X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
دوشنبه 26 مرداد 1383
دوسم داری..
 سلام قبل از اینکه شروع کنم به گفتن داستان امروز می خوام یکی از بهترین دوستامو بهتون معرفی کنم البته همه شما دوستان من هستید ولی جا داره همین جا از لطفی که امیر و نرگس به من کردن تشکر کنم . توی سایت عاشقانه های نرگس از سایت ما تعریف کردن که جا داره ازشون تشکر کنم . راستی امیر و نرگس هم بحث جالبی رو شروع کردن که توصیه می کنم به سایت عاشقانه های نرگس برید و از مطالب آموزنده این سایت لذت ببرید . برای امیر و نرگس عزیزم آرزوی موفقیتمی کنم و امیدوارم در زندگی به هر چی که می خوان برسن . ممنون عاشقانه های نرگس رو یادتون نره .

اومدن زلزله مارو به هم نزدیک کرد :

اولین روزی بود که با هم اولین صبحانه مشترک رو می خوردیم . بعد از عروسی یعنی شب گذشته من و محمود اومدیم خونه خودمون همه مهمونا هم بعد عروسی خداحافظی کردن و رفتن . . من بودم و محمود .  صبح بود تقریبا حدود ساعت ده من بیدار شدم ولی محمود هنوز خواب بود رفتم توی آشپزخونه اولین روزی بود که تو خونه ی خودم بودم خیلی برام جذاب بود یه حال خواصی داشتم . قوری چایی رو روشن کردم تا چایی درست کنم بعد چند دقیقه محمود هم بیدار شد اومد تو آشپزخونه گفت سلام مینا ی تازه عروس منم گفتم سلام آقا محمود خوش خواب چقدر دیر بیدار شدی . گفت دیشب تو عروسی خیلی خسته شدم . بهش گفتم برو دست و روتو بشور بیا اولین صبحانه مشترک رو بخوریم . محمود رفت آب توی قوری تقریبا جوش اومده بود . چایی رو آماده کردم و سفررو چیدم بعدش منتظر محمود شدم . محمود هم اومد با هم نشستیم صبحانه خوردیم . خیلی حرف برا گفتن داشتیم اولین روز زندگی من با محمود بود همین طور برای محمود هم روز خوبی بود. صبحانه خوردیم بعد من سفررو جمع کردم . محمودم توی شستن ظرف های صبحانه کمکم کرد . تقریبا ظهر شده بود به محمود گفتم خوب امروز کجا بریم گفت نمی دونم . گفتم امروز روز جمعس بریم بیرون از خونه . محمود گفت کجا بریم گفتم خونه ی مادرم گفت بنظرم بریم خونه مامانمینا . خلاصه هیچ کدوم از ما به نتیجه نرسیدیم که کجا بریم محمو گفت یه جا می ریم دیگه منم گفتم از همین اول زندگی معلومه که تو دوست نداری بییای خونه مامانمینا . محمود هم گفت شاید برعکس باشه . همین بحث کوچیک ما تبدیل به یه دلخوری بزرگ شد محمود عصبانی شد و رفت توی اتاق درو هم بست منم که نمی دونستم چی کار کنم همون جا روی زمین دراز کشیدم . نمی دونم چرا یه بحث کوچیک باعث یک مشکل بزرگ شد . شاید به نظر شما خنده دار بیاد ولی واقعا من و محمود با هم دعوامون شد سر چی سر اینکه بعد از ظهر کجا بریم . چند ساعتی محمد توی اتاق بود از سوراخ کلید نگاه کردم اول فکر کردم خوابه ولی دیدم که چشماش بازه وو داره به سقف نگاه می کنه در زدم رفتم تو . محمود با نگاه پر خشمش منو نگاه کرد . در اتاق رو بستم اومدم بیرون فکر نمی کردم محمود حالاحالاها با هم حرف بزنه ولی یه اتفاق عجیبی افتاد ساعت پنج بعد از ظهر بود که احساس کرد م زمین زیر پام داره تکون می خوره داد زدم محمود هم سریع از اتاق اومد بیرون . رنگش پریده بود گفت مینا چی شده گفتم یه لحظه زمین تکون خورد . فهمیدیم که احتمالا زلزله اومده من و محمود سریع از خونه رفتیم بیرون . همه همسایه ها توی کوچه بودن . همه از ترس زلزله مجدد اومده بودن بیرون . منم سریع تلفن بی سیم خونرو ورداشتم و با محمود رفتم پایین چند دقیقه ای همه جا آروم شد . شماره خونه مامانمینارو گرفتم همه حالشون خوب بود به محمود گفتم بیا زنگ بزن مامانت . تلقن رو از من گرفت . به چشمای محمود نگاه کردم اون عصبانیت چند ساعت پیش از بین رفته بود . مادرو پدر محمود هم حالشون خوب بود محمود گفت مینا تو وایسا اینجا من برم کلید ماشینو بیارم بریم به مادرامون سر بزنیم . اول رفتیم خونه مادر محمود بعد اون هم خونه مادر من . زلزله تموم شده بود . ساعت نه شب جمعه بود مادرم گفت مینا امشب اینجا باشید گفتم نه مامان باید بریم . راه افتادیم سمت خونه شام نخورده بودیم . محمود گفت بریم یه رستوران شام بخوریم . گفتم بریم . شام رو بیرون بودیم . غذای خوشمزه ای بود . به محمود گفتم محمود به نظر تو دعوای صبح ما بچه گونه نبود بچه ها ی کوچیک هم از این حرفا به هم نمی زنن . محمود هم گفت ولی چه زلزله خوبی بود همین رو گفت دیگه هیچی نگفت . معلوم بود که اومدن زلزله مارو بیشتر به هم نزدیک کرده بود . زلزله باعث شد که ما قدر همدیگرو بیشتر بدونیم . شاممونو خوردیم رفتیم خونه . تا رسیدیم خونه مامانم تلفن زد گفت مینا اخبار گفته امشب رو بیرون از خونه باشید گفتم لازم نیست مامان هر چی شد من و محمود با همیم . من و محود رفتیم بخوابیم . دست همدگیرو گرفتیم همدیگرو بوس کردیم به محمود گفتم اگه منو ندیدی خداحافظ گفت این چه حرفیه. دست منو گرفت و پیشونیمو بوس کرد گفت راحت بخواب . صبح روز بعد باز من زود تر از محمود بیدار شدم فکر کردم روز قبلو توی خواب دیدم . محمود هم بیدار شد . اومد سر سفره صبحانه گفت عجب شبی بود مگه نه نینی کوچولو . گفتم آخه فسقلی من دیگه هر دو به روز گذشته خندیدیمو سعی کردیم دیگه به دیروز فکر نکنیم فقط به فردا های خوب فکر کنیم .

سهیل

 

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes