X
تبلیغات
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
پنج‌شنبه 16 بهمن 1382
می خوام بپرم فقط همین !

 

زل زده بود تو آیینه.... به گودی زیر چشماش.... به همون رنگ تیره....

سرشو نزدیک کرد به آیینه.... با انگشت سیاهی زیر چشمشو فشار داد....

یه پوزخند زد.... دستشو گذاشت روی سرش و شروع کرد موهاشو به هم ریختن....

موهاش پخش شدن روی صورتش....موهای بلندش تا شونه هاش می رسید....

دستشو برد جلو.... کنار آیینه.... قیچی بلندشو برداشت.... چند تا تار مو رو باهم گرفت و گذاشت لای قیچی.... دستشو از دور تارای مو برداشت و دو تا دسته قیچی رو رسوند به هم....

یکم از صورتش پیدا شد.... نوبت بقیشون رسید.... دیگه صدای تق تق قیچی رو می شد تند تند

شنید....

چشماشو بسته بود.... از همون موقع که قیچی رو گرفته بود تو دستش.... آخرین دسته تارها رو هم گرفت و با قیچی از جاشون کند....

قیچی رو با همون چشمای بستش گذاشت سر جاش.... دستاشو از هم باز کرد....حالا نوبت چشماش بود.... آروم آروم بازشون کرد....

دوباره زل زد تو آیینه.... انگار هیچی نشده بود....انگار هیچ تغییری ندیده بود.... شروع کرد عقب عقب رفتن.... تا دم تخت....کاپشن سفیدشو برداشت.... دستگیره در رو چرخوند و رفت بیرون....

موهای سیاه و بلندش روی میز و زمین رو پر کرده بودن....

پرده های اتاق آروم تکون می خوردن....

دستگیره دوباره چرخید و در باز شد.... اومد تو.... رفت طرف دیوار.... یه تسبیح روی دیوار بود.... برش داشت و انداخت تو گردنش.... کنار همون صلیب ساده و زنجیر بلندش....

رفت طرف میز.... یه سری کاغذ روی میز پخش شده بود ....

یکیشون رو برداشت و شروع کرد نوشتن....کاغذ رو برد گذاشت کنار آیینه.... روی موهای سیاهی که روی میزش رو پر کرده بود.... دوباره زل زد به آیینه....

شروع کرد بازم عقب عقب رفتن.... طرف اون یکی دیوار.... دستشو برد به طرف قاب عکسی که روی دیوار بود.... باکف دست کشید روی قاب عکس.... دستشو برد عقب.... مشتش کرد.... کوبید تو قاب شیشه ای.... خورده های شیشه با صدای بلندی پرت شدن به اطراف....

دستشو برد لای خورده شیشه ها.... عکس توی قاب رو در آورد.... گذاشت تو جیبش وبا یه عکس دیگه که از جیبش در آورد عوضش کرد.... دوباره شروع کرد عقب عقب رفتن....

دستشو گذاشت رو دیوار و قدم برداشت.... یه خط قرمز روی جاهایی که انگشتشو می کشید  پیدا می شد و جلو می رفت.... صدای خورد شدن شیشه ها کف اتاق شنیده می شد....جوراب سفیدش داشت رنگ می گرفت....

رفت طرف در.... جفت دستاشو گذاشت روی در .... در رو باز کرد و رفت بیرون....

صدای بارون از دو تا پنجره کناری میومد....

.........................................................

زل زده بود به آیینه.... دستشو برد پایین طرف قیچی....

موهای بلندش تا روی شونه هاش می رسید....

توی آیینه روی دیوار می شد یه قاب عکسو دید.... توی قاب.... عکس یه در بود....لای در باز بود.... یه نور زرد داشت میومد تو.... روی در جای دو تا دست بود.... قرمز قرمز....

.........................................................

بارون داشت بیرون غوغا می کرد.... صدای خورد شدن شیشه ها با صدای بارون قاطی می شد.... زیر پنجره دو تا کفش روی زمین خیس افتاده بود.... دو تا جوراب قرمز رنگ روی زمین....

.................................................بارون داشت رنگ می گرفت؟!!

چرا آزادی در ایران نیست ..سازها در ایران شکسته می شه ... قلب ها شکسته می شه .... موسیقی از بین میره ... آه ...عاشق عشقشو پیدا می کنه ولی نمی تونه ادامه بده .. می دونی چرا؟..چون نمی تونن با هم باشن ..بعد مدتی خود به خود همدیگرو فراموش می کنن .....اعتیاد بی داد می کنه هرروز بیشتر می شه ..آه...عجب روزگاریه .... من که چیزی نمی خوام فقط آزادی می خوام ... می خوام آزاد باشم...می خوام بپرم فقط همین ... کارسختی نمی خوام ... بذارید بپرم فقط همین ... فقط همین ... فقط همین ..................

با تشکر از امید آسمانی .............
برای لینک دادن از ایمیل استفاده کنید .. کیا میان لینک به لینک

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes