X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
چهارشنبه 20 خرداد 1383
کلافه...

توجه:خواندن این متن به افراد زیر ۱۵ سال و کسانی که ناراحتی دارند یا نباید ناراحت شوند توصیه نمی شود !!!؟
کلافه:
 

when i look into your eyes

i can see a part of heaven 

موقعی که من نگاه می کنم به چشم های شما 

من میتونم ببینم یک جزیی از قدرت پروردگار رو

در اتاق راه می رفت، کلافه بود، بد و بیراه می گفت، به خودش، به زندگی، به همه چیزش. انگار زندگی مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشمش میگذشت. فکر کردن به چیزهایی که برایش رخ داده بود بیشتر عصبانیش میکرد. چیزهایی که تمام شدنی هم نبود. روز به روز بدتر میشد، افسرده تر، عصبی تر، بی تفاوت تر نسبت به همه چیز....
موجود گندی شده بود که فقط خدا میدانست چه میخواهد بشود، یک موجود نفرت انگیز، خودش هم حالش از خودش بهم میخورد، احساس میکرد وجودش از کثافت پر شده،  هنوز هم گاهی احساس میکرد میتواند همان موجود رمانتیک عاشق پیشهُ احمق باشد. اما نمی خواست، ترجیح میداد یک رذل آشغال باشد تا آن موجود رمانتیک عاشق پیشهُ احمق. حرفهای دیگران هم در مورد اینکه نخواهد توانست تا موجود پستی بشود بیشتر عصبانیش میکرد، انگاری میخواست تا به همه دنیا ثابت کند، به همه دنیا نشان بدهد که آدم مزخرفی است.
همینجور که اتاق را متر میکرد گاهی دلش میگرفت، به یاد گذشته. لب تخت می نشست یه نگاهی به دیوار و دوباره اندوه از آنچه بر سرش آمده بود و دوباره راه رفتن در اتاق.
یادش می آمد، اولین بار که او را دیده بود آنقدر سرش شلوغ بود که او را با یکی دیگر اشتباه گرفته بود. بعد از آن روز عادت کرده بود هفته ای یک بار او را میان جمع دوستانش و بی تفاوت نسبت به خودش ببیند، اما راضی بود.
بعد از دیدارهای هفته ای یکبار مدتها از او بی خبر بود، یکی دو بار دیدارهای تصادفی، یکی دو باری هم در جمعهای دوستانه، اما دوستش داشت، این را قلبش با طپش موزونش در دیدارها، چشمانش با نگاههای دزدکی هر از چند گاه و گاهی مات شدنها، گوشهایش با نشنیدن صدای چیزی جز او و خلاصه همه وجودش به نحوی به او میگفتند، کم کم فهمیده بود که ظاهرآ عاشق شده!!
یادش می آمد، موقع سال تحویل سر سفره هفت سین عزمش را جزم کرده بود، دیگر باید میگفت، حرف دلش را میزد، درنگ بیش از این جایز نبود. بعد از عید به او تلفن زد، میدانست در طول تعطیلات صحبت کردن با او مشکل است، وقتی تلفن را زمین گذاشت باورش نمیشد، با او برای ناهار و سینما قرار گذاشته بود. از خوشحالی گذشت زمان را حس نمیکرد اما نمیدانست چرا روز دیدار علیرغم گذشت تند و تند روزها نمیرسد...
بالاخره وقتش شد، از صبح به خودش میرسید ولی انگار هر چه بیشتر با موهایش ور میرفت بدتر میشد، دلش میخواست همه موهایش را از عصبانیت از ریشه درآورد، اما نه! آنها را امروز بیشتر از هر وقت دیگری لازم داشت. وقتی که واقعآ کلافه شده بود، موهایش به طرز معجزه آسایی حالت گرفت. این یک نشانه خوب بود.
یادش می آمد، که آن روز چه ناهار خوشمزه ای بود و چه فیلم قشنگی با اینکه نه مزه ناهار یادش بود و نه فیلمی که دیده بود، حتی اینکه کی به خانه برگشته بود را هم نمیدانست، تنها یک چیز را میدانست؛ آن روز، روز خیلی خوبی بود؟!
مدتی وضع به همین منوال گذشت، کم کم جرأت میکرد که آنچه را که میخواهد مطرح کند؛ هیچ روزی قیافه اش به اندازه آن روز که از او خواستگاری میکرد خنده دار نشده بود. این را میتوانست از لبخند دوست داشتنی او بفهمد، میخواست به او بگوید که عزیزترین موجود دنیاست و بدون او دیگر قادر به زندگی نیست اما نتوانسته بود، فقط گفته بود که میخواهد برای همیشه با او باشد و او هم به طرز زیرکانه و شیطنت آمیزی پاسخ مثبت داده بود، آن روز هم روز خیلی خوبی بود!!
یادش می آمد، روزهایی که با هم سینما میرفتند، رستوران میرفتند، قدم میزدند
روزهایی که خود را در تصوراتش، در خیالش، کنار او توی یک خانه نقلی اجاره ای میدید
روزهایی را که با هم از آینده حرف میزدند، از آنچه میخواستند و آنچه نمیخواستند
خیلی چیزها یادش می آمد و از این یادآوری کلافه تر میشد، عصبی تر
یادش می آمد، که همه چیز یک دفعه تغییر کرد، همه چیز یک دفعه خراب شد، همه چیز یک دفعه از خیلی خوب به خیلی بد تبدیل شد. لذت تبدیل شد به درد، ترانه های دل انگیز عاشقانه تبدیل شد به شعرها و آهنگهای غم انگیز، «گل رویایی» امید تبدیل شد به «اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد» داریوش. با «تا ابد» شروع شد و تبدیل شد به «هیچ وقت»، همه چیز یک دفعه تغییر کرد، همه چیز یک دفعه خراب شد و او سر در نمیاورد که چرا و از این سر در نیاوردن کلافه تر و عصبی تر میشد.
یادش می آمد، که هر بار به او میگفت: مرا دوست داشته باش، جایی در قلبت برای من در نظر بگیر اما بدتر میشد، سعی میکرد او را به دنیای خودش بکشاند اما هر چه از دنیای خودش به او نشان میداد دیگر برای او جذاب نبود.
یادش می آمد، که برای او هیچ نداشت جز دلش، اما او همه چیز از او طلب کرد به جز دلش. هر بار از او میپرسید چرا من را اهلی نمیکنی؟ و او بی تفاوت بستنی اش را میخورد و از کتابخانه اش حرف میزد و بعد از ملاقات هنوز این سؤال برایش باقی میماند که چه کسی او را از مهربان شدن ماُیوس میکند؟
یادش می آمد، اینها را همه و همه یادش می آمد اما هر چه می اندیشید در خاطر نداشت که چرا اینگونه شد؟ آیا تنها دلیل این بود که قادر به تاُمین نیازهای مادی او نبود؟ آیا این میتوانست دلیل قانع کننده ای باشد؟ در اتاق راه می رفت و کلافه بود، عصبی بود و خسته. به او فکر میکرد، به اینکه آیا او هنوز به خاطر می آوردش؟ به اینکه آیا او در دل میگوید که کاش «دوستت دارم» را به او گفته بودم!!
در اتاق راه می رفت، کلافه بود، عصبی بود و خسته و به مرگ می اندیشید. همیشه فکر میکرد که چقدر مردن خوب است، می اندیشید که تلاش برای ادامه زندگی به گونهُ رنج آوری ابلهانه است. حالا پس از عاشق شدن بود که میفهمید آدمی از عشق میمیرد....!
در اتاق راه می رفت، خسته بود و کلافه و عصبی، اشک از چشمانش میریخت، هر ثانیه که میگذشت چیزی از او را از دست میداد، می اندیشید که زمان غارتگر غریبی است، همه چیز را بی اجازه می برد، اما همیشه یک چیز را فراموش میکند؛ «حس دوست داشتن او را». نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، نمیفهمید که چرا همه داستانهای زندگیش چنین غم انگیز تمام میشود، نمیفهمید که چرا عاشقان یکدیگر را به جنون میکشند، نمیفهمید که چرا در این جهان کسی به کس دیگر نمیرسد
در اتاق راه می رفت، کلافه بود و عصبی.... باید خودشو راحت میکرد..نفهمید قرص ها رو چند تا چند تا و چه طوری خورد...فقط می دونست دیگه راحت شده!!؟
   

special thanks to omid asemani

سهیل

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes