X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
شنبه 16 اسفند 1382
عشق سارا و سعید (قسمت دوم)

سارا تو فکر سعید بود . می خواست به سعید بله بگه اون قیافه معصوم سعید باعث می شد که تصمیم سارا قطعی تر بشه . بعد از اون شب دو هفته گذشت .. سعید اون شب تنها رفته بود خونه ..سارا هم تنها اومده بود .. سارا از سعید خبری نداشت .. بعد دو هفته دیگه دلش تاقت نیوورد . تلفنو برداشت زنگ بزنه به سعید وو حالشو بپرسه .. تلفن چند تا زنگ زد . کسی خونه نبود کسی تلفنو بر نداشت . دلش بیشتر شور افتاد .. این دفعه سارا تصمیم گرفت که بره دم خونه سعیدینا .. آدرس سعیدینا رو داشت .. لباساشو پوشید و آماده رفتن شد .. رسید نزدیک خونه سعیدینا . رفت تو کوچه تا رسید دم در خونه سعید.. دید ماشین سعید دم دره اول خوشحال شد بعد یه خورده اومد جلوتر .. ولی خوشحالی سارا زود گذر بود .. سارا وقتی رسید جلوی ماشین دید جلوی ماشین رفته تو و شیشه های جلوی ماشین هم همش شکسته .. دلش خالی شد .. حس عجیبی داشت هنوز نمیدونست چی شده .. سعید کجا ست .. یه نگاهی به این ور و اون ور انداخت .. تصمیم گرفت زنگ خونرو بزنه.. رفت جلو .. زنگ زد .. دید یه دختر خانوم اومد دم پنجره .. فهمید که خواهر سعیده .. خواهر سعید گفت بله با کی کار داشتید .. سارا گفت سعید هست .. گفت .. شما کی هستید .. گفت سعید هست .. خواهر سعید گفت : میشه بگی چی کارش داری . سارا بغزش ترکید گفت تورو خدا بگو سعید کجاست .. خواهر سعید اومد دم در زیر بغل سارا رو گرفت .. سارا از شدت غصه داشت گریه می کرد .. خواهر سعید رفت برا سارا آب قند اوورد.. سارا یه زره به حال خودش اومد .. بازم گفت سعید خونس .. خواهر سارا گفت نه .. متاسفانه بیمارستانه .. حدود یکی دو هفته پیش تصادف کرد .. الانم تو بخش سی سی یو بیمارستانه .. سارا که دیگه دست و پاش قدرت حرکت نداشت گفت میشه منو ببری پیشش.. خواهر سارا گفت وایسا الان آماده می شم .. دو تا یی راه افتادن به طرف بیمارستان .. سارا توی راه با خواهر سعید صحبت می کرد .. بلاخره رسیدن بیمارستان .. موقع ملاقات بود .. رفتن تو سارا قلبش تن تن می زد .. رسیدن دم اتاقی که سعید توش خواب بود .. درو باز کردن .. سارا با دیدن سعید بیهوش شد همون جا افتاد ... سعید هم تو حال کما بود .. متاسفانه دکترای اونجا از سعید قطع امید کرده بودن و احتمال بهبودی رو کم می دیدن ... سارا بعد چند دقیقه به هوش اومد .. چشاش کبود شده بود.. رفت بالای سر سعید . دست سعید رو گرفت تو دستش .. سعید اصلا حرکت نمی کرد سارا دست سعیدوو گرفت گذاشت رو گونه هاش وو بعد پیشونی سعید رو بوس کرد .. سارا به سعید گفت : سعید جان پاشو .. ببین کی اومده .. سارا عشقت .. دیگه نمی گم فکرامو بکنم همین الان می گم دوست دارم .. فقط پاشو با هم باشیم ... سارا گریش گرفت وو از شدت ناراحتی رفت بیرون اتاق وقت ملاقات تموم شده بود سارا و خواهر سعید رفتن بیرون از بیمارستان .. خواهر سعید همه چیزو به سارا گفت .. همون موقع سارا گفت می یای بریم امام زاده صالح .. خواهر سارا هم گفت بریم .. دیگه رفتن تو امام زاده .. هر دو برای سعید دعا کردن .. شب شده بود .. دیگه هر دو تاشون اومدن خونه ..سارا وقتی رسید خونه سریع رفت تو اتاقش .. دراز کشید رو تخت خوابش .. از شدت خستگی خوابش برد .. تو خواب سعید رو خواب دید .. خواب دید که با سعید عروسی کرده .. همه فامیلاشون اونجا بودن .. دیگه صبح شده بود . کم کم سارا چشاشو باز کرد .. نمی دونست چی شده . تا به خودش اومد فهمید که چی شده .. از تخت اومد پایین رفت تلفنو برداشت و شماره سعید رو گرفت .. خواهر سعید گوشیرو برداشت ..سارا سلام کرد .. خواهر سعید هم سلام کرد گفت شما .. گفت من سارا ام ..گفت سلام ببخشید نشناختم .. سارا گفت از سعید چه خبر .. خواهر سعید گفت....... (ادامه دارد)

خوب اینم از قسمت دوم این داستان .. منتظر بقیه داستان در روز سه شنبه نوزده اسفند هشتادودو باشید

آیا سعید خوب میشه .. آیا سارا و سعید به هم می رسن ... خواهر سعید می خواست چی بگه.. شاید سعید زنده نباشه .... قسمت آخر قصه رو حتما بخونید

 

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes