X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
چهارشنبه 22 تیر 1384
منو ببخش

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یک فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم
منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمیخوام تو رو به ما نشون بدم
نشونیتو نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

عاشقی نمی داند، باید برایش آیه های عشق را زمزمه کنی شاید که یاد بگیرد. آوای موسیقی را نمی فهمد. می گویم نغمه عاشقانه بگذار، از فلسفه نغمه ها و ترانه ها می گوید. می گویم می خواهم در جادوی زمان غرق شوم. می گوید عاشقی نمی دانم اما عاشقم.
دور و دور و دورتر، پسرکی که بودم، مردی که بودم. مردی که هستم!

پیچکهای آفت زده روحم را خراشیدند. ریشه ام را خشکاندند. پیچکهای آفت زده سمت نورم را برگرداندند. پیچکهای آفت زده فریبم دادند.

سردم است. سرد تر از همیشه. دلم می خواهد گم شوم در هیچ چیز، در بی زمانی. در صفر. دلم می خواهد هیچ ازل و ابدی برایم متصور نبوده باشد. دلم می خواهد هیچ حضوری متصور نبوده باشد برای این روح درهم شکسته. روح مستاصلی که در برزخ خود ساخته اش دارد آرام آرام می میرد.

دیگر سمت نور را گم کرده ام. دیگر همه جا تاریک تاریک است. لبه باریکیست. یک سمتش سمت آتشیست که می سوزاند، سمت دیگرش سمت زمهریریست که منجمدم می کند برای همیشه. من روی این لبه باریک گاهی سردم می شود و گاهی می سوزم. گاهی از بیرون می سوزم و دستهایم به لرزه در میایند، گاهی وجودم را شعله های آتش در بر می گیرند و اندرونم یخبندان می شود.

فکر می کرد روحم را به شیطان فروخته ام. حالا که ببیند روزگارم را پوزخندی می زند و خوشحال می شود از آنچه حقم بوده. نمی داند حتی شیطانی نبود که روحم را به او بفروشم. تنهایی بود و تنهایی. حتی شیطانی هم نبود!

از آتش ترسیده بودم و سوختن را تاب نیاورده بودم. تنها برای همین بود که رو به سمت زمهریر آوردم. گفتم با آتش سینه ام سردیها را گرم می کنم. یخ ها را آب می کنم. گفتم با آتش سینه ام زمهریر را گلستان می کنم. اما نشد. یخهای هزار ساله مرا در برگرفته اند. دارد قلبم می میرد. همین روزها تکه یخ سنگی ای می شود که باید انداختش دور. دارم ذره ذره یخ می شوم و آتش می گیرم و ذره ذره آب می شوم. دارم ذره ذره آب می شوم...

سهیل

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes