X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
پنج‌شنبه 23 تیر 1384
آدما بعضی هاشون بزرگ می شند و می شند آدم بزرگ

مرا پناه بده ای تمام هستی من

 

مرا پناه بده

 

نهال نورس اندام بی پناهم را

 

بباغ پر گل آغوش خویش را بده

 

من از کشاکش امواج باد فتنه گری

 

من از کرانه دریای عشق بیخبری

 

بتو که در دل خود شوقها نهان داری

 

پناه آوردم

---------------------------------------------------------------

این شرار سرد خاکستر شده

 

این منم ای مهربانان این منم

 

این گل پژمرده پر پر شده

 

این منم یا نغمه ای کز تار عشق

 

جست و غوغا کرد و خاموشی گرفت؟

 

این منم یا نقش صدها آرزوها

 

کاینچنین گرد فراموشی گرفت


------------------------------------------------------------------

امروز می خوام واستون یک داستان بگم . داستان کلاغه رو . مطمئنم که نشنیدید ولی خیلی دیدید .

اممم این داستان نیاز به یکی دو تا آدم هم داره . برای همین از 2 تا آدم خیالی استفاده می کنم تو داستانم .

 

یکی بود یکی نبود ، زیر این چرخ کبود ، غیر خدا هیچ کی نبود ...

 

یک روزی هادی کوچولو که یکی دو سالش بیشتر نبود از باباش می پرسه :

بابایی اون چیه ؟؟

 

باباش با لحن مهربانانه ای و در کمال حوصله می گه بابا یی او کلاغه ...

 

دوباره فردا هادی از باباش می پرسه :

بابایی اون چیه ؟؟

 

و باز باباش با همون لحن مهربانانه و در کمال صبر می گه . اون کلاغه بابایی .

 

این برنامه روز ها و روز ها تکرار می شه و هر سری باباش در کمال صبر و با لحن مهربونی می گه اون کلاغه بابایی تا بالاخره هادی کوچولو اسم اون پرنده رو یاد میگیره ...

 

مدت ها می گذره . هادی بزرگ می شه و باباش پیر می شه ... و سوی چشم هاش کم می شه ...

 

یک روز بابای هادی که به سختی می دید به هادی می گه بابا جون اون چیه ؟؟

 

هادی هم که حوصله نداشت خیلی سریع و نا مفهوم می گه کلاغه ...

 

دوباره باباش که یک ذره گوش هاشم سنگین شده بود ازش می پرسه چی باباجون ؟ چیه ؟

 

یک هو هادی که حوصلش سر رفته بودش داد می زنه سر باباش که کلاغه دیگه ... هی می پرسی چیه چیه ...

و دل باباش می شکنه ...

 

حالا چی شد که این داستان رو تعریف کردم ... خب اگه یک ذره خوب نگاه کنیم خیلی از ما ها مثل همون هادی کوچولو هستیم ... یک عمر پدر مادر های ما زحمت ما رو کشیدند ... یک عمر واسمون همه کاری کردند ... یک عمر هر وقت مریض شدیم واسمون پرستار شدند .... یک عمر ...

و حالا ما براشون چی کار می کنیم ؟؟؟ وقتی یک لیوان آب می خواند کلی اخم می کنیم . یک کاری که بهمون می گند جونمون در می یاد تا انجامش بدیم آخرشم کلی غر می زنیم . واسه همه کس و همه چیز وقت داریم جز واسه اونا... تازه اینا که خوباشه ... بعضی هامونم پامون رو از اینم فراتر می زاریم حتی تحمل نداریم که اواخر عمرشون که نیاز دارند یکی بهشون محبت کنه و باهاشون درد و دل کنه ،  تحملشون کنیم و می بریمشون خانه سالمندان تا از دستشون راحت شیم ... که مبادا همسرمون از بودن اون تو خونمون ناراحت شه . یا واسه خودمون زحمتی باشه برای نگهداریشون ... نمی دونم چی بگم !

بیاید قدر این گنجینه ها رو بدونیم .


هادی

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes