X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
پنج‌شنبه 21 اسفند 1382
نذار به پات بیوفتم دوباره برگرد .. !!!
 امروز یه خبر بدی شنیدم ..شنیدم یکی از بهترین دوستام داره مارو ول می کنه بره .. شاید بگین این دوست کیه .. شنیدم که تا عید فقط پیش ما می مونه ..من خیلی بهش عادت کرده بودم .. از این جا هم یه خواهش ازش دارم اونم اینه که مارو تنها نذاره .. اسم این دوستم نگین ه .. نگین جون یه خواهش دارم مارو تنها نذار .. رز آبی .. نگین .  امیدوارم از تصمیمت صرف نظر کنی .. وگر نه منم دیگه نمی نویسم اگه بری منم سایت رو تعطیل می کنم ..

فکر می کنی در کدام لحظه ها آدم از همیشه عمرش سبک تر است . و دیگر بار هستی اش بر روی دوشش سنگینی نمی کند . و این وسوسه ی شوم همیشه را که از زیر بار بودنش شانه خالی کند به ناگاه از یاد می برد .. من احساس می کنم این لحظه .. لحظه آفریدن است . وقتی که شعری می گویی ترانه ای می سرایی نقش چهره ای می زنی که هنوز آن را کسی ندیده و نقل داستانی می کنی که هنوز کسی آن را نشنیده . در این لحظه هاست که آدم از بودنش راضی می شود . می بیند که دیگر راکد نیست . جریان دارد جریان هستی از خودت به ترانه ای که ساخته ای چهره ای که پرداخته ای یا فرضیه ای که درسر داری یا اختراعی که در دست .. و از زیباترین این آفرینش ها شعر است . واقعا چه لذتی باید داشته باشد وقتی همین واژه های بی حوصله ی عبوس را که به زحمت حاضرند برای چند ثانیه کنار هم بیایند تا جمله هایی معمولی تر از هر روز را به زبان بیاوریم . طوری کنار هم جمع کنی که تا دنیا دنیاست از هم جدا نشوند . ترانه ای جاودان که همیشه می خواند همچون صدای سخن عشق که همیشه می ماند

آن کلاغ که پرید

از فراز سرما و فرو رفت در اندیشه آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی پهنای افق را پیمود

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند همه می دانند

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم و از شاخه ی بازیگر دور

از دست سیب را چیدیم ..

همه می ترسند اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم سخن از پیوند سست دو نام

و هماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه تو

دلم برات تنگ شده .. چشام چه بی رنگ شده

نذار به پات بیوفتم دوباره برگرد .. دوباره برگرد

می یاد اون لحظه هر جا نفسا بوی تو داره

دلم در انتظاره دوباره برگرد دوباره برگرد

دلم برات تنگ شده .. چشام چه بی رنگ شده

نذار به پات بیوفتم دوباره برگرد .. دوباره برگرد

یه روز از کاری که کردی پشیمون می شی

از جدایی من و درد غمت پریشون می شی 

حالا دنیا واسه تو مستی و گرمی داره

یه روز از این باده ی این مستی تو گریون میشی

برگرد دوباره برگرد

دلم برات تنگ شده .. چشام چه بی رنگ شده

نذار به پات بیوفتم دوباره برگرد .. دوباره برگرد

دلم برات تنگ شده .. چشام چه بی رنگ شده

نذار به پات بیوفتم دوباره برگرد .. دوباره برگرد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست.. آیا به راستی از عصیان عشق در برابر قرار های بی اعتبار تصویری زیباتر از این می توان آفرید . عصیانی که بر ما به ارث مانده است از آن دم که حوا و آدم از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدند و اندیشه های آشفته چون ابرهای ولگرد به آسمان ذهن آدمی سرک کشیدند و جارچیان زمین طومار خطاهای مارا به منقار گرفتند و به آن سوی افق ها پریدند . و ادبیات واقعی تمامش آفرینش است . آفرینش دنیاهایی تازه با آدم هایی تازه.. آدمهایی که هر کاری که بخواهی می کنند .. و هر طوری که بخواهی فکر می کنندو دست هیچ کس هم به آن ها نمی رسد تا آن ها را به خاطر فکرشان یا کارهایشان بگیرد و بکشد و بسوزاند .. اینجا دنیای خیال است و آرزو .. هر چه می خواهی دل تنگت بگو ....عاشقان عشق را فخر می فروشند ارزانش مفروش .. خیالتان لبریز.. خوابهایتان رنگین.. آرزوهایتان دورادور .. و پیروزیتان نزدیک باد..

 

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes