رومئو و ژولیت
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
یکشنبه 28 بهمن 1386 ساعت 23:03

سلام به همه دوستان خوبمون.میدونم از ما دلخورین که چرا یه مدتی نبودیم. راستش عزیز دلم سهیل مهربونم از اول اسفند یعنی چهارشنبه میره سربازی.  نمیدونم کجا شاید یه جایی خیلی دورتر از تهران شایدم تهران. هیچی معلوم نیست. برا همین تو این مدت خواستیم که بیشتر با هم باشیم بعدشم چون از هم دور میشیم حوصله ای برا آپ کردن وبلاگ نداشتیم. شرمنده همه شما دوستای با معرفت هستیم. بعد از این هم من خودم باید تنها بنویسم تا سهیل مهربونم بیاد. نمیدونم شاید نتونم اصلا به وبلاگ برسم چون شاغل هستم و تا ساعت ۵ سر کار.شایدم بتونم گاهی یه مطلبی بذارم. خلاصه هنوز هیچی مشخص نیست. ممکنه این یادداشت آخر باشه .اونایی که عاشقن حال منو خوب درک میکنن،انگار یه نیمه از بدنم ازم جدا شده.خلاصه حال خوبی نداریم. برامون دعا کنین البته بیشتر برا سهیل. دوستون دارم. ارغوان

چهارشنبه 3 بهمن 1386 ساعت 12:31

می دانی زندگی یعنی چه ؟ نمی دانم
 زندگی یعنی غرور، زندگی یعنی گذرکردن بی تفاوت، زندگی یعنی خندیدن به صدای شکم گرسنه ای در کنار گذر خیابان...
می دانی زندگی یعنی چه ؟ نمی دانم !! زندگی یعنی کوبیدن در گوش پسرک کوچکی که در خیابان گوشه شلوارمان را گرفته و برای خریدن آدامس هایش التماس می کند... چارتاش صد تومن... تو رو خدا . زندگی یعنی بستن چشم... یعنی ندیدن. ندیدن پسرک کوچکی که با پنج تومنی کوچکش از مغازه خواربارفروشی بیرون می آید... مش کریم بقال دیروز و ریاست محترم سوپرمارکت چهار فصل امروز... به او گفت : پنج تومنی هیچی نداریم. زندگی یعنی ندیدن عرق بر پیشانی پدری که فرزندش بستنی فروش کنار خیابان را با دست های کوچکش به پدرش نشان می دهد و او را می کشد... بعدا می خرم... زندگی یعنی دروغ. زندگی یعنی تزویر. زندگی یعنی یک سراب بزرگ. زندگی یعنی به نیزه قرآن کردن.  زندگی یعنی یک کمربند، کمربندی که زیر شکم او گم شده است، اویی که با خون جگرهای هزاران نفر بزرگترین مجلس عزای حسین را برپا کرده است.
زندگی یعنی رها کردن. زندگی یعنی گم شدن. زندگی یعنی جمع شدن در ماشین، روشن کردن یک سیگار برگ  و بلند کردن صدای آهنگ مایکل و گذشتن از همه این چیزها... با سرعت...
- زندگی یعنی دل شکستن... زندگی یعنی له کردن... زندگی یعنی زیر پا گذاشتن همه چیز. زندگی یعنی خندیدن. خندیدن به همه آنهایی که زیر بار سنگین زندگی له می شوند. زندگی یعنی کج شدن کمر یک مرد. زندگی یعنی قالب زدن آجر زیر آفتاب هوای پنجاه و پنج درجه، با دست های کوچک پسرک هشت ساله... از ساعت پنج صبح، تا هفت شب... زندگی یعنی نگاه پسرک کوچک پا برهنه از پشت شیشه های بلند و کشیده یک رستوران . زندگی یعنی پدری که به خاطر دیه برای فرزندانش خودش را به زیر ماشین پرت می کند.... من که برای بچه هام فایده ندارم، بلکه مردنم براشون سودی داشته باشه... زندگی یعنی ماهی سی هزار تومان، فقط همین.  و زندگی با همه این چیزها، یعنی ساختن حسینیه یک میلیارد تومانی... زندگی یعنی خون بالا آوردن دخترک دم بخت در کنار دار قالی...  و در آخر، زندگی یعنی پایین کشیدن شلوار کارگر کوچولوی کارگاه شکلات سازی، به خاطر یک مشت شکلات که برای خواهر کوچکش از کارگاه کش رفته بود، در زیر بازار چه، جلوی همه رهگذران... زندگی یعنی همین...
زندگی یعنی یک تمسخر بزرگ یک ریشخند ابدی . زندگی یعنی صفر.

- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- می دانم...می دانم... می دانم

جمعه 28 دی 1386 ساعت 11:03

چهلم است.کلی آدم سیاهپوش گلوله شده انددر یک تکه جا و از سرما میلرزندو فاتحه میخوانند.دست های من هم از سرما یخ زده و هیچ فکرنمیکردم بهشت زهرا اینقدر سرد باشد.میروم کمی آنسوتر و می ایستم توی آفتاب.نگاه میکنم تا انتهای قطعه-جایی که چهل روز پیش هزار حفره سیاه منتظر بلعیدن آدم ها بودند- حالا خاک هست و پلاکارد های کوچک قهوه ای که رویشان اسم کسانی نوشته شده است.آدم های دور و برمن هم به خاکی که روبه رو یشان است خیره شده اند.بابا بزرگ در قاب عکس میخندد.دلم برایش تنگ شده.دلم میخواهد یکی بیاید وسط جمعیت سیاه پوش و بگوید شوخی کردم بابا همش سرکاری بود. دلم میخوادبرم خونه ی بابا بزرگ و ببینمش که کنار بخاری نشسته و لبخند میزنه.اخرین باری که رفتیم خونه بابا بزرگ،دستمونو گرفت و گفت:بیاید بهم سر بزنید.ما دیگه عمرمون به دنیا نیست.از شما هم چیزی نمیخوایم جز همین سر زدن.ما رفتیم و روزی برگشتیم که پدربزرگ دیگه اونجا نبود.

یکشنبه 23 دی 1386 ساعت 10:44

بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا در ساحل نمناک بودن
برای لحظه ای یکرنگ باشیم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم
کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید
و باران قطره های آبیش را
 به روی حجم احساس پاشید
اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم
بیا با آسمان پیمان ببندیم
 که تا او هست ما هم با وفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشک پک و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم

واقعا دل بستن به قاصدک خیلی سخته چون همیشه در پروازه و غیر قابل لمس یعنی هم عزیزی داری هم نداری هم میتونی داشته باشیش هم نمی تونی رو بودنش و داشتنش حساب کنی . هم غریب هم آشنا با داشتن قاصدک آدم تو برزخ .تو رویاهاش قاصدک زیباست و دوست داشتنی ولی در واقعیت نمی تونه بگه کسی را دارم وای غیر قابل توصیفه . من می دونم چه دردی تحمل می کنه عاشق یک قاصدک وای عاشق چیزی هستی که همیشه نگران رفتنش و نداشتنش هستی . غمگین می شی احساس بی کسی می کنی چون قاصدک نه می تونه و نه می خواد که همه چیزه عاشقش باشه چون طبیعتش اینجوریه ... پس قاصدک طبیعتش رفتن است و تنها گذاشتن دلهایی که بهش دل بستن به بودنش زیباییش عادت کردن پس همیشه عشاقش نا امید می شن می گن قاصدک را نمی شه برای خودمون نگه داریم که اون ساخته شده برای رفتن پس نگه داشتنش یعنی در بند کردن و اون هم که نمی تونه برای 1 نفر بمونه چون شکننده هستش و بلند پرواز . پس پا رو عشقتون بزارید و قاصدک را ازاد بزارید که به پروازش ادامه بده قاصدک پرواز کن و شاد و خندان باش که زندگی مال توه .ونگران آدمای زمینی نباش که اونا ساخته شدن برای رنج کشیدن و سختی دیدن

یکشنبه 16 دی 1386 ساعت 11:31

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبس

از لحظه های حوا . حوا می مونه و بس

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قصت رو از نو نوشته باشه

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود .اما زخمی در پهلو دارم .  زخمی که به دشنه ای تیز پدر برایم به یادگار گذاشته است. هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.  پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند. پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست . پس زخم هایت را گرامی دار . زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست . او که نامش خداوند است. پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر . اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد! زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد . من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم. پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار . از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت... دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق میراث پدر علیه السلام است

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes