X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
چهارشنبه 4 مرداد 1385
خلوت شبهای من

چقدر دلم می خواست با دست خط خودم بنویسم! نه! دلم می خواست داد بزنم! داد بزنم که آی آدمها! "شمایی که در ساحل نشسته شاد و خندانید!یک نفر در آب دارد می سپارد جان!"دلم می خواد داد بزنم: آی آدمها!" آدم از تنهاییست!گول "ها" را نخورید" داغونم و هیچ حوصله ی حتی خودم رو هم ندارم! یه کی به من بگه کجا میشه خدا رو حضوری ملاقات کرد!

سلام خدمت دوستای عزیزم . مرسی که می یاین پیشم و به متن ها نظر میدید . ممنون از همه شما . همه شمارو دوست دارم . مواظب خودتونو همدیگه باشید . زیاد صحبت نمی کنم . متن زیر رو هم بخونید قشنگه . ایشالا که خوشتون بیاد

همه چیز درباره زندگی !!

وقتی پاییز میشه، ما آدمها خوشمون میاد که پا روی برگها بذاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم!

برگ یه روزی تمام زندگی درخت بوده! همه عشقش و همه امیدش! درخت همه ی شیره ی جونش رو به برگ می داد تا سبز بمونه و ازش جدا نشه! آب و باد و خاک و همه و همه به درخت کمک می کردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت.

خستگی تو کارش نبود! چون هر وقت که دلش می گرفت دستش رو دراز می کرد و خدا رو تو آسمون لمس می کرد! یا هر وقتی که خسته تر می شد، با غرور از بالا به آدمها نگاه می کرد و به نظرش چقدر آدمها پست و کوچیک بودن!

همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید!

درخت از برگ خسته شد و دیگه براش سبزی برگ جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمی تونست سنگینیش رو تحمل کنه! این شد که دیگه شیره ی جونش اون قوت همیشگی رو نداشت! چون دیگه با عشق به برگ داده نمی شد!

برگ این رو فهمید! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمی اومد! سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه! اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که به برگ بده!

برگ پژمرد! افسرد! خشکید و افتاد!

ما آدمها افتادن برگ رو نشونه ی زیبایی زمین گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم جشن برگریزان!

زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند! درخت ازشون بریده بود! حتی باد اونها رو به هر طرف مینداخت! بارون اونها رو خیس می کرد و آفتاب اونها رو می پوسوند! دیگه هیچکس برگ رو دوست نداشت!

برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند!

ما آدمها هم راضی هستیم از اینکه پا روی برگها می ذاریم و صدای شکسته شدنشون رو می شنویم و لذت می بریم!

اما می دونید برگ چیکار می کنه؟!

برگ هنوز عاشق درخته! اون نمی تونه محبتهای درخت رو فراموش کنه و زحمتهای باد و بارون و خورشید رو! برگ نمی تونه از درخت دل بکنه! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته! وقت اومدن معشوقه های تازه ی درخت!

اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک! میشه کود! میشه غذای درخت! میشه شیره ای که توی وجود درخته و حالا باید توی رگهای معشوقه های جوونش بره!

برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت می ریزه تا درخت راضی باشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه!

تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری، بشنو:

درخت از برگ خسته شده؛ پاییز بهانه است....

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes