X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
سه‌شنبه 13 مرداد 1383
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم ...

سلام قبل از اینکه شروع کنم به داستان می خوام جدید ترین دوستمو بهتون معرفی کنم مهناز خانم سایت درد عشق به مدیریت جدید مهناز خانم دوباره شروع به کار کرد . همین جا شروع کار رو بهش تبریک می گم شما هم اگه دوست دارید به مهناز خانم سر بزنید .. رفتین پیش
مهناز نظر یادتون نره برای ادامه را دلگرمش کنید ..مرسی..
سایت مهناز خانم اینجا کلیک کن
 

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تورو تنها نمی ذاشتم

چه سفر ها با تو کردم چه سفر ها تورو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم 

اینقده رفتمو رفتم که هنوزم بر نگشتم

هر چی شعر عاشقونس من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه

اگه مردم بدون چه کسی وارثشه

امید دوباره به زندگی :

چند روزی بود احساس می کردم بدنم خستس . چند روزی بود که صبح تا شب توی رختخواب بودم . اصلا حال هیچ کاری رو نداشتم .. چند هفته ای همین طوری گذشت احساس می کردم خیلی تنها شدم . فقط شب و روز می کردم روزو شب. تا اینکه یه روز اتفاق عجیبی برای من افتاد . توی خیابون بودم داشتم با ماشین می رفتم . گفتم شاید یه کم از خونه بیرون بیام حالم خوب بشه . وقتی داشتم می رفتم سر راه یه دختر خانم کنار خیابون منتظر ماشین بود . ناخداگاه دستم رفت رو بوق ماشین . دختر یه نگاه محبت آمیزی به من کرد و گفت مزاحم نمی شم . منم گفتم نه بیا بالا گفتم کجا میری . گفت جمشیدیه . گفتم منم میرم اونجا . دختر خانم سوار شد . اول حرفی نزد فقط اطراف رو نگاه می کرد بعد گفت ممنون که سوارم کردی . گفتم کاری نکردم میری پارک جمشیدیه . گفت آره دلم تو خونه گرفته بود . از بس که با کامپیوترم ور رفتم خسته شدم گفتم برم یه دوری تو شهر بزنم . بعد گفت خوب تو کجا می رفتی . گفتم منم دلم گرفته بود مثل تو از خونه زدم بیرون . دختر خانم یه نگاهی به من انداخت گفت راستی اسمت چیه . گفتم من اسمم امید ده . اسم شما چیه . گفت منم شقایقم . بعد گفتم محلتون کجاست گفت همون جایی که سوارم کردی . تقریبا نزدیک پارک شده بودیم . اولای تابستون بود ولی اطراف پارک هوا خنک بود . رفتم جلوی در ورودی شقایق گفت جایی می خوای بری . گفتم نه گفت حال داری یه دوری تو کوه بزنیم . گفتم پس برو تا من پارک کنم بیام ماشینو یه جای خوب پارک کردم و رفتم از در رفتم تو عجب هوایی بود . شقایق کنار من داشت راه می یومد  چند قدم که رفتیم گفت امید چند سالته گفتم بیست سال شقایق گفت من بیست و یک سالمه ولی همیشه تنها بودم چون تک فرزندم و همزبونی نداشتم بابامم آمریکاس و فقط مادرم اینجاست . گفتم بابات برا چی آمریکاست گفت بعضی موقع ها برای بیزینس می ره اونجا بعضی موقع ها دوبی. ولی بیشتر موقع ها پیش ما نیست . چند قدم جلوتر یه کافی شاپ بود با شقایق رفتیم اونجا . شقایق گفت فکرشو می کنم می بینم چه تصادف عجیبی دو نفر که دلشون گرفته یکمرتبه جلوی هم قرار می گیرن . خیلی عجیبه . منم گفتم هیچی توی این دنیا عجیب نیست . همون موقع موبایل شقایق زنگ زد . انگار مامانش بود . وقتی قت کرد گفتم کی بود گفت مامانم بود گفت بابات امشب می یاد ایران . ساعت نه شب گفت زود بیا بریم دنبالش . به شقایق گفتم ماشین دارید . گفت آره ولی گواهی نامه ندارم .ماشینمون همین جوری توی پارکینگ خاک می خوره .  گفتم مامانت چی گفت اونم نداره . گفتم پس با چی می خواین برید فرودگاه . شقایق گفت با آ ژانس . گفتم می خوای من با هاتون بیام . گفت نه خیلی زحمت میشه گفتم نه زحمتی نیست . حدود ساعت هشت بود راه افتادیم طرف خونه شقایق اینا. مامانش دم در بود وقتی من و شقایقو دید خیلی تعجب کرد اومد جلو شقایق گفت بریم مامان . مامانش گفت این آقا کیه منم سلام کردم گفتم من اسمم امید ده . چند ساعت پیش شقایق خانمو توی خیابون دیدم . مادرش گفت خوبی پسرم . مثل اینکه مادر شقایق زیاد سخت گیر نبود اصلا با وجود من عصبانی نشد گفت با آقا امید بریم فرودگاه گفتم بفرمایید . نزدیک فرودگاه بود رسیدم فرودگاه رفتیم منتظر بابای شقایق شدیم یک ساعت گذشت از شخصی که اونجا بود پرسیدم هواپیما چرا نرسیده . با کمال تاسف گفت هواپیما چند ساعت پیش سقوط کرده . شقایق از دور اومد جلو گفت چی شده امید گفتم می دونم که سخته ولی هواپیما سقوط کرده همه مسافرها مردن شقایق و مادرش از اشک تمام صورتشون خیش شد . ولی واقعیت داشت . شقایق پدرشو از دست داد. چند روز بعد اجساد مسافرهارو اووردن . چند ماهی از این ماجرا گذشت . من هر روز با شقایق در ارتباط بودم . یه روز شقایق به من گفت امید من دیگه تنها ترین آدم روی زمینم گفتم این چه حرفیه شقایق من نمی ذارم تنها باشی . برای یک لحظه خنده به لب های شقایق اومد گفت چطوری. گفتم باید همیشه پیش هم باشیم نباید همدیگرو تنها بذاریم . بعد چند سال دوستی با شقایق وو بعد از در میون گذاشتن موضوع با خانوادم من و شقایق تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم . حالا دیگه هر دوتا مون با هم بودیم دیگه هیچ وقت تنها نبودیم . بعد از ازدواج رفتیم همون پارکی که باعث رابطه من و شقایق شده بود جمشیدیه . یاد چند سال پیش افتاده بودیم در حال قدم زدن دست در دست هم به سوی غروب آفتاب می رفتیم .

سهیل  

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes