X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
یکشنبه 30 مرداد 1384
برای اونی که دیگه نیست ...

  انگار همین دیروز بود که دست تو دست هم پر میکشیدیم  همه جا دلم

   واسه اون روزا تنگ شده وای خدای من دیدمش دوباره بعد مدتها دیدمش  همون
   چهره سردو

   مغرورو دوست داشتنی که تو نگاه اول همه رو متنفر میکرد اما من نه تنها متنفر
  نشدم

   بلکه عاشقش شدم. خیلی اتفاقی حالا بعد مدتها از اون روزی که گفته بود

    دیگه نمیخواد منو ببینه دیدمش چه دیداری بود

 

   دیدیمت وای چه دیداری وای

                                 این چه دیدار دلازاری بود

 

    اون اینجا بود با نگاهی که میتونست تا ته وجود منو به آتیش بکشه  با همون
  اداهای

   مخصوص خودش ،ژستهایی   که فقط خودش بلد بود بگیره با همون پیراهن سفید
  همیشگی

   که وقتی تو این لباس میدیدیمش دلم میخواست دنیا تو   همون لحظه متوقف بشه
   ومن بمونم و اون...

   حالا من بودم با یه کوله بار پراز خاطره که تا دنیا دنیاست باید دنبال خودم میکشیدم

   با یه تفاوت دیگه اون حتی  نمیخواست اسم منو به زبون بیاره ،نمیدونم به کدوم
  گناه ناکرده

   فقط میدونم این مجازات واسم سنگین بود  و اون خوب میدونست که من تا چه حد
   وابسته شم

   و حالا تو دیوان عدالت اون من متهم شده بودم به...

  دیگه تو نگاهش عشق نبود ،دیگه تو نگاهش نگرانی نبود،

  دیگه وقتی مثل همیشه ضربان قلبم میرفت بالا نگرانی  تو صورتش  نبود تنها شاید
   ترحم بود

   و دلسوزی  به این آدمی که داشت جلوش از عشقش پرپر میزد شاید هنوز یه
  خورده

   میشد فهمید دوسم داره اما نداشت من میدونستم که نداشت فقط میخواست نقش بازی
   کنه...

  اون اینجا بود با سکوتی که میتونست منو خرد کنه مدتی فقط زل

  زدم تو چشماش شاید میخواستم ببینم خوابم یا بیدار  اما بیدار بودم بیدار بیدار ...

  فقط زل زدم تو چشمای مهربونش چشمایی که میتونست منو تا آسمون هفتم عشق بالا ببره

  و حالا حتی بعد از تنفر او هم من عاشق چشمای مهربونش بودم عاشق...

  من دیوونه این آدم مغرور بودم به قول یه  دوستی میگفت لعنتی من عاشقت بودم

  و تو هیچ وقت نفهمیدی با من  چی کار کردی...

  من اونجا بودم درست رو به روش اما نمیتونست منو ببینه

  دوباره با همون مجله های علمی که تو دستش بود  خودش رو سرگرم کرده بود

  (همونایی که من گاهی به اونا هم حسودی میکردم چون بیشتر با اونا بود تا من...)

  منتظر بود اما منتظر چی نمیدونم... انتظار کلافش کرده بود مدام به ساعتش نگاه میکرد.

  و من خوب میدونستم که چقدر از تاخیر بدش می یاد  و حالا کی

  جرات کرده بود نازنین منو منتظر بذاره ؟؟؟ (کاش میدونستم)

  چقدر دلم هواشو کرده بود چقدر دلم میخواست اونجا بودم و

  دست مینداختم تو گردنش و اون که عصبانی شده بود  از این کار منو دعوا میکرد

 همیشه وقتی جایی تو خیابون یا جاهای شلوغ یه دفعه هوس میکردم بغلش کنم این

  کارو میکردم اما اون همیشه منو دعوا میکرد جلو مردم زشته!!

  فکر میکنن دیوونه ای...!! چقدر خوب چون زود میفهمید

  دیوونشم ومن همیشه میگفتم بذار مردم بدونن از من عاقل چی درست کردی؟؟

                          یه دیوونه تمام عیار ...

   آخ خدایا چرا اون موقع که باید قدرشو ندونستم که حالا

  افسوسشو  بخورم اون حتی دیگه نمیخواد منوببینه

  آهسته رفتم جلو میدونستم دارم کار اشتباهی میکنم اما دست خودم نبود

   دلم داشت فرمان میداد به جای عقلم پاهام دیگه مال خودم نبود

    گریه نمیکنم نرو

          آه نمیکشم بشین

                  حرف نمیزنم بمون

                          بغض نمیکنم ببین

   سلام کردم  یه لحظه مثل اینکه شک کرد که با اونم برگشت جلوشو نگاه کرد

  (یه عادتش این بود وقتی به چیزی متمرکز  میشد هیچ چیزو نمیفهمید و

   اون موقع هم نفهمید من اونجام درست روبه روش)

  یه لحظه تو چشماش یه برقی دیدم اما  نفهمیدم چی بود نفرت

  ،درد جدایی ،عشق ،دوست داشتن یا... کاش ...

  مثل یه دوست قدیمی حال منو پرسید اما من فقط محو  چشمای جادوییش شدم

  چشمایی که یه روز تمام عاشقانه ها بود حالا پر بود از نفرت و...  

  حال خانوادمو پرسید منم گفتم  همه چیو هر چی اتفاق افتاده بود

  تو این چند ماه که نبود از خودم از دوستام که چی کار کردن

  با من ،از زندگیم،از ...

  حتی گفتم بعد اون دیگه نتونستم به هیچ پسر یا مرد دیگه ای تو زندگیم فکر کنم

  و اون فقط سرش رو به حالت تاسف تکون داد(شاید فکر میکرد فراموشش کردم)

   شاید چون فکر میکرد هنوزم بعد مدتها من احساسی فکر میکنم

 اما واقعا این جوری نبود هر کسی می یومد جلو واسه روح و

   شخصیت من نبود و من اینو نمیخواستم اون خوب میدونست تا چه حد روح

  منو وابسته خودش کرده اما نمیشد  من از نگاه هر چی مرد بود نفرت داشتم

  از همه اونایی که منو به شکل یه شیئ میدیدن حالم بهم میخورد .

  گذاشتم اشکام راحت بیان پایین نمیدونم چشمه اشکم دوباره این

 همه اشکو از کجا آورده بود اما بود...

یادت می یاد گفتم بهت اگه نمیشی مرهمم

                 ترو خدا زخمم نشو که تیکه پاره س بدنم

  من اونجا بودم پیش کسی که مدتها بود از خدا میخواستم نصف عمرمو بگیره

  فقط یه بار دیگه ببینمش شاید خدا نصف عمرمو گرفته بود  اما ارزش داشت ...

   با هر بد بختی بود خداحافظی کردم اما یه گوشه منتظر موندم تا بره بعد من  برم

   وقتی رفت رفتم جایی که نشسته بود  مدتها اونجا موندم و زار زدم نمیدونم

   واسه چی اما انقدر بد گریه کردم که مردم فکر کردن دیوونم چرا فکر من دیوونه
  بودم

  اما حالا ... نمیدونم الآن کجاست نمیدونم داره چی کار میکنه

  اما امیدوارم یه روزی منو واسه گناهی که نکردم ببخشه...

   از همین جا جایی که میدونم ... بهش میگم دیوونتم 

  همیشه به حضورت نیاز داشتم ولی حالا بیشتر  امیدوارم یه روزی

  نه  چندان دور دوباره ببینمت.

                                                شادی 

 

جمعه 28 مرداد 1384
هر روز اگه می دیدمت جوون بودم شاد بودم

دم فرو بستن به معنای سکوت نیست
شاید سخنی نگویی.شاید هیچ نگویی
اما هزاران فکر در درونت در آمد و شد باشند
جریان مداومی از افکار روز و شب در حرکتند
با سلام خدمت همه شما دوستان گلم . ممنون که هنوزم مارو فراموش نکردید و بهمون سر می زنید . دوستانی که لینک خواستن بهشون لینک دادم . بازم ممنون از همه شما . روز پدر رو به همه شما به خصوص پدر های عزیز تبریک می گم . قدر پدراتونو بدونید و همیشه به اونها احترام بذارید . همه شما رو دوست دارم . مواظب خودتون باشید . یه داستان هم دارم که امیدوارم خوشتون بی یاد . راستی حتما عضو خبرنامه وبلاگ بشید لینکش کنار وبلاگ هست . اگه می خواین از بروز شدن وبلاگ گروهی دوست دارم اطلاع پیدا کنید کافیه به اینجا برید و ایمیل و نام خودتون رو وارد کنید ..

ماه عسل:

صدای هق هق گریه مادرش را تاب نمی آورم. بر می خیزم. از میان جمعیت عبور می کنم. به خود می گویم باید از این فضای غم و درد فرار کنم. از پلکان مسجد به سرعت پایین می آیم. از در میگذرم و به کوچه می رسم و حالا یک نفس عمیق.
باید از اینجا دور شوم. وگر نه نمیتوانم آن همه خاطره را از سرم بیرون کنم.گنجایش این حجم عظیم تلخی را ندارم. اما به کجا بروم؟ هر جا باشم خاطراتش همچون سایه با من خواهد بود. سرم گیج میرود. لرزش ماهیچه های پایم را به خوبی حس می کنم. وای خدای من! کمکم کن...
بهار پارسال بود. با هم رفته بودیم نمایشگاه کتاب. خیلی شلوغ بود. هر دویمان واقعا خسته شده بودیم. نتیجه دیدار ما از غرفه های مختلف فقط یک کتاب فرهنگ لغت بود. برای برگشت مدت نسبتا کوتاهی منتظر اتوبوس شدیم. بعد, او مجبورم کرد که تا چهار راه"پارک وی"پیاده برویم. در آن لحظه سخت ترین کار ممکن بود. هر چند در کنار او هر سختی برایم آسان میشد. گفت که حوصله رفتن به خانه را ندارد و از من خواست که برویم به پارک ملت. در برابر این در خواستش هم مقاومتی نکردم.
روی یکی از صندلی های پارک نشستیم و مشغول صحبت شدیم. از اینکه دیگر راه نمی رفتیم راضی بودم. دوست داشتم راجع به دانشگاه صحبت کنیم. اما او می خواست درد دل کنیم.
درست روبروی ما, سه پسر جوان روی صندلی نشسته بودند. ظاهرشان به دانشجویان میبرد. خیلی شاد می نمودند. اغلب صحبتها یشان همراه با خنده بود. نگاههای تند یکی از آنها, بر من سنگینی می کرد. نمی دانستم کدامیک از ما را زیر نظر دارد. اما تفاوتی نمی کرد.
با لا خره آن پسر به سمت ما آمد. ظاهری آراسته داشت. مودب و متین می نمود. وقتی به نزدیکی ما رسید, در حالیکه به کتاب لغت در دستان شهرزاد اشاره می کرد گفت: "عذر می خواهم, می تونم اون کتاب رو چند لحظه ببینم؟" شهرزاد نگاهی به او انداخت وبلا فا صله کتاب را به طرفش برد و گفت : "بفرمایین." پسر,کتاب را گرفت و به طرف دوستانش رفت. از این اتفاق ناراحت بودم. حسادت نمی کردم, تنها, از آبروریزی می ترسیدم. من,نیروی انتظامی,پدر...تصورش هم حتی,آزارم می داد. سعی کردم با ادامه صحبت, موضوع را بی اهمیت جلوه دهم.
مدتی گذشت. پسرها به قصد رفتن بلند شدند. آن پسر, مودب, کتاب را آورد و به شهرزاد داد, تشکر کرد, خداحافظی کرد و رفت. بعد از چند لحظه, شهرزاد کتاب را باز کرد. در صفحه اول آن یادداشتی نوشته شده بود: "دیدن این کتاب در دستان شما برایم جذاب بود. ای کاش شما را می شناختم- بهروز" و زیر آن یک شماره تلفن نوشته شده بود.
سه ماه بعد, روزی من و شهرزاد در خانه شان تنها بودیم که تلفن زنگ زد.گوشی را برداشت بعد از سلام و احوالپرسی دستش را روی دهنی تلفن گرفت و با حالتی آغشته به شرم گفت: "بهروزه. یادت می آد که. اون روز توی پارک..." با تکان دادن سر مانع از ادامه توضیحاتش شدم. از اتاق خارج شدم. تنها چند جمله از مکالماتش را شنیدم. اما همین چند جمله کافی بود تا دریابم که چه اتفاقی افتاده است. آنها...عاشق شده بودند.
دو ماه بعد در مراسم عروسی دوست, یار و همدم هشت ساله ام شرکت کردم. مجلسی شاد و گرم بر پا بود. خرج زیادی نکرده بودند ولی به همه خوش می گذشت. فقط یک چیز غیر عادی بود. تنها کسی که از خانواده بهروز در این مراسم شرکت داشت خود او بود. خانواده اش با این ازدواج مخالف بودند. می گفتند دختری که در پارک پیدا کرده ای به درد زندگی نمی خورد اما با اصرار زیاد بهروز او را مخیر کرده بودند که بین خانواده اش و شهرزاد یکی را انتخاب کند و بهروز انتخاب خودش را کرده بود. او به خاطر شهرزاد پدر و مادرش را ترک گفته بود. شاید برای همیشه.همان شب پس از پایان مراسم بهروز و شهرزاد بار سفر بستند. در خواستهای مکرر من و خانواده شهرزاد نتوانست آنها را منصرف کند. می گفتند این قرار را مدتها قبل گذاشته اند. و نمی خواهند از اول زندگی قرارهایشان را زیر پا بگذارند.
اتومبیل خرد شده بهروز و شهرزاد در قعر دره ای در نزدیکی آب اسک پیدا شد. پزشکها گفتند که احتمالا ساعتی پس از سقوط زنده بوده اند اما نتوانسته اند خود را نجات دهند. در هنگام مرگ دستانشان در دست یکدیگر بود. ماه عسل شهرزاد و بهروز تنها دو یا سه ساعت دوام یافت. ...و شاید تا ابد

سهیل 

دوشنبه 24 مرداد 1384


به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش

من خوب آگاهم که زندگی ، یکسره ، صحنه بازی است ؛

من خوب میدانم . اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است

مرا به بازی کوچک شکست خوردگان مکشان...!

به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان ، پشیمانی بیافریند.

به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور ونا محدود

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد

به روزهایی که هزار نفرین ، حتی لحظه ای را بر نمی گرداند

تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را میتوانی ببینی

و دیدگان تو به تو امان میدهند که راهها را تا اعماقشان بپایی

در آن لحظه هایی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض میکنی

، در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری

دیگران به جای تو بیندیشند

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس میکنی

تو از فرازهایی پا در راهی می گذاری که آن سوی آن ،

اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست ، در تمام لحظه هایی که تو میدانی

به زمان بیندیش خواهی شناخت ، به یاد داشته باش ، می شناسی و

و شبیه خون ظالمانه زمان که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمیگردند .

صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا میرفتند و به من سلام کردند و گفتند

که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم .

بیدار شو !

بیدار شو و سلام ساده ماهیگیران را بی جواب مگذار !

من لبریز از گفتنم نه نوشتن.

باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کن

                                               دیگر تکرار نخواهد شد
                                                          شادی
                                       
                                                       
یکشنبه 23 مرداد 1384

 

به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند .

  به او گفتم تو کیستی ؟ گفت من غم ، وتا آخرین لحظه زندگی با تو هستم .

فکر کردم غم عروسکی است که می توانم با او بازی کنم ،

             ولی حالا فهمیدم عروسکی هستم بازیچه غم..........
                                     شادی

یکشنبه 23 مرداد 1384
بی مقصود...

 

چرا برای گفتن کلمه کوچیکی مثل دوست دارم، حتی برای یک ثانیه هم که شده

به معنی بزرگش فکر نمیکنیم ؟

چرا همه نمی تونن همدیگرو دوست داشته باشن و به عقاید هم احترام بزارن ؟
 
مگه دوست داشتن جرمه؟

به خدا سیرت قشنگ همیـــــــشه مونده گاره آخه چرا معیارها جاشون رو به
 
چیزای پوچ وکم ارزش میدن ؟

باور کنین روی این حرفا حسابهای کلون کلون باز میشه ، میدونین چرا آدما به

حرفایی که از دهنشون

 زده میشه بی توجهن ؟

ورشکستگی چه قدر بده ! ؟؟؟

به خدا زندگی سبزه! سبز سبز...

چرا با دیدگاه های غلطمون رنگش رو عوض میکنیم ؟

؟ چرا ستایش گل ساده اس ؟ چیدنش ؟

حتی از یاد بردن که آبش باید داد؟؟؟

                                  و 1001 چرای دیگه
   1       2       3       4    صفحه بعدی

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes