X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
پنج‌شنبه 1 شهریور 1386
باغچه مهربونی

اندیشیدن مهم است ولی برای خوشبخت شدن نباید زیاد اندیشید    

*ویلیام کوپر *


سلام به همه ی دوستان گل و مهربون خودم . امیدوارم هر جا هستید  همیشه شاد باشید و زندگی به کام باشه . سلامی به بلندی کوه های البرز و زاگرس به کسانی  که لطف میکنن و ما رو از نظرات قشنگشون بی نصیب نمی زارن و همیشه به وبلاگ من یا بهتر بگم وبلاگ خودشون سر می زنن . امروز میخوام واستون یه داستان تعریف کنم یه داستان که آدم  تحت تاثیر قرار می گیره. حتماْ داستان رو  تا آخرش بخونید و نظرتون رو بگید. می خوام نظر شما رو هم درباره این داستان بدونم  ....
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا برود.او پس از سال ها
آماده سازی٬ ماجرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود
میخواست ٬ تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماماْدر بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید ٬همه چیز سیاه بود و اصلاْ
دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .
همان طور که از کوه بالا میرفت ٬ چند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خوردو در حالی که به
سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد ٬ در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید٬واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ٬همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به
یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است؛ناگهان احساس کرد که طناب به
دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد :«خدایا کمکم کن !»
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : «از من چه می خواهی؟»
- ای خدا نجاتم بده !
- واقعاْ باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم ؟
- البته که باور دارم .
- اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن ......
یک لحظه سکوت .... مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. مرد فقط خودش رو قبول داشت و نمی خواست طناب رو رها کنه شاید جرات این کار رو نداشت  .... صبح روز بعد گروه نجات برای کمک به مرد آمده بودند... ولی
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.....
و او فقط یک متر از زمین فاصله داشته است . آدم یخ زده همان مردی بود که طناب رو رها نکرده بود . مرد آنقدر به طناب وابسته بود و نمی خواست طناب رو رها کنه . مرد نمی دونست که فقط یک متر از زمین فاصله داره

و ما ؟!!!
چقدر به طنابمان وابسته ایم ؟
آیا حاضرید آن را رها کنید ؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را نباید  فراموش کرد  ؛هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده است و یا تنها گذاشته٬هرگز فکر نکنید که مراقب شما نیست ....

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes