X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
یکشنبه 7 دی 1382
یه داستان
 

چه خواری ها که دیدم .. چه گوشه کنایه ها که شنیدم .. چه بد بختی ها که کشیدم .. من اینا همه رو بغچه کردم  توو دلم .. در دل منو که واکنی هر لخته دلم .. یه کاسه خونه افتاده به پهلوم ـ یه کاسه خون .. آره اگه تو منو تردم کنی یا اینکه به سراغ من نیای از این که هستم بد تر می شم .. آه احساس می کنم نفس نمی تونم بکشم .. چشام باز نمیشه .. یه دردی تو سینه دارم .. بازم می خوای به من بگی که نمی یای .. اگه می خوای من بمیرم اینو بگو .. یه کاسه خونه افتاده به پهلوم اینو می فهمی همش از تو بود و به خاطر تو و فقط برای تو.. دستم قوت نداره .. زبونم نمی تونه حرف بزنه .. احساس می کنم که سبک شدم .. شاید هم مرده باشم .. می رم جلو اینه اطاقم .. چقدر شکسته شدم .. اینم فقط برای توست .. یکی از در اومد تو چشام خوب نمی دیدش .. دیدم دوستمه اومد جلو درباره تو یه چیزایی می دونست گفتم بگو .. گفت رفت زن گرفت .. چرا بشینه به پای تو .. خوب دیگه قسمت تو نبود .. من با حالی پریشان رفتم جلو آینه بازم اینو برا خودم تکرار کردم .. چه خواری ها که دیدم .. چه بدبختی ها که کشیدم .. من همه اینارو بغچه کردم توو دلم .. یه کاسه خونه افتاده تو دلم برای همیشه .. سرمو گرفتمو نشستم انگار تمام دنیا دور سرم می چرخید ..دوستم اومد جلو خیلی حالم بد بود .. دوستم زیر بغل منو گرفتو منو نشوند رو صندلی .. احساس کردم دارم افسرده می شم .. خودمو دل داری دادم گفتم خره خودتو از بین می بری .. شاید قسمت من نبوده .. دیگه نباید خودکشی کنی که .. یه نگاهی به دوستم کردم بعد زدم زیر گریه دوستم منو گرفت سرمو گذاشتم رو شونش .. از خستگی زیاد خوابم برد .. توو خواب باز این موضوع هارو خواب دیدم ...شب آخر با هم بودنمان را هرگز فراموش نخواهم کرد ............همون موقع تو خواب یاد جمله ای ا ز یه کتاب افتادم که می گفت .. این اولین و آخرین زندگی شماست پس هر چه در توان دارید به کار بگیرید و تا جایی که می توانید زندگی خود را از نشاط و معنا و تنوع و موفقیت انباشته کنید .. این جمله از یه روانشناس بود .. راست می گفت مگه ما چند دفعه زندگی می کنیم و به دنیا می یایم که به خاطر یه چیز کوچیک اینقدر خودمون رو آزار بدیم .. من تا صبح از این خوابا دیدم .. دیگه نزدیک صبح بود .. بیدار شدم دیدم دوستم نیست یه نامه نوشته بود همون دیشب رفته بود اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی رفت .. بازم رفتم جلو اینه .. یه نگاهی به خودم کردم .. گفتم از امروز زندگی دوباره ای آغاز کن و دیروز و فراموش کن ... حالا اینو با خودم می خوندم ... امشب در سر شوری دارم .. امشب در دل نوری دارم .. باز امشب د راوج اسمانم ..رازی باشد ماه و ستاره گانم .. کبکم خروس می خوند یه نفس عمیق کشیدم گفتم دیگه همه چی تموم شد .. راحت شده بودم .. انگار همین امروز به دنیا اومده بودم ... صبحانمو خوردمو رفتم ماشینمو روشن کردم .. دیدم دوستم اومده دم در گفت حالت خوب شد .. گفتم بشین بریم یه دوری بذنیم .... دیگه رفتیم بیرون .. کلی هم حال کردیم .... دیگه فکرشو نکردم بعد یه مدت هم از یادم رفت .....................اینم از طرف یکی از خوانندگان سایت بود از طرف مریم خانوم .. حالا راستو دوروغشو خودش می دونه ....

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes