X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
جمعه 1 اسفند 1382
واقعا گفتی دوستش داری ....
 

واقعا دوستش داشتی.... من یه پسر عمه دارم که حدود 30 سالشه ...یه دختر عمو هم دارم که حدود 28 سالشه ... این دوتا از بچگی با هم بودن ..با هم درس می خوندن حتی پسر عمه من با کمک دختر عموم تونست لیسانس بگیره اول رفت سربازی و اومد بعد دانشگاه قبول شد هر دو تا شون رشته هنر می خوندن لیسانس هنر دارن ... تقریبا از اون حالو هوای بچه گی درومده بودن این وابستگی اینا از بچگی باعث شد اینا به هم علاقه مند بشن ولی پدر و مادرشون یعنی عمو و زن عموم و عمه و شوهر عمه م بین خودشون یه سری مشکلات داشتن که باعث یه سری دعواها توو فامیل شد ولی هنوز پسر عمه و دختر عموم با هم بودن فقط خانوادشون با هم مشکل داشتن بعد چند وقت که گذشت یه روز زن عموم زنگ زد خونه ما گفت برا دختر عموم خاستگار اومده و چند روز دیگش نامزدی شونه پرسیدیم کیه گفت سوپرایزه باید خودتون بییاین ما رفتیم اونجا ساعت 10 شب شد گفتیم پس فامیل داماد چرا نیومدن عموم گفت الان دیگه می یان بلاخره زنگ خونشون به صدا در اومد گفتن عروس دوماد اومدن همه نگاه های مهمونا به در بود بلاخره رسیدن بالای پله ها من دیدم عمه م یه حالتیه رفت جلو عروس و دوماد اومدن حدس می زنین این عروس و داماد کیا بودن . ما خودمون هم باورمون نشد ولی داماد پسر عمه م وو عروس هم دختر عموم بود همه تعجب کرده بودن مامان بزرگم که گریش گرفت از خوشحالی گریه می کرد ... اومدن جلو با همه روبوسی و احوال پرسی کردن .. رفتن نشستن جایگاه مخصوصشون ... بعد کیک نامزدی رو اووردن بعدشم که یه شام مفصل به مهمونا دادن نوو اون شب تموم شد و همه منتظر روز عروسی بودیم بعد 3 ماه عمم هی زنگ می زد خونه ما با برادرش یا همون بابام صحبت می کرد ولی صحبت عادی نبود مشکوک صحبت می کردن بعد سه چهار دفعه بابام مجبور شد که بگه چی شده که عمم هر روز زنگ می زنه خونه ما ... چشتون روز بد نبینه خبر خوبی بهمون نداد گفت دختر عمو و پسر عمم با هم دعواشون شده داره کارشون به طلاق و جدایی می کشه خیلی ناراحت شدیم بعد چند روز شنیدیم که واقعا از هم طلاق گرفته بودن .. بنده خداها چه آرزوهایی که داشتن ... می دونید مغصر اصلی کی بود خود عمم .. آخه عمه من خیلی حصاص و نکته سنجه هر چیزی رو انقدر پی میگیره که بد تر خرابش می کنه .. من فکر کنم مقصر اصلی خود پدرو مادراشون بودن ... خلاصه جوونای فامیل ما از هم جدا شدن .. الان حدود 1 سالی هست که از هم جدا شدن .. ولی فامیل ما از اون به بعد یه خورده بهم خورد خیلی ها از همدیگه قطع رابطه کردن حالا چرا شو نمی دونم شاید منتظر یه بهانه بودن .. پسر عمم که هنوزم زن نگرفته ولی دختر عموم یه پسر دیگه پیدا کرده که توو کار موسیقی و آهنگ سازیه اونم لیسانس هنر داره و فعلا هم مثل دو تا دوست هستن عموم میگه شاید با هم ازدواج کنن .. ولی خدا بهشون رحم کنه آخرو عاقبته اینارو بخیر کنه .... قراره دختر عمومو این داماد جدید بعد عروسی برن کانادا زندگی کنن ... ولی هنوز صحبتی درباره ازدواج این دوتا نیست .. ولی پسره می دونه که دختر عموم قبلا ازدواج کرده و این شرایط رو قبول کرده ... حالا این قصه ی فامیلیمونو بهتون گفتم که بدونید ازدواج به این سادگیا نیست .. اینا که همدیگرو می شناختن و با هم فامیل بودن این بلا به سرشون اومد وای به حال دو تا غریبه که بخوان با هم ازدواج کنن .. فقط اینو بهتون بگم مواظب باشید و نسبت به هم شناخت داشته باشید .. بعضی ها سریع می خوان متاهل بشن باید یه کم صبر کنید تا خوب همدیگرو بشناسید چون عدم شناخت خیلی مشکل به وجود می یاره ..... مرسی .......نتیجه ی این نوشته اینه که نسیت به هم شناخت پیدا کنید و بعد ازدواج کنید .. من بعضی هارو می شناسم که بچه دار هم شدن ولی با هم مشکل دارن و دیگه راه برگشتی ندارن ....... بادو بیت شعر این مطلبو تموم می کنم ...هر کس از ظن خود شد یار من ... وز درون من نجست اسرار من .... در صفای سینه خود سعی کن تا ممکن است ... صاف اگر با خویش خواهی سینه احباب را ....احباب به معنی نوجوانان است ...

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes