X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
جمعه 28 مرداد 1384
هر روز اگه می دیدمت جوون بودم شاد بودم

دم فرو بستن به معنای سکوت نیست
شاید سخنی نگویی.شاید هیچ نگویی
اما هزاران فکر در درونت در آمد و شد باشند
جریان مداومی از افکار روز و شب در حرکتند
با سلام خدمت همه شما دوستان گلم . ممنون که هنوزم مارو فراموش نکردید و بهمون سر می زنید . دوستانی که لینک خواستن بهشون لینک دادم . بازم ممنون از همه شما . روز پدر رو به همه شما به خصوص پدر های عزیز تبریک می گم . قدر پدراتونو بدونید و همیشه به اونها احترام بذارید . همه شما رو دوست دارم . مواظب خودتون باشید . یه داستان هم دارم که امیدوارم خوشتون بی یاد . راستی حتما عضو خبرنامه وبلاگ بشید لینکش کنار وبلاگ هست . اگه می خواین از بروز شدن وبلاگ گروهی دوست دارم اطلاع پیدا کنید کافیه به اینجا برید و ایمیل و نام خودتون رو وارد کنید ..

ماه عسل:

صدای هق هق گریه مادرش را تاب نمی آورم. بر می خیزم. از میان جمعیت عبور می کنم. به خود می گویم باید از این فضای غم و درد فرار کنم. از پلکان مسجد به سرعت پایین می آیم. از در میگذرم و به کوچه می رسم و حالا یک نفس عمیق.
باید از اینجا دور شوم. وگر نه نمیتوانم آن همه خاطره را از سرم بیرون کنم.گنجایش این حجم عظیم تلخی را ندارم. اما به کجا بروم؟ هر جا باشم خاطراتش همچون سایه با من خواهد بود. سرم گیج میرود. لرزش ماهیچه های پایم را به خوبی حس می کنم. وای خدای من! کمکم کن...
بهار پارسال بود. با هم رفته بودیم نمایشگاه کتاب. خیلی شلوغ بود. هر دویمان واقعا خسته شده بودیم. نتیجه دیدار ما از غرفه های مختلف فقط یک کتاب فرهنگ لغت بود. برای برگشت مدت نسبتا کوتاهی منتظر اتوبوس شدیم. بعد, او مجبورم کرد که تا چهار راه"پارک وی"پیاده برویم. در آن لحظه سخت ترین کار ممکن بود. هر چند در کنار او هر سختی برایم آسان میشد. گفت که حوصله رفتن به خانه را ندارد و از من خواست که برویم به پارک ملت. در برابر این در خواستش هم مقاومتی نکردم.
روی یکی از صندلی های پارک نشستیم و مشغول صحبت شدیم. از اینکه دیگر راه نمی رفتیم راضی بودم. دوست داشتم راجع به دانشگاه صحبت کنیم. اما او می خواست درد دل کنیم.
درست روبروی ما, سه پسر جوان روی صندلی نشسته بودند. ظاهرشان به دانشجویان میبرد. خیلی شاد می نمودند. اغلب صحبتها یشان همراه با خنده بود. نگاههای تند یکی از آنها, بر من سنگینی می کرد. نمی دانستم کدامیک از ما را زیر نظر دارد. اما تفاوتی نمی کرد.
با لا خره آن پسر به سمت ما آمد. ظاهری آراسته داشت. مودب و متین می نمود. وقتی به نزدیکی ما رسید, در حالیکه به کتاب لغت در دستان شهرزاد اشاره می کرد گفت: "عذر می خواهم, می تونم اون کتاب رو چند لحظه ببینم؟" شهرزاد نگاهی به او انداخت وبلا فا صله کتاب را به طرفش برد و گفت : "بفرمایین." پسر,کتاب را گرفت و به طرف دوستانش رفت. از این اتفاق ناراحت بودم. حسادت نمی کردم, تنها, از آبروریزی می ترسیدم. من,نیروی انتظامی,پدر...تصورش هم حتی,آزارم می داد. سعی کردم با ادامه صحبت, موضوع را بی اهمیت جلوه دهم.
مدتی گذشت. پسرها به قصد رفتن بلند شدند. آن پسر, مودب, کتاب را آورد و به شهرزاد داد, تشکر کرد, خداحافظی کرد و رفت. بعد از چند لحظه, شهرزاد کتاب را باز کرد. در صفحه اول آن یادداشتی نوشته شده بود: "دیدن این کتاب در دستان شما برایم جذاب بود. ای کاش شما را می شناختم- بهروز" و زیر آن یک شماره تلفن نوشته شده بود.
سه ماه بعد, روزی من و شهرزاد در خانه شان تنها بودیم که تلفن زنگ زد.گوشی را برداشت بعد از سلام و احوالپرسی دستش را روی دهنی تلفن گرفت و با حالتی آغشته به شرم گفت: "بهروزه. یادت می آد که. اون روز توی پارک..." با تکان دادن سر مانع از ادامه توضیحاتش شدم. از اتاق خارج شدم. تنها چند جمله از مکالماتش را شنیدم. اما همین چند جمله کافی بود تا دریابم که چه اتفاقی افتاده است. آنها...عاشق شده بودند.
دو ماه بعد در مراسم عروسی دوست, یار و همدم هشت ساله ام شرکت کردم. مجلسی شاد و گرم بر پا بود. خرج زیادی نکرده بودند ولی به همه خوش می گذشت. فقط یک چیز غیر عادی بود. تنها کسی که از خانواده بهروز در این مراسم شرکت داشت خود او بود. خانواده اش با این ازدواج مخالف بودند. می گفتند دختری که در پارک پیدا کرده ای به درد زندگی نمی خورد اما با اصرار زیاد بهروز او را مخیر کرده بودند که بین خانواده اش و شهرزاد یکی را انتخاب کند و بهروز انتخاب خودش را کرده بود. او به خاطر شهرزاد پدر و مادرش را ترک گفته بود. شاید برای همیشه.همان شب پس از پایان مراسم بهروز و شهرزاد بار سفر بستند. در خواستهای مکرر من و خانواده شهرزاد نتوانست آنها را منصرف کند. می گفتند این قرار را مدتها قبل گذاشته اند. و نمی خواهند از اول زندگی قرارهایشان را زیر پا بگذارند.
اتومبیل خرد شده بهروز و شهرزاد در قعر دره ای در نزدیکی آب اسک پیدا شد. پزشکها گفتند که احتمالا ساعتی پس از سقوط زنده بوده اند اما نتوانسته اند خود را نجات دهند. در هنگام مرگ دستانشان در دست یکدیگر بود. ماه عسل شهرزاد و بهروز تنها دو یا سه ساعت دوام یافت. ...و شاید تا ابد

سهیل 

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes