X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
چهارشنبه 1 مهر 1383
مهر.....
 از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است . پیغام آشنا نفس روح پرور است . هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای.من در میان جمع و دلم جای دیگر است . شاهد چو در میان نبود شمع گو بمیر .چون هست اگر چراغ نباشد منور است . ابنای روزگاربه صحرا روند وباغ . صحراوباغ زنده دلان کوی دلبر است. کاش آن به خشم رفته ما آتشی کنان. باز آمدی که دیده امید بر در است .معشوق خوبروی چه محتاج زیوراست . سعدی خیال بیهده بستی امید وصل. هجرت بکشت وصل هنوزت مصور است .زنها از این امید درازات که در دل است . هیهات از این خیال محالت که در سر است

باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه باز آمد بوی ماه مهر ماه مهربان خورشید پگاه مدرسه

سلام خدمت تمام دوستان امروز اول مهر ماه و اولین روز شروع مدارسه امیدوارم همیشه در درس خوندن موفق باشید و هیچ موقع تک نیارید . امروز یاد بچه گی های خودم اوفتادم . الان نوزده سالمه حدود سیزده سال پیش اولین روزی که می خواستم برم مدرسه چه دوران شیرینی بود . حال و هوای بچگی . امروز می خوام یه خاطره از خودم براتون تعریف کنم این داستان مربوط می شه به خودم اولین داستانیه که من از خاطرات خودم می نویسم راستی شاید این خاطره طولانی باشه ولی ارزش خوندن داره .

اول مهر :

سالهای زیادی از اون موقع گذشته . من تو تهران به دنیا اومدم ولی برای زندگی خانواده من رفته بودن کرج . من و بابام و مامانمو و خواهرم من اون موقع خیلی کوچیک بودم . بابامینا کرج خونه گرفته بودن . هوای خوبی بود دورو ور ما همه باغ و درختای میوه بود . یکی دو سال گذشت من به سن خردسالی رسیده بودم . اونجا همسایه های خوبی داشتیم بیشتر اوناهم بچه هایی داشتن که همسن من بودن همه چهار یا پنج ساله ولی بین این همه بچه من یه دوست صمیمی به نام نسترن داشتم اون موقع فقط پنج سالم بود . نسترن همسایه دیوار به دیوار ما بود . چون ما توی مجتمع زندگی می کردیم .اول جاده چالوس . مجتمع های تامین اجماعی فکرکنم خیلی ها بدونید کجاست . خلاصه من و نسترن هر روز با هم بازی می کردیم . بازی های دوران کودکی . همه اینها گذشت تا من و نسترن شش سالمون شد . فصل مدرسه آغاز شده بود . من و اون باید می رفتیم کلاس اول دبستان با خانوادمون برای ثبت نام رفتیم مدرسه ای که تو فردیس بود مدرسه پیک انقلاب یادش بخیر الان سیزده سال از اون موقع گذشته . رفتیم تو مدارکو پر کردیمو از اول مهر هم من و نسترن رفتیم کلاس اول دبستان روز اول مامانم باهام اومده بود همه بچه ها با مامانشون اومده بودن یه سری گریه می کردن یه سری از مادر ها نشسته بودن سر کلاس پیش بچه هاشون چند روزی که گذشت بچه ها به محیط مدرسه عادت کرده بودن کلی دوست پیدا کرده بودن اون موقع هم مثل الان نبود شایدم الانم اینطوری باشه سال هفتاد بود هزار و سیصدو هفتاد . دختر ها و پسر ها همه سر یه کلاس بودیم . کلاس اول ما ده نفر شاگرد دختر داشت و دوازده نفر شاگرد پسر . زنگ تفریح بهترین لحضات بچه ها بود . بلاخره کلاس اول تموم شد . یه روز تولد نسترن بود من رفتم اونجا سال هفتاد و دو . ساعت نه شب مامانم اومد زنگ خونه نسترن رو زدو منو صدا زد مادر نسترن گفت چرا اینقدر زود می برینش . مامانم گفت میخ وایم بریم پیش مامان بزرگش . رفتم پایین دیدم بابامو خواهرم تو ماشین نشستن . اون موقع ما هیلمن داشتیم . سوار شدیم من خیلی تعجب کرده بودم که چرا ساعت ده شب داریم می ریم تهران صدای قالمه از صندوق عقب می اومد . عوارضی هم رد کردیم تا رسیدیم تهران . توی راه همش به چشای بابام نگاه می کردم سرخ شده بود . رسیدیم دم در خونه بابابزرگم یعنی بابای بابام . پارچه سیاد دم در زده بودن اون موقع من فقط هشت سالم بود بابام پیاده شد از ماشین همه اونجا بودن خالم عمم عمو هام همه بودن منم رفتم تو نشستم روی پله ها هر کی می یومد تو گریه می کرد بعد یکی دو ساعت مامانم اومد پیشم نشست . گفتم مامان چی شده مامانم با صدای لرزونش گفت باباجون رفته پیش خدا من بابابزرگمو باباجون صدا می کردم در ضمن بابابزرگ من داداش مادر مامانم می شد یعنی مامانم می شد خواهر زاده بابابزرگم یعنی بهتر بگم باباجون هم برا مامانم پدر شوهر بود و هم دایی . چون پدر ومادر من دختر عمه پسر دایی بودن . بعد از اون سال ما خونه کرجمونو فروختیم چون مادر بزرگم تنها شده بود اومدیم تهران چند سالی نزدیک خونه اونا خونه گرفتیم خاطرات کرج . همسایه های مهربون . روزی که میخواستیم بیایم تهران همه همسایه ها اومدن ازمون خداحافظی کنن . همه ناراحت بود چون ما با همسایه ها خیلی رفت و آمد داشتیم کامیون گرفتیم و اومدیم تهران . نسترن هم ناراحت بود بهترین دوستش من بودم گریه می کرد با این حال ما اومدیم تهران چند سال پیش مامانبزرگم بودیم بعد هم از اونجا به چنجای دیگه تهران رفتیم تا اینکه سال هفتادو هشت اومدیم همین خونه ای که پنج ساله توش نشستیم مجیدیه شمالی . عید پارسال بود رفتیم طرف کرج همسایه ها بیشترشون رفته بود همسایه ما هنوز اونجا بود نسترن . چه قدر بزرگ شده بود دیگه دبیرستان می رفت رشته تجربی . چقدر خوشگل شده بود . ولی اونا هم می خواستن خونشونو بفروشن و بیان تهران . نمی دونم چرا آدرس تهران نو ازشون نگرفتم این طوری شد که خاطره کرج به کلی از بین رفت تمام باغ های دور خونه ما الان ایستگاه مترو شده تمام درخت هارو خراب کردن ما هم کم کم خاطرات شیرین کرج رو فراموش کردیم ولی من هیچ موقع از فکرش نمی گذرم . از دوست خوبم نسترن شمعدانی بهترین دوست دوران بچگی من

داستان زندگی خودم

سهیل

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes