X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
یکشنبه 25 اردیبهشت 1384
داستان واقعی از یک زندگی
 از دوستم عصبانی شدم

خشمم را بروز دادم خشم به پایان آمد

از دشمنم عصبانی شدم 

خشم را به دل ریختم خشمگین تر گشتم 

                                      * ویلیام بلیک*

عشق شروع زندگی است :

دبیرستان که می رفتم دختر بسیار افسرده و غمگینی بودم . درست زمانی که در ذهن همه دخترها هزار جور آرزو پرمی کشید . من دختری بی آرزو بودم . زشت بودم این را حتی دیگران هم بهم می گفتند . هیچ وقت توجه معلم ها را به خود جلب نمی کردم چون بچه درسخوانی نبودم . همیشه انگار همه از من فاصله می گرفتند . و گاهی حسرت دخترهای زیبارویی را می خوردم که در خیابان راه می رفتند . توی خانه هم چندان مورد توجه دیگران نبودم خواهر بزرگم هم قشنگ تر از من بود و هم درسخوان تر .دو تا از برادرانم هم چون پسر بودند کسی به زشتی و قشنگ بودن آنها اهمیت نمی داد . . من اما همیشه از خدا گله داشتم که چرا مرا اینقدر زشت آفریده . ساعت ها جلوی آیینه می نشستم و هر چه فکر می کردم عقلم به جایی قد نمی داد. نه هیچ مشخصه خوشایندی در خودم نمی دیدم. سال چهارم دبیرستان بود بچه ها سخت درس می خواندند . فکر کنکور مثل خوره به جان همه افتاده بود من اما خوب می دانستم که قبول نمی شوم . همین که می توانستم دیپلمم رو بگیرم برام کافی بود . اما همان سال معلم ادبیات ما متوجه بی انگیزه بودن من نسبت به همه چیز شد . خیلی تعجب می کرد . نمی دانست چرا من اینقدر از خودم و آینده ام بیزار هستم . دفعات زیادی بعد از کلاس مرا توی کلاس نگه می داشت . و علت این بی حالی مرا می پرسید . چه داشتم بگویم اما در عوض کم کم حس کردم توجه یک نفر به من جلب شده . حتی مادرم هم به اندازه آن معلم ادبیات به من توجه نداشت . جالب اینکه بعضی وقت ها حتی پدر و مادرها هم بچه های قشنگشان را بیشتر دوست دارند. کم کم معلم ادبیات صمیمی ترین دوست من شد . سال تحصیلی تمام می شد اما من ارتباطم را با او قطع نکرده بودم تشویقم کرد که در کنکور سال بعد شرکت کنم. اولش برایم غیر ممکن بود اما وقتی بیکاری و تنها توی خانه ماندم متوجه می شدم که چاره ای جز درس خواندن وجود ندارم . می دانستم امکان داشتن یک خواستگار ایده آل برای من غیر ممکن است . پس چه بهتر که سرم به درس گرم شود. شب و روز درس می خواندم . مادرم تشویقم می کرد. اما می دانستم که ته قلبش چندان امیدی ندارد . اما در عین ناباوری من ثمره تلاشهایم را دیدم و در کنکور قبول شدم . رشته روانشناسی را خیلی دوست داشتم و چقدر خوشحال هستم که از بین آن همه رشته آن را انتخاب کردم . وارد دانشگاه که شدم هنوز خودم را باور نداشتم فکر می کردم امکان ندارد موفقیت ویژه ای پیدا کنم . از همان ترم اول سخت درس خواندم . معلومات عمومی ام بسیار کم بود . بر خلاف دبیرستان در دانشگاه دوستان زیادی پیدا کردم . به طوری که کم کم فراموش می کردم که تفاوتی بین من و آنهاست . این اعتماد به نفس وقتی بیشتر می شد که روز به روز نتیجه درس خواندنم را می دیدم . نمرات خوب می گرفتم کنفرانس می دادم . استاد ها تشویقم می کردند و کم کم در بین دانشجویان کاملا شناخته شده بودم . جزوه هایم کاملترین و خوش خط ترین جزوه ها بود. تا اینکه یک روز مثل همیشه یکی از دانشجویان آمد جلو و از من خواست که جزوه هایم را به او قرض بدهم. با کمال میل پذیرفتم این کار همیشه مرا خوشحال می کرد . انگار همیشه همین اندازه که توجه اطرافیان را جلب می کردم برایم کافی بود . اما این بار سعید بود که جزوه هایم را می خواست . بی هیچ تاملی جزوه ها را به او دادم . چند روز بعد برای تشکر جزوه هایم را که پس داد یک جعبه شکلات هم به من هدیه داد . دست و پایم را گم کرده بودم اصلا نمی دانستم باید قبول کنم یا نه . به هر حال هیچ عکس العملی نشان ندادم . چند روز جعبه شکلات پیش رویم بود و نمی دانستم با آن چه کار کنم . دلم نمی خواست بی خود رویا پردازی کنم . سعید پسر موقر و متینی بود و می توانست به هر دختری در دانشکده پیشنهاد ازدواج دهد . ترم ها پست سر هم می آمدند و می رفتند . خواندن کتاب های روانشناسی تغییرات اساسی در شخصیت من ایجاد نمود و من بی آنکه خودم متوجه بشوم دیگر آن دختر سابق نبودم . چهره شادابی پیدا کرده بودم . با گشاده رویی با مردم حرف می زدم و این شاید در چهره من تغییراتی ایجاد کرده بود . کم کم یقین پیدا کردم که سعید به من علاقه مند شده . به هر بهانه ای می آمد جلو و چند کلمه ای حرف می زد اما انگار حرفی در دل داشت که گفتنش برایش سخت بود . دوستانم ایمان داشتند که دیر یا زود سعید از من خواستگاری می کند . اما من به این فکر می خندیدم و نمی خواستم رویاهایی بسازم که یک شبه ویران شود. اما درست وقتی که فقط یک ترم مانده بود به تمام شدن درسم یک روز بدون مقدمه وقتی سر کلاس نشسته بودیم و به صحبت های استاد گوش می دادیم یادداشتی دست به دست به من رسید یادداشتی عجیب . خانم ... لطفا جواب درخواست مرا صریح و واضح بدهید با من ازدواج می کنید . دستهایم می لرزید . فکر نمی کردم بعد از این همه مدت سعید هیچ راهی را برای خواستگاری کردن پیدا نکرده باشد مگر اینکه سر کلاس آن هم با یک تکه کاغذ این کار را بکند . آشفته شده بودم دیگه نمی شنیدم استاد چه می گوید . مثل دختر های دبیرستانی دست و پای خود را گم کرده بودم . کلاس که تموم شد فرارکردم چند روز بعد هم به بهانه سرماخوردگی نرفتم کلاس اما مگر می شد از دانشگاه فرار کرد . چاره ای نبود . باز راهی دانشگاه شدم . این بار فضا برایم سنگین شده بود. دلم می خواست هیچ آدم آشنایی را نبینم . حس می کردم همه از جریان با خبر هستند . حتی این فکر به ذهنم رسید که شاید سعید می خواست مرا دست بندازد . اما نه او در تصمیم خودش کاملا با اراده بود . دیگر نمی توانستم از واقعیت فرار کنم . کم کم خبر در دانشگاه پیچید . و از قضا یکی دوتا از دانشجویان دیگر هم بهم پیشنهاد ازدواج کردند. کم کم داشتم باورم می کردم که قابلیت هایی دارم که بتوانم همسر ایده آل مردی تلقی شوم . سعید به خواستگاری ام آمد . پدرو مادرم حاضر بودند بدون هیچ شرطی مرا شوهر دهند اما من می خواستم سعید همه جوانب شخصیت مرا بشناسد . برای همین از خانواده ها خواستم اجازه دهند که ما بیشتر با هم آشنا شویم و دوران نامزدی کمی طولانی شود. اینطوری هم درسهایمان تموم می شد و هم ما دوتا بیشتر همدیگر را می شناختیم . آن روزها سعید انگار موجود عجیب و غریبی بود. چون برای اولین بار یک دوست واقعی پیدا کرده بودم . همین طور داشتم جزجز شخصیت خودم را می شناختم و جنبه های لطیف و زنانه شخصیتم آشکار می شد . با سعید از هر دری حرف زدم و او گاهی آنقدر به حرفهای من می خندید که انگار عجیب ترین چیزها را می شنود . باورش نمی شد که در تمام این سالها خودم را دختری زشت می دیدم در حالی که از منظر او دختری زیبایی بودم . خلاصه اینکه ما ازدواج کردیم و زندگی مشترک را شروع کردیم حالا هردوی ما استاد دانشگاه هستیم وقتی به عکس های قدیمی خودم نگاه می کنم می بینم هیچ زشتی در آن نمی بینم بلکه خیلی هم با مزه و با نمک بودم . ولی به خاطر از دست دادن اعتماد به نفس در دوران دبیرستان خودم رو زشت ترین می دیدم . چقدر خوشحالم که با سعید ازدواج کردم و دریچه واقعی زندگی به روی من باز شد

سهیل

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes