X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
یکشنبه 10 آبان 1383
هر چه دانستم نادان تر شدم ..
 بازم یکشنبه شد و نوبت من آخه شیفتمون رو عوض کردیم من یکشنبه  وویدا چهارشنبه . خلاصه تو این هفته هم یه سری اتفاقات جدید افتاده که یکی یکی براتون تعریف می کنم :

بچه های راک هم رفتن تو یه وبلاگ جدید خیلی نازتر شده بهشون حتما سر بزنید خیلی وبلاگ قشنگی دارن
سپیده دختری از دیار غربت کشور گلها یعنی هلند
نوشته که موبیلشو گم کرده هر کی موبایل سپیدرو پیدا کرد سریع خبر بده تا مجدگونی دریافت کنه

 یکی جلوی منو بگیره   این اسم وبلاگ یکی از دوستامه بهش سر بزنی

 دیوانه مهتاب 2 به مدیریت دوست عزیزم امیر

دیوان مهتاب 1 این یه وبلاگه به همین اسم در ضمن یکی از بهترین دوستامه

خوب دیگه خبرا چی بود دارم فکر می کنم اهان

آرش  هم یادتون نره

سونیا هم وبلاگ قشنگی داره

رفوزه هم یه سری قالب جدید درست کرده

همینا فعلا برای این هفته باشه تا ببینم وبلاگای دیگه کی مونده که یه کار عجیب و غریب کردن و من بهتون معرفیشون نکردم

عاشقانه های نرگس هم هنوز به دنبال گواهی نامه هستن و به وجود اومدن یسری مشکلات برید بخونید

حال داشتی اینم بخون :

فکر می کنی در کدام لحظه ها آدم از همیشه عمرش سبک تر است . و دیگر بار هستی اش بر روی دوشش سنگینی نمی کند . و این وسوسه ی شوم همیشه را که از زیر بار بودنش شانه خالی کند به ناگاه از یاد می برد .. من احساس می کنم این لحظه .. لحظه آفریدن است . وقتی که شعری می گویی ترانه ای می سرایی نقش چهره ای می زنی که هنوز آن را کسی ندیده و نقل داستانی می کنی که هنوز کسی آن را نشنیده . در این لحظه هاست که آدم از بودنش راضی می شود . می بیند که دیگر راکد نیست . جریان دارد جریان هستی از خودت به ترانه ای که ساخته ای چهره ای که پرداخته ای یا فرضیه ای که درسر داری یا اختراعی که در دست .. و از زیباترین این آفرینش ها شعر است . واقعا چه لذتی باید داشته باشد وقتی همین واژه های بی حوصله ی عبوس را که به زحمت حاضرند برای چند ثانیه کنار هم بیایند تا جمله هایی معمولی تر از هر روز را به زبان بیاوریم . طوری کنار هم جمع کنی که تا دنیا دنیاست از هم جدا نشوند . ترانه ای جاودان که همیشه می خواند همچون صدای سخن عشق که همیشه می ماند

آن کلاغ که پرید

از فراز سرما و فرو رفت در اندیشه آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی پهنای افق را پیمود

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند همه می دانند

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم و از شاخه ی بازیگر دور

از دست سیب را چیدیم ..

همه می ترسند اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم سخن از پیوند سست دو نام

و هماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه توی

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست.. آیا به راستی از عصیان عشق در برابر قرار های بی اعتبار تصویری زیباتر از این می توان آفرید . عصیانی که بر ما به ارث مانده است از آن دم که حوا و آدم از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدند و اندیشه های آشفته چون ابرهای ولگرد به آسمان ذهن آدمی سرک کشیدند و جارچیان زمین طومار خطاهای مارا به منقار گرفتند و به آن سوی افق ها پریدند . و ادبیات واقعی تمامش آفرینش است . آفرینش دنیاهایی تازه با آدم هایی تازه.. آدمهایی که هر کاری که بخواهی می کنند .. و هر طوری که بخواهی فکر می کنندو دست هیچ کس هم به آن ها نمی رسد تا آن ها را به خاطر فکرشان یا کارهایشان بگیرد و بکشد و بسوزاند .. اینجا دنیای خیال است و آرزو .. هر چه می خواهی دل تنگت بگو ....عاشقان عشق را فخر می فروشند ارزانش مفروش .. خیالتان لبریز.. خوابهایتان رنگین.. آرزوهایتان دورادور .. و پیروزیتان نزدیک باد..

داداش سهیل

 

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes