X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
پنج‌شنبه 14 اسفند 1382
عشق سارا و سعید (قسمت اول)
 

قصه از یه شب بارانی شروع میشه .. شبی که بارون می بارید .. اون شب دختر تو خیابون تنها بود. آخه منتظر دوستش یا بهتر بگم عشقش بود . ساعت از نیمه شب گذشته بود دختر در زیر قطره های باران خیس شده بود ولی هنوز نمی خواست به خونه بره .. چند دقیقه ای دوباره زیر بارون منتظر شد . تا اینکه تصمیم گرفت به خونه بره . رفت خونه . همه خانواده خواب بودن . دختر جوان حدود بیست سالشه و اسم دختر قضه ما سارا ست . سارا رفت به خونه دید همه خوابیدن یواش یواش خودشو به اتاقش رسوند . ساعت تقریبا دو نصفه شب بود .. سارا خیلی ناراحت بود . چون نتونسته بود عشقش رو ببینه .. اسم عشق سارا خانوم آقا سعید ده که اونم حدود بیست و دو سال سن داره .... سارا تا صبح بیدار موند .. آفتاب طلوع کرده بود .. همه جا روشن شد .. سارا از اتاق اومد بیرون .. رفت یه آبی به صورتش زد .. فقط مامانش خونه بود بقیه یا رفته بودن مدرسه یا سرکار .. مامانش ازش سوال کرد دیشب کی اومدی خونه سارا گفت نصفه شب گفت برای چی اینقدر دیر گفت با دوستام رفته بودیم بیرون دیگه دیر شد. نزدیک ظهر بود تلفن زنگ زد سارا دویید تلفنو برداشت .. درست حدس زده بود سعید بود ..

سارا:سلام

سعید:سلام سارا جون

سارا :چرا دیشب نیومدی

سعید:به خدا گرفتار شدم

سارا:چه گرفتاری از این مهم تر

سعید: آخه ماشینم خراب شد مشغول درست کردنش شدم

سارا:امروز می تونی بی یای

سعید : ساعت شش بعد از ظهر خوبه

سارا:عالیه

سعید : می بینمت ..خداحافظ

سارا:حتما .. منتظرم خدانگهدار

سارا تلفن رو گذاشت زمین . لحظه شماری می کرد که وقت قرار برسه . راستی اینو باید اضافه کنم که سارا با سعید تو پارک ساعی آشنا شده بود .. ساعت پنج بود سارا سریع آماده شد قرارشون همون پارک آشناییشون بود . رفت اونجا . ایندفعه دیگه سعید اومده بود .. رفت جلو .سلام کرد .. سعید هم سلام کرد ..گفت : به خاطر دیروز عذر می خوام . سارا هم گفت : مهم اینه که الان هستی و به موقع اومدی ..بعد کلی حرف زدن سارا از سعید پرسید :تو تاحالا عاشق شدی .. سعید یه لبخند زدو گفت : این سوال چیه می کنی . سارا گفت : تا حالا عاشق کسی شدی .. سعید گفت نه.. سارا گفت مگه میشه یعنی یک نفر هم نبوده که عشقش تو دل تو بیوفته .. سعید گفت .. تا حالا کسی نبوده که من اونو ببینم و عشقش تو دلم بیوفته ..داشت دیگه هوا تاریک می شد ... سارا گفت من برم تا برسم خونه دیر میشه .. سعید گفت من ماشین اووردم .. درستش کردم .. سارا هم گفت زحمتت می شه .. سعید گفت چه زحمتی بریم .. سارا و سعید رفتن طرف ماشین .. سعید درو باز کرد و رفتن طرف خونه .. تو راه کلی با هم حرف زدن .. بلاخره رسیدن خونه سارا یینا . سارا گفت مرسی که منو رسوندی .. بازم گفت بیا بریم بالا این طوری که بده .. سعید گفت باشه دفعه های دیگه حالا خیلی وقت هست .. اینو گفتو رفت .. سارا چشاش به رفتن سعید خیره شده بود و به فکر جمله آخر سعید بود .. حالا وقت هست باشه دفعه های دیگه ..سعید رفت سارا کلید خونرو دراوورد و درو باز کرد .. رفت تو اتاقش .. مامانش خونه نبود .. چند ساعت بعد همه خونواده دور هم جمع شدن و شام خوردن .. سارا رفت توو اتاقش پنجررو باز کرد دراز کشید رو تخت .. به فکر بعد از ظهر بود .. دیگه کم کم خوابش برد .. فردا صبح اولین کاری که کرد زنگ زد سعید .. بازم قرار گذاشت .. رفت سعید هم اومده بود .وقتی سعیدو دید رفت جلو باحاش دست داد سعید هم سارا رو بوس کرد و احوال پرسی کرد ... گفت دوست داری قدم بزنیم ... سارا گفت خیلی عالیه .. دست همدیگرو گرفتنو شروع کردن به قدم زدن . سعید به سارا گفت یه چیزی بپرسم جوابشو بهم می گی .. سارا گفت چی .. سعید گفت تاحالا با کسی دوست شدی سارا یه ذره مکس کردو گفت دروغ چرا آره دو بار ولی خیلی زود گذر بود .. سعید گفت .. می یای برای همیشه با هم و کنار هم بمونیم .. سارا که جا خرده بود از حرف سعید گفت الان نمی دونم چی بگم .. سعید گفت فکراتو بکن .. بعد تصمیم بگیر .. اون روز هم تموم شد .. سارا بارم رفت تو فکر .. از یه طرف حرف سعید تو گوشش بود از طرف دیگه فکر اینکه چطوری به خانوادش این خبر رو بده .. سارا تصمیمش رو گرفته بود .. می خواست به حرف سعید بله بگه...(ادامه دارد)

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes