X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
سه‌شنبه 10 خرداد 1384
پیره زن و بلبل

نصفه شب بود … ساعت ها بود که در انتظارش نشسته بود ولی ازش خبری نبود … نمی دونست کجا باید به دنبالش بگرده … فقط این رو می دونست که بد جوری بهش عادت کرده بود … اون نمی تونست لحظه ای رو بدون اون سر کنه و محبوبش امشب نیومده بود …

آره . اون بهش دل بسته بود ... شاید هم عاشقش شده بود … نمی دونست که به چیه اون دل بسته بود ولی این رو خوب می دونست که یک امشب رو که اون نیومده بود دلش آروم و قرار نداشت … اول فکر می کرد که عاشق شدن خیلی سخته ولی الان می دید که از اونی هم که فکر می کرد آسون تره … بدون این که خبرش کنه ، آروم ، آروم باهاش انس گرفته بود .

این قدر این انس گرفتن عمیق بود که دیگه نمی تونست بدون فکر کردن به اون یا حرف زدن با اون ، راحت زندگی کنه .

دلش می خواست که می تونست همیشه با اون باشه ولی می دونست که امکان پذیر نیست … چون اصلا قرار نبود که بهم دل ببندند … حالا هم که اون دل بسته ، قبول کرده که باید این دل بستنش یک طرفه باشه و با شرایطش سعی می کنه کنار بیاد .

 

به قول گابریل گارسیا مارکز :

 " بد ترین شکل دلتنگی برای کسی ان است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید . "

 

خلاصه که اون شب ، صبح شد و باز هم شب ها و صبح های دیگه گذشت … ولی اون نیومد …یک بار هم که اومد باز تندی رفت و اون رو در تنهایی رها کرد .

حالا دیگه کابوس هاش به رویا تبدیل شده بود … رویایی که فقط توی ذهن اون وجود داشت … رویایی شیرین و غیر واقعی …. رویایی دست نیافتنی …

یعنی می شد که بازم اون بیاد !!؟ بیاد و بنشینه کنارش و براش آواز بخونه … اوازی از ته دل و با تمام وجود … اوازی به زیبایی چه چهه بلبل .

چه چهه بلبلی خوش اواز که پیره زن تنهایی رو عاشق خودش کرده بود و اون رو از تنهایی نجات داده بود .

 

با هر آوازی که بلبل می خوند اون به یاد یکی از خاطراتش می افتاد … خاطرات فوق العاده شیرینش … خاطرات فوق العاده تلخش … ولی چه تلخ ، چه شیرین ، خاطرات دوران زندگیش بود … زندگی ای که الان نمی دونست تا غروبش چقدر راهه ؟

راهی به کوتاهی یک میانبر یا به بلندی امتداد نور …

آره چند شب بود که بلبل پیداش نشده بود و پیره زن افسرده و افسرده تر می شد . هر وقت که پیره زن کاملا از دیدن اون ناامید می شد بلبل برای ساعتی پیش اون می یومد و اون رو ازدلتنگی در می یاورد و تا پیره زن تنها ، کمی خوشحال می شد و از دلتنگی در می یومد و سعی می کرد به اون عادت کنه ، دوباره بلبل ترکش می کرد .

بلبل ، پیره زن تنها رو خیلی دوست داشت ، همون طوری که پیره زن اون رو دوست داشت . ولی بلبل می دونست که اگه بیش از اندازه بیاد پیش پیره زن ، شاید ، دیگه نتونه از پیره زن مهربون دل بکنه و اسیر بشه . اسیر عشق و مهربونی یک پیره زن تنها.

و از طرفی هم نمی تونست که ناراحتی اون رو ببینه .... برای همین هم ، هر چند وقت یک بار ، پیش پیره زن می یومد و با خوندن آوازی از ته دل و با تمام وجود براش ، روحی دوباره در کالبد بی جان او می دمید .

عشق بلبل ، پیره زن غمگین رو به زندگی امید وار می کرد و شادی صد چندانی رو براش به ارمغان می یاورد .

دیگه پیره زن عادت کرده بود که باید فقط به دمی با بلبل بودن قناعت کنه و از همون چند لحظه کوتاه ، نهایت لذتش رو ببره و غرق شادی و امید بشه .

 

شاید بی ربط باشه . اما دوست دارم این بیت رو بنویسم :

 

روز ها گر رفت گو رو باک نیست     تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
 
هادی

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes