X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
شنبه 9 اردیبهشت 1385
ساحل آرامش

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

سلام خدمت دوستای گل و عزیزم ببخشید اگه دیر می یام پیشتون ( وبلاگاتون )   یا پی ام و ایمیلاتونو دیر جواب می دم . ایشالا یه روز بتونم این همه محبت شمارو جبران کنم  . بازم برگشتم با یه سری متن دیگه . امیدوارم که خوشتون بیاد . همه شمارو دوست دارم . به زودی به همه شما سر می زنم راستی نظر یادتون نره . تا بعد

خواب نیستم :

خواب نیستم ؛ این را مطمئنم. پیرزن قد کوتاهی دارد. موهای سفید با رگه‌های خاکستری. صورت چروک و خسته. چشمهای گود رفته‌اش خالی و سرد به نظر می‌رسند. مژه‌هایش ریخته‌اند و این حالت ترسناکی به نگاهش می‌دهد. بقیه اندامش را به خاطر نمی‌آورم. هیچوقت به بقیه بدنش دقت نکرده‌ام. مثل همیشه ژاکت اسکاچ کهنه‌اش را به تن دارد. چارخانه‌های قهوه ای که روی زمینه خاکستری مرده‌اند. حالا اول پاییز است و هوا سرد، ولی خوب که فکر می‌کنم این لباس را حتی در تابستان هم به تن دارد. شاید سرما و گرما هم مثل زمان در وجودش متوقف شده‌اند.

ماشین بزرگ و سیاه روبروی در می‌ایستد. راننده جوان با شتاب پیاده می‌شود و از در عقب ماشین یک پله کوچک آهنی بیرون می‌آورد. با عجله ماشین را دور می‌زند. در را برای پیرزن باز می‌کند؛ پله را جلوی پایش قرار می‌دهد و دستش را به طرف پیرزن دراز می‌کند. سه زن سالخورده دیگر توی ماشین نشسته‌اند. هر سه به روبرو خیره هستند. بی حرکت و ساکت. شاید حتی نفس هم نمی‌کشند. با دیدن ماشین بزرگ و سیاه یک لحظه تردید می‌کنم. حوصله برخورد با هیچکس را ندارم. مدتهاست از دست همه فرار می‌کنم. از معاشرت با دیگران بیزارم. وجود عذاب‌آور خودم برایم کافیست. تحمل عذابی که دیگران با ظرافت و حوصله زیاد خرجم می‌کنند را ندارم. ولی دیگر دیر شده است. دم در ایستاده‌ام و در را باز می‌کنم. پیرزن حالا از ماشین پیاده شده‌ است. مرد جوان زیر بغلش را گرفته و با هم به سمت من می‌آیند. داخل می‌شوم و در را باز نگه می‌دارم. مرد جوان دوستانه با پیرزن خداحافظی می‌کند؛ با عجله به سمت ماشین می‌رود و در حال دور شدن قرار فردا صبح را می‌گذارد.
به من نگاه می‌کند. همیشه در این فکرم که من از دریچه چشمان این آدم چه شکلی هستم. گاهی شک می‌کنم که اصلا مرا می‌بیند یا فقط همینجوری سطحی نگاه می‌کند. با تردید و بی‌میلی می‌گویم : شب بخیر!
روز بخیر! نه! چرا روز بخیر؟! الان شبه! باید گفت شب بخیر! الان شبه؟ نه؟ همینطوره؟ ساعت چنده؟ الان روزه یا شبه؟....
در را پشت سرم چفت می‌کنم. به در تکیه می‌دهم و صدای پیرزن را می‌شنوم که در راهرو به مکالمه‌اش در باب روز و شب ادامه می‌دهد و بعد در سکوتش گم می شود . از خواب می‌پرم! دیوارهای این آپارتمان لعنتی مثل کاغذ باریکند. حالا صدای ناله‌های پیرزن را می‌شنوم. با اینکه تنهاست ولی همیشه با کسی حرف می‌زند. دردهایش را برای آقا یا خانم هیچکس تعریف می‌کند و احتمالا برای صحنه‌سازی بیشتر،‌ آه و ناله‌ای همراه با زجر ضمیمه‌اش می‌کند. طرف صحبتش جوابی نمی‌دهد. حالا پیرزن فریاد می‌زند و داد می‌کشد و چیزهایی می‌گوید که مفهوم نیستند. انگار به یک زبان دیگر حرف می‌زند. جمله‌هایش نه ساختار درستی دارند نه کلماتش مفهومند. بالاخره خسته و وامانده، ساکت می‌شود و فقط ناله می‌کند تا از پا بیفتد و ساکت شود. آه! بالاخره سکوت! صدای نفسهای خودم را می‌شنوم. آرام و بی‌حرکت روی زمین نشسته‌ام. زانوهایم را بغل کرده‌ام و خیره به دیوار سفید و خالی روبرو نگاه می‌کنم. یک آن تصویر پیرزنهای مرده داخل ماشین را به خاطر می‌آورم. خواب نیستم ؛‌ این را مطمئنم.

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes