X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
پنج‌شنبه 30 تیر 1384
 دیدار دیدار تو شگفت انگیز است
دیدن لبخند تو و شنیدن صدایت که مرا صدا می زنی
حرفهای زیادی برای گفتن داریم
دیدار ما یک اتفاق ساده نیست
عشق تو چیزی نیست که من بتوانم فراموشش کنم
و همین مرا دیوانه کرده است
و گرچه ما یک بازی عشق و جدایی را شروع کرده ایم
ولی من نمی تونم به فکرت نباشم
زیرا اگر تو بازی آن وقت ... این حقیقت است
که من قبل ازتو عش های دیگری نیز داشته ام اما همه را رها کرده ام و اکنون در کنار تو هستم . مهم نیست که کجا می روی
هر کجا باشی من نیز هستم
اگر پیش من برگردی متوجه می شوی که چقدر تغییر کرده ام
من فقط هنگامی که تو در کنارم هستی  زندگی را دوست دارم


آرا

دوشنبه 27 تیر 1384
انتظار

انتظار
یه کلمه ی کوتاه اما یه موقع هایی ساعت ها طول میکشه ...
یه کلمه ی کوتاه اما یه موقع هایی چه کارایی که نمی کنه ...
یه کلمه ی کوتاه اما چه حرفایی که توش نداره....
یه کلمه ی کوتاه اما معنیش رو سالها طول میکشه تا بفهمی...
یه کلمه ی کوتاه که تجربه کردنش هم دل شیر میخواد...
یه کلمه ی کوتاه که خیلی راحت به زبون میاد
 خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه
 اما تحمل کردنش واقعا مشکله ...
غم .... ناامیدی... پشیمونی...افسردگی... سرخوردگی... بی خبری.. .دلواپسی.. .تنهایی... چشم براهی..

اینا همه توی این کلمه ی کوچیکه.....
                                                     مهشید...........

پنج‌شنبه 23 تیر 1384
آدما بعضی هاشون بزرگ می شند و می شند آدم بزرگ

مرا پناه بده ای تمام هستی من

 

مرا پناه بده

 

نهال نورس اندام بی پناهم را

 

بباغ پر گل آغوش خویش را بده

 

من از کشاکش امواج باد فتنه گری

 

من از کرانه دریای عشق بیخبری

 

بتو که در دل خود شوقها نهان داری

 

پناه آوردم

---------------------------------------------------------------

این شرار سرد خاکستر شده

 

این منم ای مهربانان این منم

 

این گل پژمرده پر پر شده

 

این منم یا نغمه ای کز تار عشق

 

جست و غوغا کرد و خاموشی گرفت؟

 

این منم یا نقش صدها آرزوها

 

کاینچنین گرد فراموشی گرفت


------------------------------------------------------------------

امروز می خوام واستون یک داستان بگم . داستان کلاغه رو . مطمئنم که نشنیدید ولی خیلی دیدید .

اممم این داستان نیاز به یکی دو تا آدم هم داره . برای همین از 2 تا آدم خیالی استفاده می کنم تو داستانم .

 

یکی بود یکی نبود ، زیر این چرخ کبود ، غیر خدا هیچ کی نبود ...

 

یک روزی هادی کوچولو که یکی دو سالش بیشتر نبود از باباش می پرسه :

بابایی اون چیه ؟؟

 

باباش با لحن مهربانانه ای و در کمال حوصله می گه بابا یی او کلاغه ...

 

دوباره فردا هادی از باباش می پرسه :

بابایی اون چیه ؟؟

 

و باز باباش با همون لحن مهربانانه و در کمال صبر می گه . اون کلاغه بابایی .

 

این برنامه روز ها و روز ها تکرار می شه و هر سری باباش در کمال صبر و با لحن مهربونی می گه اون کلاغه بابایی تا بالاخره هادی کوچولو اسم اون پرنده رو یاد میگیره ...

 

مدت ها می گذره . هادی بزرگ می شه و باباش پیر می شه ... و سوی چشم هاش کم می شه ...

 

یک روز بابای هادی که به سختی می دید به هادی می گه بابا جون اون چیه ؟؟

 

هادی هم که حوصله نداشت خیلی سریع و نا مفهوم می گه کلاغه ...

 

دوباره باباش که یک ذره گوش هاشم سنگین شده بود ازش می پرسه چی باباجون ؟ چیه ؟

 

یک هو هادی که حوصلش سر رفته بودش داد می زنه سر باباش که کلاغه دیگه ... هی می پرسی چیه چیه ...

و دل باباش می شکنه ...

 

حالا چی شد که این داستان رو تعریف کردم ... خب اگه یک ذره خوب نگاه کنیم خیلی از ما ها مثل همون هادی کوچولو هستیم ... یک عمر پدر مادر های ما زحمت ما رو کشیدند ... یک عمر واسمون همه کاری کردند ... یک عمر هر وقت مریض شدیم واسمون پرستار شدند .... یک عمر ...

و حالا ما براشون چی کار می کنیم ؟؟؟ وقتی یک لیوان آب می خواند کلی اخم می کنیم . یک کاری که بهمون می گند جونمون در می یاد تا انجامش بدیم آخرشم کلی غر می زنیم . واسه همه کس و همه چیز وقت داریم جز واسه اونا... تازه اینا که خوباشه ... بعضی هامونم پامون رو از اینم فراتر می زاریم حتی تحمل نداریم که اواخر عمرشون که نیاز دارند یکی بهشون محبت کنه و باهاشون درد و دل کنه ،  تحملشون کنیم و می بریمشون خانه سالمندان تا از دستشون راحت شیم ... که مبادا همسرمون از بودن اون تو خونمون ناراحت شه . یا واسه خودمون زحمتی باشه برای نگهداریشون ... نمی دونم چی بگم !

بیاید قدر این گنجینه ها رو بدونیم .


هادی

چهارشنبه 22 تیر 1384
منو ببخش

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یک فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم
منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمیخوام تو رو به ما نشون بدم
نشونیتو نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

عاشقی نمی داند، باید برایش آیه های عشق را زمزمه کنی شاید که یاد بگیرد. آوای موسیقی را نمی فهمد. می گویم نغمه عاشقانه بگذار، از فلسفه نغمه ها و ترانه ها می گوید. می گویم می خواهم در جادوی زمان غرق شوم. می گوید عاشقی نمی دانم اما عاشقم.
دور و دور و دورتر، پسرکی که بودم، مردی که بودم. مردی که هستم!

پیچکهای آفت زده روحم را خراشیدند. ریشه ام را خشکاندند. پیچکهای آفت زده سمت نورم را برگرداندند. پیچکهای آفت زده فریبم دادند.

سردم است. سرد تر از همیشه. دلم می خواهد گم شوم در هیچ چیز، در بی زمانی. در صفر. دلم می خواهد هیچ ازل و ابدی برایم متصور نبوده باشد. دلم می خواهد هیچ حضوری متصور نبوده باشد برای این روح درهم شکسته. روح مستاصلی که در برزخ خود ساخته اش دارد آرام آرام می میرد.

دیگر سمت نور را گم کرده ام. دیگر همه جا تاریک تاریک است. لبه باریکیست. یک سمتش سمت آتشیست که می سوزاند، سمت دیگرش سمت زمهریریست که منجمدم می کند برای همیشه. من روی این لبه باریک گاهی سردم می شود و گاهی می سوزم. گاهی از بیرون می سوزم و دستهایم به لرزه در میایند، گاهی وجودم را شعله های آتش در بر می گیرند و اندرونم یخبندان می شود.

فکر می کرد روحم را به شیطان فروخته ام. حالا که ببیند روزگارم را پوزخندی می زند و خوشحال می شود از آنچه حقم بوده. نمی داند حتی شیطانی نبود که روحم را به او بفروشم. تنهایی بود و تنهایی. حتی شیطانی هم نبود!

از آتش ترسیده بودم و سوختن را تاب نیاورده بودم. تنها برای همین بود که رو به سمت زمهریر آوردم. گفتم با آتش سینه ام سردیها را گرم می کنم. یخ ها را آب می کنم. گفتم با آتش سینه ام زمهریر را گلستان می کنم. اما نشد. یخهای هزار ساله مرا در برگرفته اند. دارد قلبم می میرد. همین روزها تکه یخ سنگی ای می شود که باید انداختش دور. دارم ذره ذره یخ می شوم و آتش می گیرم و ذره ذره آب می شوم. دارم ذره ذره آب می شوم...

سهیل

سه‌شنبه 14 تیر 1384
با لاخره ما هم ............
سلام

من آقا مسعود هستم و سهیل جان لطف کردن و اجازه دادن تا ما هم بتونیم اینجا بنویسیم.

خیلی وقته که افتخار نوشتن تو این وبلاگ دوست داشتنی رو دارم اما متاسفانه به دلایلی
تا الان نتونستم

دوستون دارم.........

در لحظاتی که چون باد در گذرند
در روزهائی که پر هیاهو و سراسیمه در گذرند
عشق حقیقی و پایدار قلب تو را فتح خواهد کرد
ولی...
فقط یکبار
آنگاه که نوبت تو فرا می رسد به سادگی آن را فرومگذار
لحظاتی که عشق در قلبت می شکفد...تردید مکن
زیرا سر انجام ارزش آن را خواهی یافت.

  ئ مسعود.....
   1       2    صفحه بعدی

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes