X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
شنبه 25 مهر 1383
عشق..

دوستش داشتم و دوستم داشت!
دستانش، با دستانم آشنا بود
و گرمی لبانش را، چه خوب می فهمیدم

دوستش داشتم و دوستم داشت!
سنگینی نگاهش را
بر نگاهم، چه عاشقانه احساس میکردم

دوستش داشتم و دوستم داشت!
کلام تنش، چه مهربانانه
بر پوست تنم، شعر بودن را زمزمه میکرد
وقتی، در آغوشش میگرفتم
و تپشهای قلبش، عشق را چه زیبا می سرود

دیگر دوستش ندارم!
که میدانم، عشق را نمی فهمد
که میدانم، نگاهش، حتی با خود بیگانه است

دیگر دوستش ندارم!
که کلامش بوی قانون میدهد، بوی اسارت
و حرفش،
جز صدای زنجیر، جز صدای زندان
جز صدای ایستادن، و ماندن در گذشته
چیزی را در گوش تکرار نمی کند

دیگر دوستش ندارم!
که میدانم،
در تقلای رهایی از بندهای برخاسته از خود
خسته است
باورهایش را بسته است
قلبش را شکسته است

دیگر دوستش ندارم!
که با من بیگانه است
نه! من با او بیگانه ام

نه! دیگر دوستش ندارم!

به دیدارم بیا
مدتهاست دلتنگت شده ام
طعم لبانت را فراموش کرده ام،
بوی خوش بدنت را، هم آغوشیت
به دیدارم بیا
که دلتنگ شنیدنت شده ام ، دلتنگ نگاهت
مرا حرف بزن
با موسیقی قلبم برقص
در امواج نگاه آکنده از عشقم غرق شو
بر اوج قله های عشقم گام بزن
مرا فتح کن ، همچون تمام خوابهایم، تمام رویاهایم
به دیدا رم بیا
که چشم انتظار به در
نشسته ام!

شب بلندی است
و سایه درخت ها
روی بند رخت تکان تکان می خورند
ومن خیره به چشم نیمه خواب آسمان

*
پنجره خسته می خورد به هم
می خورد نرمی باران به روی شیشه ها
ـ آه!چتر من کجاست؟
مورچه های حیاط من خیس می شوند!

تو مرا سیه چرده و باریک و بلند تصور کرده بودی ، اما بواسطه هاله امواجی که دور آدمها می پیچد، در شلوغی فرودگاه، به طرف من سپید روی درشت اندام متوسطه القامت آمدی.
سیاه یا سپید، کوتاه یا بلند، مرا شناختی. همچنان که من تو را حس کردم؛ موج گرمی که، به سمتم می آمد. یک قدم مانده به من ایستادی: « بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است» گفتم« و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد» گفتی« و خاصیت عشق این ست» اینها کلمه ی رمزمان نبود، شاید سلاممان بود.

*****
از اول توافق کردیم بدون عکس، بدون تصویر وصدا، حضور بی تکلف روح ها. حالا،از راهی دور به هم رسیده بودیم ، دوربه فاصله دو قاره . از میان خطهای مجازی و اتاقکهای مجازی تا نیمه شب بیدار ماندن های حقیقی و کلمه های تایپی حقیقی تر.
چه نزدیک با هم سخن گفته بودیم، از خصوصی ترین لحظه ها و احساسهایمان. به هم اعتماد کرده بودیم، عادت کرده بودیم، عاشق شده بودیم.

*****
آخرش گفتی تکنولوژی لعنتی؛ و رایانه را از روی میز پرت کردی، گفتم« دلت خنک شد؟!» گفتی« شاید»
شاید دیگر نباید پایش می نشستم ؛ شاید نباید، اما تو کار داشتی، تو نبودی... حتی وقتی بودی، نبودی. من، تنها بودم.
گفتم: یکسالی می شود، او نیمه من است، می دانم.
گفتی ما شش سال، ما باهم ( لحظه ای تردید کردی) خوشبخت بودیم. گفتم فقط همان دو سال اول را با تو زیسته ام، همان حضور مجازی که در تمام لحظه هایم جریان داشت، درباره این چهار سال زندگی، چیزی ندارم بگویم، فریاد زدی، هیچ چیز! واقعا هیچ چیز!
ترسیدم، گفتم چرا چیزهایی بود، خیلی کوچک، خیلی ناتوان در مقابل تنهایی ام، گفتم: تو هیچ وقت نپرسیدی!
گفتی( این بار آرام): من فکر کردم همه چیز روبه راه است ، همه چیز تمام شده و ما هم را پیدا کرده ایم...
اشتباهت همین بود( این را در دلم گفتم).
دوباره در فرودگاهم، اینبار، من می روم به جایی دور.
گفتم که، آخرش گفتی این تکنولوژی لعنتی چیز مزخرفی ست. گفتم شاید زندگی، شاید آدمها، شاید باید در تعریف مفهوم « مزخرف »، تجدید نظر کنیم ! در را بهم کوبیدی.

*****
دیگر تمام شد. در آخرین لحظه گفت: نمی خواهم مجابت کنم، اما هیچ فکر کرده ای ممکن است با یک روانی یا یک تبهکار یا حتی در ساده ترین حالتش با یک دورغگو مواجه شوی، آدم همیشه شانس نمی آورد! گفتم...، هیچ نگفتم.
گفت وقتی ببینی اش ، اوهم مثل من تمام می شود ، این یک بازی است، دیوانگی نکن.
این حرفش ترساندم کمی، اما؛ طلاقم را گرفتم، چمدانهایم را بستم، امروزهم اینجایم، دیگر دلم نمی خواهد به هیچ چیز فکر کنم.

*****
صدای مهماندار می پیچد، کمربندم را می بندم، و... بلند شد، حالا دارم می آیم ، چشمهایم را بر هم می نهم و به آن لحظه ای که تو را خواهم دید و بواسطه هاله امواجی که دور آدمها می پیچد خواهم شناختت فکر می کنم. قلبم از حسی عجیب می لرزد.
زمزمه می کنم آرام:« بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است»*


* سهراب سپهری

  سهیل

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes