X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
جمعه 22 تیر 1386
کنکور مرگ - قسمت دوم

خداوند راه ها و چاه هایی دارد که تورا حیران خواهد کرد       * سعدی *

پدر و مادر عاطفه لحظه ای هاج و واج به عاطفه خیره شدند . مادر خودشو روی زمین انداخت با ناراحتی گفت : آخه چرا .. آخه چرا . حالا من جواب درو همسایه رو چی بدم . جواب خاله هات که همه منتظر شنیدن خبر قبولیت هستن رو چی بدم . پدر عاطفه که از شدت عصبانیت رگهای گردنش بالا زده بود و با حرص سبیلهاشو به دهان میگرفت گفت : آخه دختر تو چرا اینقدر احمقی چرا اینقدر بیشعوری ، باور کن برای هر عقب مونده ذهنی اگه اون همه استاد و معلم خصوصی گرفته بودم الان نفر اول کنکور شده بود . من نمیدونم تو چرا این قدر باید کودن باشی ، عه عه عه ، پسرعموت دو سال از تو کوچیکتره ، تونسته سال اول با بهترین رتبه تو دانشگاه شریف قبول بشه . تازه باباش نصفه خرجهایی که من برای تو کردم ، خرج نکرده . آخه من نمیدونم تو چی کار میکنی ، عاشقی دیوانه ای . چی هستی ؟ مادر : مگه صدبار بهت نگفتم که باید قبول بشی ، بگو گفتم یا نگفتم ؟ پس چرا . چرا قبول نشدی چرا باید همه دختر خاله هات توی بهترین دانشگاه ها قبول بشن ، ولی تو نتونی ، مگه بابات برات استاد خصوصی نگرفت ، مگه ۱ میلیون تومن خرج کلاس کنکورت نکرد . پس چرا قبول نشدی . عاطفه چاره ای جز گوش کردن و در خود فرو رفتن نداشت ، زخم زبانهای پدر و مادرش چون گلوله های سربی در مغزش فرو میرفتند . برای عاطفه هیچ چیز مانند تحقیر شدن ، زخم زبان شنیدن و دیگران رو چو پتک بر سرش کوبیدن عذاب آور نبود . عاطفه دستهایش را بر روی گوشهایش گذاشته بود تا صدای پدر و مادرش را که به طور رگباری اونو مورد سرزنش و حقارت قرار داده بودند ، نشنود ، اما انگار اون صداها باید به گوش عاطفه میرسید ، انگار باید شخصیتش لحظه به لحظه خرد تر میشد . پدر : من کار ندارم ، سال دیگه آخرین فرصت برای قبول شدن در دانشگاهه ، وگرنه دیگه تو دختر من نیستی ، مطمئن باش اگه سال دیگه قبول نشی به اولین کسی که اومد خواستگاریت ، جواب بله رو میدیم ، تا برای همیشه از شرت خلاص بشم ، عاطفه من دختر خنگ نمیخوام ، فهمیدی ... مادر : از همین فردا میشینی به درس خوندن ، باید روزی ۱۶ ساعت درس بخونی ، خودم هم بالا سرت وامیستم تا با چشمهای خودم ببینم داری درس میخونی ، اصلا چرا از فردا ، از همین الان باید درس خوندن رو شروع کنی ، تا ساله دیگه با رتبه تک رقمی قبول بشی ، فهمیدی ؟ دنیا دور سر عاطفه شروع به چرخیدن کرده بود .... (( خدایا یعنی دوباره باید درس بخونم دوباره باید اون کتابهای آشغالو بخونم  ، کتابهایی که هیچ علاقه ای بهشون ندارم ... خدایا من از این رشته بیزارم ، من از درس متنفرم ، از کنکور بدم میاد ، از دانشگاه تنفر دارم ، خدایا چرا پدر و مادرم نمیخوان بفهمن که من برای این رشته ساخته نشدم ، چرا نمیخوان بفهمن من به درس علاقه ندارم و از دانشگاه بیزارم ... خدایا من دوباره طاقت بیدار خوابی، اضطراب ، کتابهای درسی ، کتابهای تست ، کابوسهای شبانه و زخم زبونهای پدر و مادرم و ندارم . خدایا من از این زندگی خسته شدم ، خسته ......... )) و این حرفهایی بود که در درون سینه عاطفه حبس شده بودند و چون بغضی راه گلویش بسته بودند ، کاش پدر و مادرش کمی منطقی بودن ، کاش .... مادر : ما از اتاقت میریم بیرون تا تو راحت تر به درسات برسی ، فقط وای به حالت اگه بیام و ببینم داری کاری جز درس خوندن میکنی . پدر و مادر عاطفه از اتاق بیرون رفتند و عاطفه رو در اتاقش تنها گذاشتن . مادر به آشپزخونه رفت و مقدمات شام رو آماده کرد ، پدر هم خودشو روی کاناپه انداخت و مشغول روزنامه خوندن شد .۲ ساعت گذشت و مادر عاطفه از همسرش خواست تا برای صرف شام به آشپزخانه بیاید .پدر عاطفه پشت میز نشست و نگاهی به غذا و دسرهای روی میز انداخت و گفت : عالیه ، مثل همیشه بغل غذا پر از انواع دسرهاست ، من نمیدونم تو چه جوری میتونی این همه دسر رو با هم و در کنار شام مهیا کنی ؟ مادر عاطفه لبخندی زد و گفت : این هنر همه کدبانوهای ایرانیست ، فقط مختص من نیست .پدر عاطفه با حسرت گفت : کاش عاطفه هم یکم مثل تو بود ، من نمیدونم این دختر به کی رفته که این قدر خنگ از آب در اومده .مادر عاطفه با ناراحتی گفت : والا چی بگم . پدر عاطفه : چرا عاطفه رو برای شام صدا نمیکنی ؟مادر عاطفه : نمیخواد صداش کنی ، خودش هر وقت گرسنش بشه میاد .پدر و مادر عاطفه شروع به غذا خوردن کردن ، غذای آنها رو به اتمام بود ، ولی هنوز خبری از عاطفه نشده بود . مادر عاطفه چند بار اونو با صدای بلند ، صدا زد ، اما جوابی از عاطفه نشنید .مادر عاطفه : من برم ببینم این دختر باز چه مرگش شده که جواب نمیده .مادر عاطفه اینو گفت و از پشت میز بلند شد و به سمت اتاق عاطفه رفت . به پشت در رسید و دوباره عاطفه رو صدا زد ، اما باز هم جوابی نشنید . مادر عاطفه دستگیره در رو به سمت پایین فشار داد و در رو باز کرد ، که ناگهان جیغی کشید و بیهوش روی زمین افتاد . پدر عاطفه که صدای جیغ همسرشو شنیده بود با عجله خودشو به اتاق عاطفه رسوند . او صحنه ای که میدید رو باور نمیکرد .. عاطفه با چادرش ، خودش را از سقف حلق آویز کرده بود و به زندگیش خاتمه داده بود .

جمعه 15 تیر 1386
کنکور مرگ ـ قسمت اول

تمام موفقیت های بزرگ بر پایه شکست بنا شده اند     * پاسکال*                                                                                  

دل توی دل عاطفه نبود ، امروز قرار بود نتیجه زحمات یکسال درس خوندن و تست زدنش اعلام بشه . عاطفه نمیخواست این سال هم مثل سالهای گذشته پشت کنکور بمونه ، نمیخواست از باقی دخترها و پسرهای فامیل عقب بمونه ، نمیخواست باز هم باعث شرمندگیه خانوادش بشه ، برای عاطفه همه چیز در قبولی در دانشگاه خلاصه شده بود ، پدر و مادرش فقط قبولی در دانشگاه تهران و در رشته پزشکی رو ازش خواسته بودند ، پدرش خرج زیادی کرده بود و معلمهای مختلفی برایش گرفته بود تا به این خواسته اش برسه ، اما اونا خبر نداشتند ، یعنی نمیخواستند بدونند که عاطفه هیچ علاقه ای به این رشته نداره ، عاطفه عاشق رشته ادبیات بود و مطمئن بود اگر همون سال اول در کنکور ادبیات شرکت کرده بود در بهترین دانشگاه تهران قبول شده بود .عاطفه برای آخرین بار خودشو در آینه قدیه جلوی در ور انداز و کرد وبعد از خونه بیرون آمد . عاطفه نمیتونست هیچ گونه حدسی در مورد قبولی یا عدم قبولیش بزند . بالاخره دکه روزنامه فروشی از دور پیدا شد . عاطفه قدمهاشو کشیده تر کرد تا زودتر به دکه برسد . بالاخره به دکه رسید . جلوی صف دختران و پسران منتظری به چشم میخوردند که همه حال و هوای عاطفه رو داشتند ، یعنی پریشون و مضطرب .عاطفه آخر صف ایستاد . در صف کسی با کسی حرف نمیزد ، هر کس در عالم خودش سیر میکرد و خودش رو پشت نیمکتهای دانشگاه میدید و به درستی این زیباترین رویا برای همه پشت کنکوریهاست .از جلوی صف صدای گریه دختری به گوش میرسید . صدای گریه ای که از ناامیدی بلند شده بود ، صدای گریه ای که عاطفه بارها همین موقع از سال و در همین مکان شنیده بود . صدای گریه یک جوان ، جوانی که همه امیدها و آیندشو در قبولی در دانشگاه میدیده و حالا قبول نشده بود . صدای گریه دختر جوانی که نتونسته بود از پس غول وحشتناک کنکور برآید .نفرات جلوی عاطفه یکی پس از دیگری روزنامه رو میگرفتند و میرفتند تا اینکه بالاخره نوبت به عاطفه رسید . عاطفه پول روزنامه رو حساب کرد و مرد دکه دار روزنامه ای در دست عاطفه گذاشت .اضطراب عاطفه دو برابر شده بود ، روزنامه ای که در دستش بود ، میتونست به کابوسهای یکساله عاطفه پایان یده و همچنین میتونست برای او کابوسی دیگر رقم بزند . عاطفه هیچ وقت رفتار پدر و مادرش  در اولین سالی که در کنکور شرکت کرد بود و قبول نشده بود رو فراموش نمیکرد . عاطفه نمیتونست اون همه زخم زبون و اون همه تحقیر و سرزنش رو فراموش کنه . عاطفه دیگه طاقت تحقیر رو نداشت ، طاقت فیس و افاده های دخترهای فامیل رو نداشت که در دانشگاه قبول شده بودند و پزشو به عاطفه میدادند .عاطفه خداخدا میکزد که این بار اسمش جزو قبول شدگان باشه . عاطفه جرات نگاه کردن به روزنامه رو نداشت .برای همین اونو توی کیفش گذاشت و به طرف خونه حرکت کرد . اما هنوز به نزدیکیهای خونه نرسیده بود که صبرش به سر اومد و در کیفشو باز کرد و روزنامه رو دراورد و اونو در دست گرفت .عاطفه صفحه مربوط به اسامیه ( ر ) رو آورد و شروع کرد به گشتن . (( آها پیدا شد ... اما نه این که اسمش یکی دیگه ست . این پایینی هم همین طور ... خدایا پس اسمه من کجاست .. چرا اسم منو اینجا ننوشتن . ))ترس بر عاطفه چیره شد و بدنش یخ کرد . نه یک بار بلکه چندبار دیگه دنبال اسم خودش گشت ، اما بی فایده بود . عاطفه گریش گرفته بود ، اصلا نمیتونست باور کنه زحمات یکسالش به همین راحتی هدر رفته باشه ، نمیتونست باور کنه اون همه شب بیداریها ، تست زدنها ، دعاها ، نذرها نیازها ، بی ثمر بوده باشه .عاطفه روزنامه رو مچاله کرد و به گوشه ای انداخت . اصلا دیگه رمقی توی تنش نمونده بود ، به یکباره  تمام امیدهاش به ناامیدی و یاس تبدیل شده بودند . عاطفه از خونه رفتن میترسید از برخورد پدر و مادرش بیم داشت ، نمیدوسنت چه جوری باید به پدر و مادرش بگوید که قوبل نشده است . --- : کاش میتونستم خونه نرم ... اما کجا رو دارم برم ، من یک احمقم ، آره بابا راست میگه من احمقم ، وگرنه توی همون سال اول قبول میشدم .عاطفه این حرفها رو با خودش میزد و به سمت خونه حرکت میکرد . او به پشت در رسید و کلیدو داخل قفل انداخت و وارد شد . از پله ها بالا رفت و به پشت در واحدشون رسید ، عاطفه در رو باز کرد و بدون اینکه با پدر و مادرش سلام کند به اتاقش رفت . پدر و مادرش که از دیدن این صحنه متعجب شده بودند ، سریع خودشونو به اتاق عاطفه رسوندند و وارد شدند . عاطفه روی تختش دراز کشیده بود و آروم گریه میکرد که در اتاق باز شد و پدر و مادرش وارد شدند ، عاطفه خیلی سریع و بدون اینکه اونا متوجه بشن اشکهاشو پاک کرد و سلام کرد .مادر : سلام ، وا این چه وضع خونه اومدنه ، چرا اومدی تو اتاقت ، اصلا بگو ببینم نتایج رو اعلام کرده بودن ، روزنامه گرفتی ؟عاطفه دوست نداشت جواب مادرشو بده ، از طرفی نمیتونست دروغ بگه ، برای همین سرشو پایین انداخت و جوابی نداد .مادر : مگه با تو نیستم ، بگو دختر تنایج رو گرفتی ؟عاطفه با سر به مادرش فهموند که آره گرفتم .پدر : خب چی شد ، قبول شدی یا نه ؟عاطفه باز هم سکوت اختیار کرد . مادرش که کلافه شده بود گفت : پس چرا حرف نمیزنی ، نکنه ... نکنه قبول نشده باشی .عاطفه در حالی که چشمان عسلی رنگش در حوضی از اشک گرفتار شده بودند به مادرش خیره شد و با بغض گفت : نه ، قبول نشدم و بعد سیل اشک از چشمانش سرازیر شد .

جمعه 1 تیر 1386
metropolis ( شهرهای بزرگ )

اوضاع  و احوال زندگی هر کس نمایانگر طرز فکر اوست                             *افلاطون*

سلام خدمت همه شما دوستان عزیزم . امروز می خوام درباره مشکل عمده در زندگی شهری و شهرهای بزرگ و کلان شهرها metropolis و ساختار اجتماعی که کم و بیش بخشهای زیادی از مردم به طور روزمره با آن مواجه هستند صحبت کنم . وجود مزاحمتهای خیابانی و قانون شکنانی است که نظم اجتماع و آرامش خاطر شهروندان را بر هم می زنند این قانون شکنان را که عمدتا جوانان و نوجوانان غالبا بیکار تشکیل می دهند به طور فردی و یا گروهی دست به اقداماتی می زنند که امنیت مردم را برهم زده و آسایش ایشان را سلب می کنند که متاسفانه با توجه به دلایلی متعدد از جمله بیماری مزمن بیکاری جوانان و عدم وجود فرصتهای شغلی کافی و شرایط سخت ازدواج  نمود بیشتری دارد.وقتی توی خیابان پر ترافیکی هستیم جلوتر که می رویم متوجه می شویم که ترافیک به خاطر ایستادن یک خانم در کنار خیابان بوده و ماشین های زیادی جلوی پایش ایستاده و هر کدوم قصد دارند به نوعی مزاحمت ایجاد کنند و خود را مسافر کش جلوه دهند . حتی کسانی که متاهل هستند و همه آنها زن و بچه دارند هم این کارهای زشت رو انجام می دهند . که مردم عام نام این کار رو اتو زدن گذاشته اند که کاری زشت و غیر انسانی و غیر اخلاقی است . خدا نکته خانومی کنار خیابان تنها وایسه  همه برایش بوق می زنند و معلومه که قصدشون چیزهای دیگس.شبیه یه بازی بچه گانه یا یک سرگرمی کودکانه.به امید روزی که همه وجدان بیدار داشته باشیم ممکنه یه روزی خواهر و مادر های ما هم که توی این اجتماع زندگی می کنن به همین مشکل بر بخورن. پس باید هواسمون رو جمع کنیم و کار ناشایست و غیر  اخلاقی و خارج از قوانین اجتماعی و انسانی نکنیم چون عاقبت بدی برامون داره. می خوام این موضوع رو از زبان یه دختر خانوم بشنوید: سعی کردم علت این مزاحمت ها را بفهمم تا راه حل درستی برای آن پیدا کنم . خب آنچه که شنیده ایم این است که که ما ایرانی ها به علت جدایی دو جنس ، یادنمی گیریم که چگونه باید با جنس مخالف ارتباط بر قرار کنیم با دنیاهای ذهنی هم بیگانه ایم . جامعه به ما فرصت برقراری رابطه های عاشقانه انسانی و پیدا کردن دوست یا همسر مناسب را نمی دهد . افراد درروابط شان موفق نیستند بنابراین حتی افرادی که همسر یا دوست دارند هم گرفتار همین عقده هااند. یکی از پسرها می گفت که وقتی از کنار دخترها رد می شودمی ترسد دخترها بی دلیل دادو بی داد راه بندازندو مردم هم حرف دخترها را باور می کنند . تا به حال خودتان چند بار دچار این سوء تفاهم شده اید ؟ وقتی شب و روز مزاحمتان می شوند طبیعی است که فکر می کنید همه می خواهند مزاحمتان شوند.فهماندن این موضوع به پسرها کاملاًغیر عملی است. حتی اگر امکانات هم داشته باشیم سال ها زمان می برد. در برابر این تجربه های تلخ روزمره چه کنیم ؟ فکر کردم باید به مردان بیاموزیم که ضعیف نیستیم که از خودمان دفاع می کنیم این باعث می شود که مردم با تحقیر و سرزنش به مزاحمین نگاه کنندو آنها بفهمند که جامعه عملشان را تایید نمی کند. ولی چگونه جواب توهین های شان را بدهم شخصیت خودم را پایین می آورم و با آنها یکی می شوم اصلاً در برابر توهین های متنوعی که به کار می برند چه توهین همسنگی برای یک پسر وجود دارد ؟ برای خودش تقریباً هیچ چیز .در فرهنگ ما، دختران قادر به تحقیر مردان نیستند.به پسرهای محله مان می گفتم که به دخترهای محله خودشان متلک نگویند .چون می توانند به مادر پسرها شکایت کنند یا به پدریا شوهرشان بگویند تا حساب آنها را برسند. این کار به معنای یک جنگ واقعی بود. تازه داشتم متوجه می شدم که چقدرمزاحمین خیابانی زیادند. تا این که یک شب ماه رمضان وقتی تازه اذان گفته بودند، در حالیکه آبمیوه می خوردم به ویترین مغازه نگاه می کردم .پسری که کنارم ایستاده بود خیلی بد نگاهم می کرد . خودم را برای مقابله با او آماده کردم با تمسخر گفت آبمیوه می خوری؟ به من هم می دی؟ به نظر می رسد یکی از مراحل ضروری بالغ شدن مردان مزاحمت خیابانی و تحقیر زنان جلوه داده می شود. چیزی که به طور ضمنی با مزاحمت های خیابانی در حضور پسر بچه ها وحتی گاه بسیار صریح تر به آنها آموزش داده می شود. .وقتی از جلوی سوپر مارکت سر کوچه مان می گذشتم این آموزش را به طور واضح دیدم . پسر جوانی پسربچه یک ساله ای را بغل کرده بود و از مغازه بیرون می آمد به من نگاه کرد وبعد به بچه گفت : بلدی متلک بگی؟! هان ؟ بلد نیستی ؟!

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes