X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
چهارشنبه 4 خرداد 1384

عشق : علاقه شدید قلبی

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد!؟
لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد!؟
روی ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا دیگه بیرون نمیاد!؟
نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف
عکس اون چشمای قشنگ توی فنجون نمیاد
من و کشتی تو با این خنجر دوریت عجبه
چرا از این دله دیونه یه کم خون نمیاد!؟
مگه تو بیخبری موم رو پریشون میکنم
دل تو واسه مویه پریشون نمیاد
دل تو ازبس سفید و لطیفه مثل برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی
درا رو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد
صدایه بارون قشنگه به شیشه که میخوره
یه ملاقاتی واسم یه بار تو زندون نمیاد
نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنیم
هیچکسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد
زندگی بزیه شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد
گاهی وقتها اینقدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکای من از رود کارون نمیاد
گاهی وقتا با خودم میگم شای میخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمیاد
اونکه برای دیدنش ستاره میچینی اهل نازه
پس با یه خواهش آسون نمیاد
تو نامه آخری کلی دلیل اورده بود
مثلا چون تشنه اند یاسایه تو گلدون نمیاد
لااقل کاش راستشو برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد


داشتم به تو فکر می کردم.. به تو که هرگز این نوشته ها را نمیخوانی..و همان بهتر هم.....
راستش همین یک ربع پیش دیگر صداییت از پشت تلفن قطع شد..صدای خسته ات که بعد از مکالمه طولانی با آن مرد..بعد از آنکه به قول نیما...
دستها میسایم تا دری بگشایم... به من گفتی که به عبث میپاییدیم که به در کس آید.. به من گفتی که چه گونه در و دیوار به هم ریخته شان ..بر سرمان شکست..
داشتم به تو فکر میکردم..به صدای خسته ات...که مرا مجبور کرد تا با مسخره بازی لبخندی به لبت بیاورم..و حتی برای چند لحظه صدای خسته ات را بخندانم.
تا خسته نمانی عزیزکم..خسته نباشی...راه دور است و چراغی نیست..چراغ که هیچ..کورسوئی هم نه...اما نمانیم ..فقط نمانیم ..
داشتم به تو فکر میکردم...چند وقت است تو را میشناسم ؟ عید بود..نیست ؟؟
فکر میکردم که ای کاش میتوانستم روزی به تو بگویم که پیش از شناختن تو خسته بودم..خسته از مردانی که هر کدام با خواسته ها و نیاز هاشان در و دیوار به هم ریخته شان را بر سرم میشکستند. و با ناباوری به تو نگاه میکردم.هر لحظه منتظر در و دیوار تو بودم..اما نه...
کاش میتوانیستم به تو بگویم ..میدانم که ذهن پر تنشم و فکر پرهیاهوی من هر دم تو را به عقب می راند و فاصله من و تو را دو چندان میکند. میدانم که بهای این انتخاب و این ذهن پرهیاهو را که زاده آن است را باید به تنهائی ، با تنهائی بپردازم.
کاش میتوانستم به تو بگویم که ..حضورت در زندگیم، همین حضور منقطع ات ، به من کمک میکند تا انسان بهتری باشم.
کاش میتوانستم

سهیل

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes