X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
پنج‌شنبه 23 فروردین 1386
گرگ و میش

دخترک تنها توی مترو ایستاده بود که پسر مجردی نظرش رو جلب کرد . دختر خیلی تنها بود . دنبال فرشته ی گمشدش می گشت . کسی که بتونه یک عمر بهش اعتماد کنه و تا آخر عمر اون رو عشق خودش بدونه . پسر به دختر نگاه می کرد و دختر هم با نگاهی معصوم و پر از مهر به پسر نگاه می کرد. پسر یه کم اومد جلوتر و دختر هم همون طوری که داشت به پسر نگاه می کرد یک قدم اومد جلو . بلاخره در یک زمان دختر و پسر کنار هم قرار گرفتن . قطار مترو اومد.ولی نه پسر نه دختر سوار مترو نشدن . پسر اومد جلو به دختر گفت : سلام من اسمم کامرانه . دختر هم با صدایی لرزان گفت . سلام . خوشبختم . منم اسمم مریمه . مریم اولین بارش بود که می خواست با یه پسر دوست بشه . همیشه دوست داشت اونم مثل همه یه عشق پیدا کنه و بتونه به همه آرزوهاش برسه . هر دو نشستن روی صندلی داخل مترو و چند ساعتی با هم و درباره هم صحبت کردن . در این مدت بیست قطار مترو اومد و رفت و هنوز دختر و پسر داشتن با هم صحبت می کردن و با هم آشنا می شدن . کامران به مریم گفت : می تونم بازم شمارو ببینم خیلی وقته دنبال همزبون می گردم . آخه خیلی تنهام کسی هم توی زندگیم نیست که بخوام باهاش درد دل کنم . مریم هم گفت : منم .خیلی وقته دنبال نیمه گمشده خودم می گردم . کامران گفت : می تونم بازم شما رو ببینم . مریم که خوشحال بود بلاخره یه آدمی رو پیدا کرده که میشه بهش اعتماد کرد گفت منم دوست دارم بازم همدیگرو ببینیم و بیشتر با هم باشیم . شاید من و تو هم قسمت هم باشیم . کامران هم خنده ی کوتاهی کرد و گفت شاید همین طوری که تو میگی باشه مریم جان . مریم شماره موبایلش رو به کامران داد . کامران گفت می خواد هفته دیگه خط موبایلش رو عوض کنه . به مریم گفت شماره جدیدش رو بهش میده هفته دیگه . قطار اومد . مریم پاشد و از کامران خداحافظی کرد و رفت خونه . توی راه همش به کامران فکر کرد . دخترک تنها دیگه تنها نبود . کسی رو داشت که می تونست بهش تکیه کنه وباهاش درد دل کنه . فردا صبح دختر بیدار شد از خواب . موبایلش رو روشن کرد دید یه شماره غریبه براش زده : هنوز خوابی تنبل . بیدار شدی به این شماره زنگ بزن . قربانت کامران . مریم هم زنگ زد. کامران گوشی رو برداشت . بعد از کلی احوال پرسی کامران گفت مریم امروز می یای بیرون با هم باشیم ؟ مریم هم گفت باید فکر کنم خبرش رو بهت می دم . مریم قبول کرد که کامران بیاد دنبالش.بعد نیم ساعت کامران اومد نزدیک خونه مریم . بهش زنگ زد و مریم هم اومد توی کوچه. سوار ماشین کامران شد . اولین بار بود به کسی اعتماد می کرد و باهاش می رفت بیرون . کامران به مریم گفت تاحالا رفتی فرحزاد؟ مریم گفت نه . نرفتم . کامران گفت دوستم یه باغ داره اونجا خوش می گذره . مریم هم با نگاهی معصوم گفت باشه بریم . رسیدن باغ دوست کامران . کامران ماشین رو برد توی باغ و روی یه تخت بهشون جا داد و نشستن . کامران گفت شربت می خوری مریم ؟ مریم گفت آره مرسی . کامران رفت پیش دوستش توی آشپز خونه . کامران فکر پلیدی داشت . دو سه تا قرص خواب آور انداخت توی شربت مریم و براش برد . وقتی مریم شربت رو خورد بی حال شد و روی تخت افتاد . کامران هم به زور مریم رو کشوند توی اتاقک توی باغ و به زور به فرشته کوچولو تجاوز کرد و اون رو بی عصمت کرد .مریم وقتی به هوش اومد فهمید چه بلایی سرش اومده . شکه شده بود . در حالی که گریه می کرد از باغ اومد بیرون . چشماش سرخ شده بود از اشک . کامران هم از باغ فرار کرد . کامران گرگ بود و مریم شکار او. مریم بی گناه خسته و تنها با چشای اشکالود اومد بیرون باغ که یکدفه یه کامیون اومد توی جاده و زد به مریم . تمام صورت و بدن مریم خونی شده بود . فرشته کوچولو مرده بود . دیگه نفس نمی کشید . همه جمع شده بودن و هر کسی به طرفی می رفت و کمک می خواست . مریم رفت پیش فرشته های آسمونی . جاش روی زمین نبود . مریم به کامران اعتماد کرده بود ولی نمی دونست کامران یه گرگ بارون دیدس . مریم به آرزوهای پاکش نرسید . فکر کرد با کامران می تونه به تمام رویاهاش برسه ولی کامران همه آرزوهای مریم رو کشت و اون رو فرستاد به آسمون . جایی که فقط فرشته ها مثل مریم اونجا بودن . شاید بتونه زندگی سختشو فراموش کنه.دخترک تنها دیگه نه آرزو داشت و نه جون داشت ولی فکر کرد از تنهایی درومده . مریم بازیچه یه هوس شده بود و کامران هم از اول فکر پلیدی داشت و به خاطر عشق و دوستی و ازدواج با مریم دوست نشده بود . بیچاره مریم و بی چاره مریم ها که دل شکسته و خسته به هیچ کدوم از آرزوهاشون نمی رسن . چون زور به هر کسی که می یاد سر راهشون اعتماد می کنن و گول ظاهر رو می خورن نه باطن رو و فهمید که همه آدما خوب نیستن . بین اونها گرگ هم پیدا میشه . ولی افسوس که دیر فهمید

سه‌شنبه 14 فروردین 1386
ایستگاه زندگی

از اول توافق کردیم بدون عکس، بدون تصویر وصدا، حضور بی تکلف روح ها. حالا،از راهی دور به هم رسیده بودیم ، دوربه فاصله دو قاره . از میان خطهای مجازی و اتاقکهای مجازی تا نیمه شب بیدار ماندن های حقیقی و کلمه های تایپی حقیقی تر. چه نزدیک با هم سخن گفته بودیم، از خصوصی ترین لحظه ها و احساسهایمان. به هم اعتماد کرده بودیم، عادت کرده بودیم، عاشق شده بودیم. آخرش گفتی تکنولوژی لعنتی؛ و رایانه را از روی میز پرت کردی، گفتم« دلت خنک شد؟!» گفتی« شاید» شاید دیگر نباید پایش می نشستم ؛ شاید نباید، اما تو کار داشتی، تو نبودی... حتی وقتی بودی، نبودی. من، تنها بودم.
گفتم: یکسالی می شود، او نیمه من است، می دانم.
گفتی ما شش سال، ما باهم ( لحظه ای تردید کردی) خوشبخت بودیم. گفتم فقط همان دو سال اول را با تو زیسته ام، همان حضور مجازی که در تمام لحظه هایم جریان داشت، درباره این چهار سال زندگی، چیزی ندارم بگویم، فریاد زدی، هیچ چیز! واقعا هیچ چیز!
ترسیدم، گفتم چرا چیزهایی بود، خیلی کوچک، خیلی ناتوان در مقابل تنهایی ام، گفتم: تو هیچ وقت نپرسیدی!
گفتی( این بار آرام): من فکر کردم همه چیز روبه راه است ، همه چیز تمام شده و ما هم را پیدا کرده ایم...
اشتباهت همین بود( این را در دلم گفتم).

دوباره در فرودگاهم، اینبار، من می روم به جایی دور.
گفتم که، آخرش گفتی این تکنولوژی لعنتی چیز مزخرفی ست. گفتم شاید زندگی، شاید آدمها، شاید باید در تعریف مفهوم « مزخرف »، تجدید نظر کنیم ! در را بهم کوبیدی. دیگر تمام شد. در آخرین لحظه گفت: نمی خواهم مجابت کنم، اما هیچ فکر کرده ای ممکن است با یک روانی یا یک تبهکار یا حتی در ساده ترین حالتش با یک دورغگو مواجه شوی، آدم همیشه شانس نمی آورد! گفتم...، هیچ نگفتم. گفت وقتی ببینی اش ، اوهم مثل من تمام می شود ، این یک بازی است، دیوانگی نکن. این حرفش ترساندم کمی، اما؛ طلاقم را گرفتم، چمدانهایم را بستم، امروزهم اینجایم، دیگر دلم نمی خواهد به هیچ چیز فکر کنم.
صدای مهماندار می پیچد، کمربندم را می بندم، و... بلند شد، حالا دارم می آیم ، چشمهایم را بر هم می نهم و به آن لحظه ای که تو را خواهم دید و بواسطه هاله امواجی که دور آدمها می پیچد خواهم شناختت فکر می کنم. قلبم از حسی عجیب می لرزد.
زمزمه می کنم آرام:« بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است»

چهارشنبه 1 فروردین 1386
قلب عاشق

ساقیا آمدن عید مبارک بادت . وان مواعید کردی مرواد از یادت . درشگفتم در این مدت ایام فراق . برگشتی ز حریفان دل و دل می دادمت .

سلام خدمت همه دوستان عزیزم . آبجی و داداشی های گلم  . حالتون خوبه . چهارشنبه سوری خوش گذشت ؟ امیدوارم هر جا هستید سالم باشید و دلتون سبز و لبتون خندون باشه . سال هشتاد و پنج هم تموم شد . بازم فصل بهار و زنده شدن طبیعت . فرا رسیدن سال نو و بهار طبیعت و عید باستانی نوروز رو به همه شما دوستان و عزیزان و خوانندگان وبلاگ تبریک می گم . امیدوارم سال خوب و سرشار از موفقیت داشته باشید . نزدیک عید همیشه من یاد کسایی می یوفتم که سالهای گذشته پیش ما بودن ولی از بین ما رفتن . دلم برای همه اونایی که از دستشون دادم تنگ شده .  غم از دست دادن عزیز خیلی سخته . لحظه تحویل سال به اطرافتون نگاه کنید . به اونهایی که دیگه پیش ما  نیستن فکر کنید و براشون دعا کنید و قدر اونایی که پیشمونن رو بدونید  . امیدوارم سال جدید سال خوبی برای شما باشه . سال هشتاد و پنج هم تموم شد . ما یک سال بزرگتر شدیم . آدما بزرگ می شن و زندگی می کنن و یه روزی هم از این دنیا میرن .  ولی زمین و طبیعت و هر چی که دور و ور ما وجود داره همیشه ثابت بوده و خواهد بود. قدر زندگی رو بدونید . قدر با هم بودن رو بدونید . این روزها دیگه برنمی گرده . زمان قابل برگشت نیست . بازم فرارسیدن سال نو خورشیدی و عید رو به همه شما دوستان تبریگ می گم . امیدوارم تو سالی که گذشت از مطالب وبلاگ ما لذت برده باشید . اگه متنی نوشتم که شمارو نارحت کرده یا فونتی برای مطالب استفاده کردم که نوشته ها خوانا نبوده به بزرگی خودتون ببخشید . ممنون که این مدت منو حمایت کردین . با نظرات خوشگلتون و یا پی ام های قشنگتون . امیدوارم بتونم در سال جدید مطالب بهتر و آموزنده تری نسبت به امسال برای شما بنویسم . همتونو دوست دارم . بازم ممنون از محبتهای شما . خیلی خیلی دوستون دارم . عید هم بهتون خوش بگذره .

قلب عاشق :  

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود...

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes