X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
جمعه 11 اردیبهشت 1383
ای کاش من هم یک پروانه بودم..


سلام خدمت همه بروبچ . مرسی که نظر می دید اینم یه داستان کوتاه امیدوارم خوشتون بیاد . امیدوارم از این داستان لذت ببرید ببخشید اگه داستان ها غمگینه..مرسی..سهیل
بیمار:
از مزییتهای شب تنها خوابیدن این است، که می توانی نگران خُرخُرهای وحشتناک نیمه شبت
نباشی. خب البته از عواقب خُرخُر کردن هم این است که می تواند باعث شود، زنت (به همین دلیل شاید ساده) دادخواست طلاق بفرستد در خانه ات ، تو هم چون رقیق القلبی و دلت نمی خواهد کسی را آزار دهی، بی هیچ اعتراضی قبول کنی.
اگر در مجله های زرد می نوشتند، کلی سر و صدا می کرد، خودم هم اگر می شنیدم، خنده ام می گرفت، زن وشوهری که به خاطر خُرخُر طلاق گرفتند، آن هم بعد از چند سال زندگی. ماجرای احمقانه ایست، اما برای من چه دردناک اتفاق افتاد.
اولش که تا مدتها انکار می کردم. او هم که حساس به کوچکترین صدایی، می گفت دارم دیوانه می شوم، ای کاش خُرخُر معمولی بود، از اتاقهای دیگر هم بلند شنیده می شود. آخر هم، صدایم را نصفه شب ضبط کرد( عین ماجراهای سریالهای طنز درجه سه). وقتی pley را زد، خودم هم باورم نمی شد. تازه بهش حق دادم.
رفتیم دکتر، که گفت، مشکل تنفسی داری و با عمل جراحی تا 80 درصد مشکل حل می شود، اما نگفت صد در صد. بعد تازه عیب دیگرم رو شد، ترس شدید، از آمپول و واکسن و جراحی و اتاق عمل، از همان بچگی،( مثل اینهایی که اگر 40 سالشان هم بشود ترس ازهواپیما و ارتفاع دارند). پسر عمو هایم همیشه مسخره ام می کردند.
سعی کردم، اما نتوانستم. بحث کردیم، دعوا کردیم، گفتی برای نجات زندگی مان، برای آرامش و آسایشمان، گفتم مگر ندیدی دکتر گفت به عوامل دیگری هم بستگی دارد، تازه گفت80 درصد. شاید بهانه می آوردم، اما از یک هنرمند رقیق القب شاعر پیشه که ترس از اتاق عمل دارد چه توقعی داشتی. خودم هم نمی دانم با این دل نازک و دستهای ظریف و نقاشیهای لطیف، چطور این عارضه خشن و پرسروصدا در من وجود دارد.عصبانی شدی، حق داشتی. نمی توانستی درک کنی ترس مرا، کابوسهای مرا. چند وقتی بود که رفته بودی از این خانه، تا اینکه دادخواست را آوردند، پستچی آورد. باورم نمی شد، اما به تو حق می دادم.
گذشت زمان هر زخمی را التیام می بخشد. با اینکه تا مدتها افسرده بودم ونقاشیهایم پر از رنگهای تیره شد، اما گذشت هر روز مثل یک قرص آرام بخش عمل کرد و گذشت چند سال، شفایم داد. حالا در آتلیه با نقاشیها و شاگردهایم، روز های آرامی را می گذرانم و شبهای آرام تری را حتی.

با مادرش که برای ثبت نام آمده بود، اول زیبایی اش میخکوبم کرد و بعد کارهایش. گفتم، چه استعدادی ، چه نبوغی!
گفت چهار تا از نمایشگاههای مرا آمده است، گفت که قبولم دارد، گفت « می خواهم زیر نظر شما کار کنم استاد، تا اینقدر پراکنده کار نکنم و سبک خود را پیدا کنم» نه از حرفهایش ، بلکه از محکمی صدایش فهمیدم که خیلی جدی ست. یک نقاش بالفطره.
همان شب ناخود آگاه قلم را برداشتم و طرحی کشیدم از او، به رنگ آبی و بنفش، محو در شب و باد. شاید نباید می کشیدم، نمی دانم، شاید. اما، همیشه قبل از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...
یک سال گذشته و او پیشرفت باور نکردنی کرده است، از این مهم ترهنگام کار، بدجوری حرف هم را خوب می فهمیم، یک اشاره کافیست؛ و این به معجزه می ماند. گرچه هیچ کلامی از عشق رد و بدل نشده، اما دارم فکر می کنم شاید او هم تابلویی از من در خانه اش دارد. همیشه هم کلام کفایت نمی کند، گاهی یک طرح، یک رنگ ،از حسی پنهان سخن می گوید، من در کارهای اخیرش این حس را حس می کنم.
احساس کردم دیگر وقتش است، شاید هم اصلا وقت مناسبی نبود، تا دیر وقت در آتلیه مانده بودیم، آخر فردا غروب افتتاح اولین نمایشگاه انفرادی اش بود، داشتیم بستن پیچ قابها و چسباندن پاسپارتوها را تمام می کردیم. گفتم « خب ، تمام شد، صبح اول وقت ماشین می گیریم و قابها را می بریم»
چه خوشحال بودی. یاد اولین نمایشگاه انفرادی خودم افتادم، دلم نمی آمد خوشی ات را زایل کنم، اما احساس می کردم عمیقا، اگر حالا نگویم، هیچ وقت نمی گویم.
گفتی پس من زنگ بزنم یک ماشین بیاید، می خواستم بگویم صبر کن، اما نتوانستم.
چند ماه است می خواهم صحبت کنم ، اما خیلی مضحک است، من 16 سال بزرگترم ، یک بار هم قبلا ازدواج کرده ام، و از همه بدتر، چطور بگویم که استاد نقاشت، با این حرفهای شاعرانه و روح لطیف، شبها مثل یک خرس خرناس می کشد... خیلی وحشتناک است گفتن، اما راه دیگری ندارم .
گوشی را که گذاشتی، گفتم می خواهم با تو حرف بزنم، گفتی« در مورد چی استاد؟» گفتم « شاید هر دوی ما خوب میدانیم»، نگاهت را که دیدم یقین کردم.
گفتم ببین، من نمی دانم چرا اینطور شد، همان روزی که آمدی، شبش تابلویی از تو کشیدم، به رنگ آبی و بنفش، محو در شب و باد. گفتم می دانم که 16 سال بزرگترم و یک بار هم ازدواج کرده ام، اما به خودم که نمی توانم دروغ بگویم!
آهی طولانی کشیدی،( که یعنی خیلی منتظربوده ای) گفتی از همان روز اول؟! ولی چرا اینقدر دیر؟! چرا اینقدر زجرم دادید استاد، برایم مهم نیست که ازدواج کرده اید و بزرگترید، من همیشه ایده ایست بوده ام و شاید برای همین است که تا کنون ازدواج نکرده ام.
گفتم مساله فقط این نیست، می دانی یک موضوع مسخره ای وجود دارد، چطور بگویم( لحظه ای نفسم را حبس کردم و چشمهایم را بستم و جمله ام را پرت کردم بیرون)« من شبها به طرز وحشتناکی خُرخُر می کنم»
تعجب کردی ، اما انگار نه از خُرخُر، بلکه بیشتر از اینکه من این موضوع را مهم دانسته ام.
گفتی: خوب من هم خورخور می کنم، حالا گیریم نه وحشتناک، اما خواهرم همیشه شاکی ست!زنگ زدند، راننده آژانس بود.ماتم برده بود. گفتم ما عجیب با هم تفاهم داریم و در را پشت سرت بستم.
دو ماه بعد از عروسی بود که فهمیدم، می دیدم آشفته و عصبی هستی، دائما کسلی و بی خوابی داری... ولی جواب درستی به من نمی دادی. بالاخره صبرت تمام شد و گفتی. گفتی که آنروز چنان در مقابل اعتراف من شوکه شده بودی، که نتوانستی چیز دیگری بگویی، که خودت هم نمی دانی چه شد که آن دروغ را گفتی! و بعد هم گفتی« اما وضع بدتر از آنست که فکرش را می کردم، تو بیماری و باید این را بفهمی. اینطوری نمی شود ادامه داد...» دیگر چیزی نمی شنیدم ، فقط چهره بغض گرفته و چشمان اشک آلودت را می دیدم و لبهایت را که تکان می خوردند...
چه احمقی بودم ، چطور حرفت را باور کردم و فکر کردم همه چیز به همین راحتی و اتفاقی با هم جور می شود! باورم نمی شد. بدجوری خوشبخت بودم ، همه اش به خودم می گفتم: بالاخره نیمه ات را پیدا کردی نقاش!، حالا دوباره آن بازی شوم تکرار می شد. نه! نمی توانستم ، تو را نمی توانستم از دست بدهم یا حتی عذابت بدهم ، نمی توانستم. گریه کردم، خیلی گریه کردم...

چشمهایمان را بهم دوخته بودیم، که در سبز اتاق عمل بسته شد و دیگر تو را ندیدم. پرستارها روی تخت چرخدار مرا می بردند.

مرجع: کتاب زندگی

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes