوست داشتند تا در آینده نقاش یا مجسمه ساز شوند. آنها آکادمی هنر سوئد را برای تحصیل خود انتخاب کرده بودند.سالها گذشت و انها به سن دانشگاه رسیدند. اما پدر قادر به پرداخت هزینه تحصیل هردوی آنها به طور همزمان نبود. برای همین قرار شد که قرعه کشی کنند و نفر برنده به سوئد رفته و نفر بازنده با کار در معدن کمک خرجی برای برادرش باشد.وبعد نفر بازنده به سوئد برود وتحصیل کند. قرعه به نام آبریش افتاد و او به سوئد رفت و به تحصیل در رشته نقاشی پرداخت. آلبرت هم در معدن کار میکرد. ۴سال گذشت و حالا آبریش یک نقاش معروف شده بود.او با خوشحالی به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود. اما دستهای آلبرت در اثر کار در معدن خراب و ضخیم شده بود و انگشتانش از حالت طبیعی خارج شده بود. او گفت:من دیگر با این دستها قادر به نقاشی نیستم اما دستهای تو دستهای من هم هست مهم این است که تو به آرزویت رسیدی.ابریش اشک ریخت و برادرش را در آغوش گرفت.او آینده اش را فدای برادرش کرده بود. سالها گذشت و نام آبریش دورر به عنوان بهترین نقاش رنسانس در همه دنیا پخش شد. اما از بین همه آثارش یک نقاشی زیبا وجود دارد که آن را از روی دستهای برادرش آلبرت کشیده و به او هدیه کرده. یک شاهکار هنری معروف به نام دستان بهشتی

شنبه 8 دی 1386
چقدر غریبی رو زمین

تنها تر از یک برگم
با بار شادی های مهجورم
در اب های سبز تابستان
ارام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غم های پاییزی
در سایه ای خود را رها کر دم

مادرم تصمیم گرفته به هر قیمت که شده مرا خوشبخت کند . تنها مایه دلخوشی و تنها علاقه زندگی او هستم . سلامتی و درس و مشق و مدرسه و زندگی اجتماعیم مسایل اصلی زندگی اوست . مادرم زن پر تلاشی است . هر کاری که فکرش را بکنید برایم انجام می دهد و به همه خواسته های من عمل می کند . حتی جورابهایی را که یکبار هم نمی پوشم می شوید . خدا نکند که سرما بخورم . بیمار روانی می شود . خانه را به داروخانه ای از انواع داروهای آنتی بیوتیک مبدل می کند . به هر جای آشپزخانه که نگاه کنی سوپ می بینی . در بیماری و در سلامت یک لحظه نگاه از من بر نمی دارد . بزرگترها چتر حمایتی خویش را بر سر فرزندان می گستراندند و بچه ها نیز گویی بعد از خدا صاحبان تجربه را لایق سجده می دانستند و بزرگترها را ستایش می کردند. وقتی پدر از راه می رسید گرمی و محبت به خانه وارد می شد ، همه ساکت می شدند تا فقط  او صحبت کند. وقتی به سر کار می رفت بدرقه اش می کردند و زمانی که خسته بود اسباب آرامشش را مهیا می کردند . مادر نیز برای خود ارج و قربی داشت. او مونس تنهایی فرزندان و دیگر اهالی خانه بود. همه درد دل ها می بایست با او در میان گذاشته شود چون فقط او بود که می توانست محرم رازهای پنهان باشد. امروز از آن همه احترام و ادب نسبت به بزرگترها خبری نیست . زمان همه چیز را از نسل آینده گرفته بی آنکه جرات اختیار به فردا دهد و یا کسی متوجه باشد چه برسرش می آید فردایی که شاید جز ستم به گذشته چیز دیگری به همراه نداشته باشد . بارها شاهد بی احترامی به بزرگترها و نگه نداشتن حرمت والدین از سوی نوجوانان و جوانان بوده ایم . احترام به پدر و مادر فراموش شده نه فقط پدر و مادر بلکه احترام نذاشتن به بزرگ تر .  والدینی که به گناه زمانه پیر شده و کم کم به دست فراموشی سپرده می شوند و حرمتی که لحظه به لحظه رنگ می بازد  ، دل هایشان می شکند. زمان باز هم سپری می شود و فقط دو نسل باقی می ماند که هر دو محکوم زمانه و هر دو صاحب احترامند

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes