X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
سه‌شنبه 19 اسفند 1382
عشق سارا و سعید ( قسمت آخر )

 

* سعید با دعاهای خواهرش و سارا از حال کما بیرون اومد و چشماشو باز کرد دکترا هم سعید رو رو به بهبودی دیدن حالا ادامه داستان *

خواهر سعید گفت می خوام یه خبری رو بهت بگم .. سارا گفت چی شده سعید طوریش شده .. سعید چیزی شده .. خواهر سعید گفت نه عزیزم نه سارا جون ..بعد گفت  سارا جون یه خبر خوب .. سارا گفت چی شده .. جون سارا بگو .. گفت سعیدواووردن تو بخش .. خیلی از چند روز پیش بهتر شده دیشب ساعت دوازده شب به هوش اومده برا همین الان تو بخشه .. سارا هم باز گریش گرفت ولی این دفعه گریه خوشحالی بود .. خواهر سعید گفت امشب مرخص می شه .. سارا هم با خوشحالی خداحافظی کرد .. خیلی خوشحال بود .. نزدیکای شب بود که سعیدو مرخص کردن .. یه ذره خوب شده بود ولی هنوز جای زخم های سعید بود .. اووردنش تو سعید خوابید رو جایی که براش درست کرده بودن .. سعید به خواهرش گفت تلفنو بیار نزدیکم .. سعید شماره سارا یینا رو گرفت .. اتفاقا خود سارا گوشیرو برداشت ..

سعید : سلام سارا جون

سارا :مکس کرد و گفت . سلام عشق من .. بعد گریش گرفت

سعید :خوبی سارا جون .. می خوای منو ناراحت کنی

سارا : گفت تو که منو کشتی عشق من

سعید :معذرت می خوام

سارا:با صدای لرزونش گفت  مهم اینه که تو منو تنها نذاشتی

سعید: سارا یه چیزی رو باید بهت بگم

سارا :گفت جانم بگو سعید جان

سعید:دوست دارم

سارا : منم دوست دارم

سارا به سعید گفت : فردا می خوام بیام عیادتت با مامانمینا .. سعید گفت خیلی خوشحال می شم ولی چطوری به اونا می گی .. سارا گفت کاریت نباشه من درستش می کنم .. خداحافظی کرد و گفت سعید جان دوست دارم .. گوشیرو گذاشت .. تو فکر این بود که چطوری به مامانشینا جریانو بگه .. رفت تو حال خونشون .. دید مامانش تو آشپزخونس .. رفت جلو .. نشست رو صندلی. مامانش گفت .. احوال سارا خانوم کم پیدایی .. سارا هیچی نمی گفت مامانش می دونست سارا یه چیزی می خواد بگه گفت سارا چیزی می خوای بگی.. سارا جرعتش زیاد شد و گفت مامان چه طوری با بابا آشنا شدی .. مامانش خندید و گفت منو بابات تو دانشگاه با هم آشنا شدیم ..مامانش گفت چرا یاد منو بابات افتادی .. سارا گفت مامان عشق و عاشق شدن چیز بدیه .. مامانش خندید و گفت .. اصلا خیلی هم خوبه فقط باید عشق وافعی باشه .. سارا گفت حقیقت اینه که من یکی رو خیلی وقته دوست دارم.. ولی به شما نگفتم .. اسمش سعید ه چند وقت پیشم با ماشین تصادف کرده الانم خونس .. مامانش گفت خوشحالم .. سارا گفت می شه بریم عیادتش .. مامانش گفت کی .. سارا گفت فردا .. مامانش گفت حتما بذار به باباتم بگم .مامانشم همه جریانشو به باباش گفت .بابای سارا هم قانع شد و احساس خوشحالی کرد و حرف سارا رو قبول کرد . فردا شد .تقریبا ساعت نه شب بود . سارا و مامان و باباش آماده شدن برن طرف خونه سعیدینا .... توی راه یه جعبه شیرینی گرفتن سارا هم یه دسته گل رز قرمز گرفت و رفتن رسیدن دم در خونه سعیدینا..زنگ زدن .. سعید هم همه چیز رو به خانوادش گفته بود..خانواده سعید هم تمام ماجرا رو می دونستن ..  رفت تو سلام کردن .. سعید کنار حال خوابیده بود همه افراد خانواده به همدیگه نگاه می کردن .. مامان سعید به سارا نگاه می کرد و مامان سارا هم به سعید .. دیگه بعد کلی تارف نشستن رو مبل .. سعید به سارا اینا خوشامد گفت ... تا چند ساعت بعد سارا اینا اونجا بودن سارا هم رفت کنار سعید .. پدر سارا و سعید داشتن با هم صحبت می کردن .. همه داشتن با هم حرف می زدنو با هم آشنا می شدن .. ساعت تقریبا دوازده شب شد .. بابای سارا  گفت دیگه زحمتو کم کنیم ..بلند شدن از همه خداحافظی کردن مامان سارا هم  با مامانه سعید خیلی دوست شده بود.. همه چیز داشت درست می شد زخمای سعید هم خوب شده بود و کم کم قرمزی زخم ها هم برطرف شد و خوب شد . مامان سارا بعضی روزها زنگ می زد خونه سعیدینا با مامانش صحبت می کرد بعد گوشی رو می داد به سارا ..  بعد چند وقت مامان سارا  و خانواده سعید قرار ازدواج گذاشتن .. عجب روزی بود..سارا و سعید خوشحال بودن  .. بعد از مدت ها انتظار اون روز رسید ... مراسم ازدواج برگذار شد .. بعد چند وقت هم مراسم عروسی و عقد ..سارا و سعید ... دیگه زندگی مشترکی رو آغاز کردن ... هر دو در کنار هم زندگی کردن .. بعد از چند سال هم صاحب یه دخترو یه پسر شدن ... سالهای زیادی گذشت سارا و سعید به سن پیری رسیدن ... و در آخرین لحظه های عمرشون هم با هم بودن و با هم مردن ..... این عشق سارا و سعید تا دم مرگ ادامه داشت .. در دوران پیری سعید مریضی سختی گرفتو و سارا هم از شدت غم سعید این دنیا رو ترک کرد .. ثمره عشق سعید و سارا یه دختر که تا اونروز چهل سالش بود و یه پسر که حدود پنجاه سال سن داشت بود...عشق سارا و سعید تا دم مرگ ادامه داشت حتی در موقع خاک سپاری هم قبرهای سارا و سعید در کنار هم بود و هر دو کنار هم به فاصله یک ماه از دیگری به خاک سپرده شدن ولی عشق سارا و سعید هیچ وقت از بین نرفت .. 

پایان 

خوب اینم از داستان سارا و سعید امیدوارم خوشتون اومده باشه .. مرسی که داستان رو دنبال کردید..

ولی خوش به حال سارا تا به مادرش گفت مادرش چون فهمیده بود سارا عاشق شده نه نیاوورد .. ولی اگه سخت گیری می کرد .. هیچ موقع این دو نفر به هم نمیرسیدن .. مگه نه...

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes