X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
یکشنبه 29 شهریور 1383
تورنج

حرف های خود را توی نظرات بگید

چهارشنبه 25 شهریور 1383
آهای بی وفا دیگه دوسم نداری.....!!؟؟

 وقتی دنیا در خواب آرمیده

از شیشه اتاق بیرون را تماشا می کنم

وسکوت را مینگرم

که زمانی در تب وتاب بود

سایه ها خیزان روی زمین در حرکتند

صورتم را به شیشه فشار می دهم که

به زحمت دیده می شود و با این حال وجود دارد

وقتی سکوت زمین می شکند جای پای بیشماری را

بر روی ماسه ها و پیاده رو زندگی تماشا می کنم

وگرچه تنها ذره جاندار کوچکی هستم

با خدای خودم عهد می بندم تا زندگی تمام نشده دنیا بداند که همچو منی وجود دارد

بازم سلام خدمت دوستان گرامی. ببخشید اگه دیر آپدیت کردم ولی بجاش ویدا خانم کلی براتون آپدیت کرده اگه دیر رسیدین متن پایین آپدیت منو بخونید و نظر هم بدین ویدا واقعا دختر خانومیه از دور معلومه که میشه رو همکاریش حساب کرد اگه این طوری نبود هیچ موقع سروقت آپدیت نمی کرد پس شما هم با نظرات خوشگلتون از من و ویدا حمایت کنید . باورم نمیشه چند روز پیش یه خبر واقعا تکون دهنده ای خوندم چند نفر تو پاکدشت بیست و دو نفر که این افراد همه ده یا یازده ساله بودن رو کشتن ولی خدا رو شکر دست گیر شدن لینک خبر هم براتون گذاشتم سمت چپ وبلاگ قسمت خبرهای مهم روز در ایران . امیدوارم خدا این جور آدمارو از زمین برداره چون باعث نابودی انسانها میشن خوب یه ذره هم از عشق بگم موافقید.  یه داستان هم براتون دارم .فعلا...

کلینیک:
مثل همیشه نشسته بودم تو مطب مثل هر روز قبل از دکتر رفته بودم . طبق معمول به تلفن ها جواب دادم بعضی از مریض های مطب وقت می خواستن . بلاخره دکتر اومد . از جام بلند شدم دکتر هم به من سلام کرد و رفت اتاقی که مخصوص معینه بیماران بود نشست روپوش سفیدشو پوشید به من گفت امیر آقا کسی نیومده کسی نوبت نگرفته منم گفتم نه ولی چند نفر وقتی داریم . چند دقیقه بعد مریض ها از در اومدن تو من اسم های اونارو یادداشت می کردمو بعد از گرفتن مبلغ ویزیت مریضارو به اتاق دکتر راهنمایی می کردم . سرمون شلوغ بود . اما بعد از چند ساعت مطب خلوت شد . همون موقع تلفن زنگ زد یکی از مریض ها می خواست با دکتر صحبت کنه منم وصل کردم به اتاق دکتر . پشت میز بودم که دیدم یه دختر خانم زیبا داره از پله ها میاد بالا اومد تو به چشای من خیره شده بود گفتم بفرمایید گفت دکتر اومده گفتم بله . دفترچه بیمشو داد بهم که اسمشو یادداشت کنم . مرضیه اسم کوچیکش مرضیه بود . بعد از اینکه دفترچه بیمه رو بهش دادم پول ویزیت رو بهم داد و گفت مرسی. منتظر شد تا صداش کنم دکتر هنوز با تلفن صحبت می کرد . مرضیه داشت به من نگاه می کرد منم چند دفعه به چشماش خیره شدم . دکتر درو باز کرد و گفت مریض هست گفتم بله مرضیه رفت توی اتاق مطب خلوت بود سرمو گذاشتم رو میز صبح اون روز زود از خواب بلند شده بودم بعد چند دقیقه یکی صدام زد آقا ببخشید . چشمامو بازکردم دیدم همون مریضیه که رفت توی اتاق . مرضیه بود از من پرسید تزریقات هم دارین گفتم بله اون خانم برات میزنه داروهاشو دروورد پنسیرین داشت اومد جلو به من گفت این خانومه خوب میزنه یا برم جای دیگه بهش گفتم من بهت قول می دم که خوب آمپول میزنه . گفت اگه بد زد میکشمتا . اینو گفت و رفت برای زدن آمپول نمی دونم ولی انگار یکی بهم می کفت که مرضیه می خواد باهات رابطه برقرار کنه از طرز حرف زدنش . ولی نمی خواستم برای خودم خیالات و آرزو درست کنم بعد از اینکه مرضیه اومد بیرون از اتاق گفت چقدر شد گفتم قابلی نداره اگه اجازه بدین از شما پول نگیرم بعد از اصرار زیاد مرضیه رفت . اون شب خیلی به مرضیه فکر کردم . همش منتظر بودم که مرضیه بیاد مطب حدود یک ماهی شد ولی خبری از مرضیه خانم خوشگل و جوان نبود . بعد از حدود یک ماهو نیم که از این ماجرا گذشت مرضیه بلاخره اومد مطب ولی تنها نبود همراه یه پسر بود . اومد تو به من نگاه کرد گفت می خوام برم دکتر انگار ضعف داشت رفت پیش دکتر اون مرد هم باهاش رفت توی اتاق فکر می کردم اون پسر برادر مرضیه است وقتی از اتاق اومدن بیرون دکتر برای مرضیه سرم نوشته بود تزریقات مطب هم یه خانم بود به مرضیه گفت برو بخواب رو تخت بعد به پسری که همراش بود گفت شما چه نسبتی با این خانم دارین . پسر جوان هم گفت من همسرشم . خانم تزریقات هم گفت پس به امیر آقا دوهزار تومن بدید برای زدن سرم . اینو که شنیدم چشمام پر از اشک شد پسر اومد جلو پولو داد به من و منم نفهمیدم که کی پولو گرفتم بعد یک ساعت مرضیه و همرش از مطب رفتن بیرون دلم خالی شده بود بدنم یخ کرده بود باورم نمی شد که به همین سرعت مرضیه ازدواج کنه به خودم گفتم این همون مرضیه بود دیگه از اون روز حال کار کردن رو نداشتم از مطب اومدم بیرون دیگه برای منشی گری نرفتم مطب . به خودم گفتم اگه از کسی خوشت میاد باید زود اقدام کنی وگرنه شکست سنگین روحی می خوری.

نوشته شده توسط:

سهیل

یکشنبه 22 شهریور 1383
I'm talking to you....

عشق تنها عنصر هوشمندیست که می تواند جامد ، مایع یا گاز بودنش را خود تعیین کند ...گاز فراری که با یک نگاه آزاد می شود ،با یک کلمه در میان قلبت منجمد می شود ، چون سنگی میان چاه معلق ، واژگون ... سیالی که وقتی جاری می شود می تواند هزاران نفر را در اوج شادی با سرود زندگی به سوی مرگ رهبری کند ...

آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدم ؟ بازم سلام و بازم عذر و بهانه که چرا نشد آپدیت کنم ... آخرشم همه از دست من سکته می زنن من می دونم ... من بیگناهم ... دلیلشو که سهیل بهتون گفت که ...الانم دیگه گفتم تا کامی سالمه بیام و آپدیت کنم ...دیگه این چند وقته از هر چی کامپیوتره حالم بهم می خوره ... خسته شدم از بس همه جا کامی ها خراب شدن ... دعا کنین که دیگه خراب نشه ...

خب بریم سراغ سریالی که شروع کرده بودیم ... این سری می خوایم ببینیم کیا شنونده ی خوبین ... شنونده بودن هم  در ایجاد ارتباط خیلی اساسیه ...
I think it was an American President who once       "said :"when you are talking , you ain't listening     

به نظرتون درست می گه که افراد وقتی در حال حرف زدن هستن به حرف دیگران گوش نمی دن ؟ می دونین چرا ؟ چون اکثر افرادی که می خوان خودشون حرف بزنن و موضوع هر بحثی رو هم خودشون انتخاب کنن ، وقتی فرد دیگه ای داره حرف می زنه ، به حرفش توجه نمی کنن ...اگه گفتین چرا ؟ چون دارن فکر می کنن که وقتی طرف حرفش تموم شد چی بگن ...

این بد نیست که آدم حرف بزنه و توی هر جمعی حرفی برای گفتن داشته باشه ...اما به همون اندازه که به حرفتون گوش می دن باید به حرفشن توجه کنین ...حتی اگه از موضوع بحث خوشتون نمیاد ... مهم نیست که درباره ی چی حرف می زنین مهم اینه که با افراد بتونین با همون بحثی که ممکنه اصلاً جذاب هم نباشه ارتباط برقرار کنین ... اگه آدم زرنگی باشین می تونین به راحتی موضوع بحث رو عوض کنین ...طوری که به فردی که این موضوع روانتخاب کرده بر نخوره .... طوری که هیچکی نفهمه از موضوعی که در نظر داره بدتون میاد یا قصد بی احترامی دارین ...

یادتون باشه احترام گذاشتن به عقاید و نظرات دیگران یک اصل اساسیه ....
وقتی دو نفر در حال گفتگو هستن به ترتیب یکی حرف می زنه و دیگری موظفه گوش بده ...اما اگه کسی که داره حرف می زنه متوجه بشه که به حرفش توجه نمی شه دیگه از مصاحبت با شما لذت نمی بره ... و این امر موجب کم شدن مکالمات و در آخر پایان آنها می شه ... این مطلب رو حتماً با دقت بخونین ...:
           We like the sound of our voice , but the person we are      . speaking to probably feel the same about their voice too 

                         the upshot of all this is that one should not try 
                                                             !!!!   too hard to be liked  
    on the practical side , if you want to be on good terms with people , talking less and listening more is the golden rule for                                 ...becoming someone it is GOOD to be with
زیاد وقتتونو نمی گیرم ... امیدوارم این یکشنبه ای که در پیشه هیچ اتفاق خارق العاده ای نیفته ... چه می دونم گاو از آسمون نیفته یه راست روی کامپیوتر من ( اگه منم که زمین دهن باز می کنه و کامپیوترم رو می خوره  ) خلاصه امیدوارم (چقدر من امیدوارما ...کی می رسه من نا امید شم ) از مصاحبت با شما لذت بردم .. راستی من حرف زدم و شما خوندین ... هر وقتم شما حرف زدین خبر بدین که من بخونم ... خوش باشین ... راستی فردا هم تعطیله ... مبعثتون مبارک مسلمین ... فعلاً بابای تا بعد ...

 ویدا

دوشنبه 9 شهریور 1383
نامه ای به هیچکس ...

سلام خدمت دوستان گرامی . امیدوارم هر جا هستید سالم و سرحال و عاشق باشید می دونم که یکشنبه بی صبرانه منتظر آپدیت ویدا بودید . ولی به خاطر یه سری مشکلات ویدا نتونست آپدیت کنه چون مادربرد کامپیوترش سوخته برای همین نتونست برای روز یکشنبه آپدیت کنه . شاید تا هفته دیگه مادر برد جدید بخره و بتونه برای شما بحثش رو ادامه بده . من روز چهارشنبه باید آپ می کردم ولی امروز آپ کردم برای همین روز پدر که همین امروزه رو به تمام پدر های زحمت کش تبریک می گم و امیدوارم که سایه تمام پدر ها بالای سر ما بچه ها باشه ..مرسی..دوستار شما سهیل 

در بند کردن رنگین کمان
دوستت میدارم
اما خوش ندارم که مرا در بند کنی
بدان سان که رود
خوش ندارد
در نقطه ای واحد ، از بسترش اسیر شود
آبشار باش، یا دریاچه
ابر باش یا بند آب
تا آبهای رودخانه من
از صخره های آبشار تو بگذرد
و به راه خود برود
تا آبهای رودخانه من
در دریاچه تو گرد آید
پس آنگاه از تو لبریزبگذرد
و به راه خود برود
......
دوستت می دارم
اما نمیتوانی مرا در بند کنی
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانست
و بند آب نتوانست ...
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم :
«لحظه ای گریز پا »
.....
محبوب من
آیا نمیبینی ، مویز
کوششی است مایوسانه
برای دربند کردن دانه انگوری گریزپا؟
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش
و مرا بپذیر
آنچنان که هستم
مرا بپذیر
به سان آبشارها ،بند آبها ،دریاچه ها
و بدان که چگونه راهم را
به سوی پذیرش بی نهایت،
می یابم.

از طرف یک دوست:

داشتم به تو فکر می کردم.. به تو که هرگز این نوشته ها را نمیخوانی..و همان بهتر هم...
راستش همین یک ربع پیش دیگر صداییت از پشت تلفن قطع شد..صدای خسته ات که بعد از مکالمه طولانی با آن مرد..بعد از آنکه به قول نیما...
دستها میسایم تا دری بگشایم... به من گفتی که به عبث میپاییدیم که به در کس آید.. به من گفتی که چه گونه در و دیوار به هم ریخته شان ..بر سرمان شکست..
داشتم به تو فکر میکردم..به صدای خسته ات...که مرا مجبور کرد تا با مسخره بازی لبخندی به لبت بیاورم..و حتی برای چند لحظه صدای خسته ات را بخندانم.
تا خسته نمانی عزیزکم..خسته نباشی...راه دور است و چراغی نیست..چراغ که هیچ..کورسوئی هم نه...اما نمانیم ..فقط نمانیم ..
داشتم به تو فکر میکردم...چند وقت است تو را میشناسم ؟ عید بود..نیست ؟؟
فکر میکردم که ای کاش میتوانستم روزی به تو بگویم که پیش از شناختن تو خسته بودم..خسته از مردانی که هر کدام با خواسته ها و نیاز هاشان در و دیوار به هم ریخته شان را بر سرم میشکستند. و با ناباوری به تو نگاه میکردم.هر لحظه منتظر در و دیوار تو بودم..اما نه...
کاش میتوانیستم به تو بگویم ..میدانم که ذهن پر تنشم و فکر پرهیاهوی من هر دم تو را به عقب می راند و فاصله من و تو را دو چندان میکند. میدانم که بهای این انتخاب و این ذهن پرهیاهو را که زاده آن است را باید به تنهائی ، با تنهائی بپردازم.
کاش میتوانستم به تو بگویم که ..حضورت در زندگیم، همین حضور منقطع ات ، به من کمک میکند تا انسان بهتری باشم.
کاش میتوانستم

سهیل

چهارشنبه 4 شهریور 1383
روانشناسی دوران نوجوانی ...
 سلام خدمت همه شما دوستان گل حالتون خوبه . خیلی خوشحالم که دوستایی مثل شما دارم بخوام اسم ببرم یک روز طول میکشه . هرموقع من و ویدا آپدیت می کنیم شما دوستان با نظر دادنتون خوشحالمون می کنید وو برای ادامه راه بهمون روحیه می دید ببخشید اگه چند وقته نرسیدم به شما سر بزنم می دونم که همه شما دوستان بارها به وبلاگ ما اومدین و نظر دادین همین جا ازشما تشکر می کنم و قول می دم تا چند روز دیگه یه سری به تمام دوستان بزنم .  خیلی ممنون همچنان سهیل و ویدا شمارو دوست دارند . برای امروز دوباره روانشناسی براتون دارم . امیدوارم مثل همیشه مورد پسند شما دوستان قرار بگیره . درضمن این چند وقت نتونستم به وبلاگ بعضی از دوستان سر بزنم ولی قول می دم به این چند وبلاگ هم سر بزنم . امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشید یا قهر نکنید که چرا سهیل نیومده بذارید به حساب گرفتاری و روزگار مرسی. روانشناسی دوران نوجوانی هم  که در زیر هستش رو بخونید . راستی ویدا یه متن خوشگل براتون آماده کرده یکشنبه یادتون نره بقیه سریال رو ببینید . 

ضد و نقیض حرف نزنید :
صحبتهای ضد و نقیض پدر ومادر نوجوان را گیج می کند . مادر به امیلی پانزده ساله می گوید : بله حتما می توانی به مهمانی بروی . حتما خوش خواهد گذشت البته مرا می شناسی وقتی بیرون هستی خوابم نمی برد تا آمدنت بیدار می مانم . صحبت مادر دخترش را در موقعیت غیر ممکن قرار می دهد . به مهمانی برود یا نرود به او خوش خواهد گذشت . در اصل گفته دو پهلوی مادر دختر را گیج می کند . برای احراز از این موقعیت پیام پدر و مادر باید تنها یک مفهوم را انتقال دهد . در ارتباط با صحبت فوق مادر می تواند با صراحت از به مهمانی رفتن دخترش جلوگیری کند به او اجازه رفتن بدهد یا انتخاب را بر عهده دخترش بگذارد . وقتی برنادای چهارده ساله برای رفتن به مهمانی اجازه می گرفت مادرش به او گفت : باید درباره اش فکر کنم . فردا صبح جواب قطعی ام را به تو می دهم . ساعت نه از من بپرس . مادر به درخواست دختر خود فکر کرد. درباره مهمانی مورد اشاره اطلاعاتی بدست آورد و با طیب خاطر اجازه داد که دخترش به مهمانی برود . به او گفت : ظاهرا که میهمانی خوبی است . اگر بخواهی میتوانی بروی. بعد در انتخاب لباس هم به او کمک کرد و سرانجام دختر شاد و راضی روانه میهمانی شد .

احترام به سلیقه ها :

پزشک ها شعاری دارند که مفهومش این است : لطمه نزنیم . پدر و مادر هم باید همین کار را بکنند . قبل از هر کار احساسات نوجوان را جریحه دار نکنید . نقطه نظرهاو برداشتهایش را به تمسخر نگیرید و بی جهت از در مخالفت با او صحبت نکنید . به سلیقه اش احترام بگذارید بخصوص سعی نکنید او را متقاعد کنید که آنچه را میبیند و می شنود و احساس می کند اشتباه و واقعیت چیز دیگری است . کارل و مادرش به خرید رفته بودند

کارل پانزده ساله : چه بلوز زیبایی است

مادر : بنازم به این سلیقه زیبا که چه عرض کنم خیلی زشت و بیقواره است

مسلما واکنش خوبی نبود . این قبیل برخورد ها به جای هر چیز ایجاد عناد می کند . احتمالا مادر می خواسته از انتخاب بد دخترش جلوگیری کند . اما کارول که از نیت مادر بی اطلاع است جواب او را به دل می گیرد . کارولجواب مادر را به این مفهوم تلقی می کند که دختر احمق چه بد سلیقه هستی . واکنش منطقی است که به جای برخورد با سلیقه نوجوان به توصیف آن بپردازید : از قرار بلوز کوتاه را ترجیح می دهی . مثل اینکه از رنگ های سبز و صورتی بیشتر خوشت می آید . ظاهرا طرح های درشت را بیشتر می پسندی . فرصت برای اظهار نظر و ابراز سلیقه شخصی هم وجود دارد : من رنگ های ملایم را بیشتر می پسندم . رنگ های ملیح به نظرم بهتر است . موافق طرحهای ظریف هستم . پارچه های خالدار به نظر من زیباتر است . این قبیل اضهار نظر ها سالم هستند به جای انتقاد تنها توصیف می کنند . به ندرت اتفاق می افتد که توصیف به خصومت بیانجامد . وقتی سلیقه نوجوان مورد حمله قرار نمی گیرد . دلیلی به گرفتن موضع دفاعی وجود ندارد . واکنش غیر انتقادی اورا در تجدید نظر در انتخابش آزاد می گذارد به او این امکان را می دهد که در صورت تمایل و بی آنکه مورد تمسخر واقع شده باشد نظر خود را تغییر دهد

برچسب نزنید :

رفتار بسیاری از پدر و مادر ها با نوجوان ها به گونه ای است که انگار آنها شنوایی شان را از دست داده اند . در حضور آنها درباره شان چنان صحبت می کنند که انگار شیی و بیجان هستند . گذشته ها را ارزیابی می کنند . و درباره آینده نظر می دهند : الفی از روز اول هم بچه تلخ و نچسبی بود . آدم ذاتا بدبینی است . همیشه بوده و همیشه هم خواهد بود . اگر لیوانی نصفه از آب به او بدهید تنها موجه نیمه خالی اش می شود . اما بروس ذاتا خوشبین است . هرگز دلسرد نمی شود . کار خودش را می کند. کلارا نه این جاست و نه جای دیگر همه اش در رویا سیر می کند . مثل عمه امیلی اش شاعر خواهد شد . در دنیای خودش سیاحت می کند . این قبیل برچسب زدنها خطرناک است بچه ها خیلی زود نقشهای پیشنهادی پدر و مادر را می پذیرند .

مرجع: کتاب روانشناسی بلوغ

سهیل

   1       2    صفحه بعدی

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes