X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
دوشنبه 9 شهریور 1383
نامه ای به هیچکس ...

سلام خدمت دوستان گرامی . امیدوارم هر جا هستید سالم و سرحال و عاشق باشید می دونم که یکشنبه بی صبرانه منتظر آپدیت ویدا بودید . ولی به خاطر یه سری مشکلات ویدا نتونست آپدیت کنه چون مادربرد کامپیوترش سوخته برای همین نتونست برای روز یکشنبه آپدیت کنه . شاید تا هفته دیگه مادر برد جدید بخره و بتونه برای شما بحثش رو ادامه بده . من روز چهارشنبه باید آپ می کردم ولی امروز آپ کردم برای همین روز پدر که همین امروزه رو به تمام پدر های زحمت کش تبریک می گم و امیدوارم که سایه تمام پدر ها بالای سر ما بچه ها باشه ..مرسی..دوستار شما سهیل 

در بند کردن رنگین کمان
دوستت میدارم
اما خوش ندارم که مرا در بند کنی
بدان سان که رود
خوش ندارد
در نقطه ای واحد ، از بسترش اسیر شود
آبشار باش، یا دریاچه
ابر باش یا بند آب
تا آبهای رودخانه من
از صخره های آبشار تو بگذرد
و به راه خود برود
تا آبهای رودخانه من
در دریاچه تو گرد آید
پس آنگاه از تو لبریزبگذرد
و به راه خود برود
......
دوستت می دارم
اما نمیتوانی مرا در بند کنی
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانست
و بند آب نتوانست ...
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم :
«لحظه ای گریز پا »
.....
محبوب من
آیا نمیبینی ، مویز
کوششی است مایوسانه
برای دربند کردن دانه انگوری گریزپا؟
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش
و مرا بپذیر
آنچنان که هستم
مرا بپذیر
به سان آبشارها ،بند آبها ،دریاچه ها
و بدان که چگونه راهم را
به سوی پذیرش بی نهایت،
می یابم.

از طرف یک دوست:

داشتم به تو فکر می کردم.. به تو که هرگز این نوشته ها را نمیخوانی..و همان بهتر هم...
راستش همین یک ربع پیش دیگر صداییت از پشت تلفن قطع شد..صدای خسته ات که بعد از مکالمه طولانی با آن مرد..بعد از آنکه به قول نیما...
دستها میسایم تا دری بگشایم... به من گفتی که به عبث میپاییدیم که به در کس آید.. به من گفتی که چه گونه در و دیوار به هم ریخته شان ..بر سرمان شکست..
داشتم به تو فکر میکردم..به صدای خسته ات...که مرا مجبور کرد تا با مسخره بازی لبخندی به لبت بیاورم..و حتی برای چند لحظه صدای خسته ات را بخندانم.
تا خسته نمانی عزیزکم..خسته نباشی...راه دور است و چراغی نیست..چراغ که هیچ..کورسوئی هم نه...اما نمانیم ..فقط نمانیم ..
داشتم به تو فکر میکردم...چند وقت است تو را میشناسم ؟ عید بود..نیست ؟؟
فکر میکردم که ای کاش میتوانستم روزی به تو بگویم که پیش از شناختن تو خسته بودم..خسته از مردانی که هر کدام با خواسته ها و نیاز هاشان در و دیوار به هم ریخته شان را بر سرم میشکستند. و با ناباوری به تو نگاه میکردم.هر لحظه منتظر در و دیوار تو بودم..اما نه...
کاش میتوانیستم به تو بگویم ..میدانم که ذهن پر تنشم و فکر پرهیاهوی من هر دم تو را به عقب می راند و فاصله من و تو را دو چندان میکند. میدانم که بهای این انتخاب و این ذهن پرهیاهو را که زاده آن است را باید به تنهائی ، با تنهائی بپردازم.
کاش میتوانستم به تو بگویم که ..حضورت در زندگیم، همین حضور منقطع ات ، به من کمک میکند تا انسان بهتری باشم.
کاش میتوانستم

سهیل

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes