X
تبلیغات
الی گشت
رایتل
خبر.متن های عاشقانه.شعر.داستان های اجتماعی.آموزشی.بحث های روانشناسی.مشکلات و آسیب های اجتماعی.حرف های شنیدنی
پنج‌شنبه 3 آذر 1390
چرا مردها حرف اول رو میزنن : این چه رسمیه که آقایون باید برن خواستگاری خانوم ها . چرا فقط آقایون به خواستگاری خانوم میرن . چرا آقایون فقط برای دوست یابی پا پیش می ذارن . خانوم ها هیچ نقشی ندارن . شما تا حالا دختری رو دیدین که بره به یه پسر بگه می خوام باهات دوست بشم یا بی یام خواستگاری . شاید خنده دار باشه . ولی میشه . نشودنی نیست . مگه نه . به نظر شما این رسم و رسوم که حتما پسر باید بره خواستگاری دختر از کجا اومده ؟ شاید قدیمی ها باعث شدن . شایدم یه قانون شده . ولی از یه طرفم مشکل سازه . مثلا اگه دختری بیاد به شما بگه که من می خوام باهات دوست شم حتما شما یا اطرافیان فکر ای بد دربارش می کنید . میگین دختر باید سنگین باشه . این حرفارو نزنه . ولی اگه پسر پیشنهاد دوستی بده کسی فکر بد نمی کنه . تازه میگه آره خیلی خوبه باید دوست غیر همجنس خودتم داشته باشی . همین جاست که اختلاف زن و مرد پیدا میشه . ولی زن و مرد هیچ فرقی از نظر حقوق اجتماعی و عاطفی با هم ندارن . خود ما ییم که این وضعیت رو به وجد اووردیم که همیشه حرف اول رو مردها باید بزنن . مرد باید خواستگاری زن بره . مرد باید رنگ لباس زن رو انتخاب کنه . مرد باید بره سر کار و زن باید تو خونه بمونه و اجازه بیرون رفتن رو نداشته باشه . اگه دختر بره خواستگاری پسر چی میشه ؟ آسمون به زمین می یاد . به نظر من که هیچ اشکالی نداره . ولی این رسم و رسوم های قدیمی یه جورایی تو خون ما ایرانی هاست . نمیشه عوضش کرد . اگه دختر بره خواستگاری پسر همه خندشون میگیره ولی اگه پسر میره خواستگاری دختر هیچ ایرادی نداره . همه رییس ها و مسولیت ها تو جامعه به عهده مردهاست . خانوم ها هیچ نقشی تو جامعه ندارن . نه از نظر فرصت های شغلی مهم مثل رییس و مدیریت و بقیه کارها نه از نظر حقوق اجتماعی و عاطفی . اگه دقت کرده باشید همیشه پسر ها پیشنهاد دوست شدن به دختر میدن . من تا حالا ندیدم دختر بیاد به پسری بگه که من از شما خوشم اومده . من یکی از دلیل های اون رو میگم وقتی یه پسر رو یه بار ردش می کنن میگه عیبی نداره این نشد یکی دیگه وقتی همون پسر رو از دوبراه یه خانواده ی دیگه ردش کنه باز هم میگه عیبی نداره این نشد یکی دیگه و این پسر ممکنه ده ها بار این کار رو بکنه تا آخر یکی راضی بشه و بر عکس اگه دختر رو یه بار رد کنن افسرده میشه دوبار ردش کنن با جوابش کنن خودش رو دار میزنه و میمیره. خواستگاری مرد از زن یک سنت هست و تو جامعه ی ما عرف شده.هر کسی که میخواد ازدواج کنه حتما با طرف صحبتهاشون رو کرده .حالا چه فرقی میکنه زن بره خواستگاری یا مرد. بنظر شما چه اشکالی می تونه داشته باشه اینکه خانمها هم بتونند به خواستگاری آقایون بیاند ...؟؟ نظر بدین حتما حتما
یکشنبه 30 مرداد 1390
از وبلاگ جدید من دیدن کنید
شنبه 29 مرداد 1390
خدایا دوست دارم

انبوه ابرهای سرگردان در خاکستری مه آلود آسمان بر وسعت تنهائیم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس شمیمی که آرام آرام مرا بر هزاران قطره باران و تمام خاطرات بارانی را به دنیایی فراسوی مرز واقعیتها فرا می خواند.سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن. سفری به لحظه با شکوه گذر پر شتاب صاعقه ای از دل تیرگی آسمان .سفری به یک لحظه عشق به یک بار پرواز.در سادگی یک نگاه پاکی یک دل وشکوه یک دلدادگی معنا می یابد و روح خسته ام را به نوازشهای پرآرامش دستانی می سپارم که هنوز بوی خوش آشنایی دارد.دستان پر توانی که می تواند تمام غبار اندوه را از آینه جانم پاک نماید می تواند صفحه های سیاه دفتر خاطراتم را پاره کند و می تواند مرا به اوج برساند.صدایی دریای آرامشم را طوفانی می کند.به خود می آیم.آسمان آکنده از ابرهای تیره است پراز تیرگی وخشکی.دستانم از خشکی می سوزد از آن هزاران قطره زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته من . خیلی وقتها آدما فکر می کنن خدایی که بالای سرشونه دوسشون نداره چون دوست داشتن به چیزی برسن یا کاری بکنن که نشده ولی خیلی از خدا خواستن که بتونن به هدفشون برسن اما این اتفاق به هر دلیلی به سر انجام نرسیده . باید این اعتراف را کرد که همه ما تو آن لحظه نا امید شدیم شایدم کلی بد و بیراه گفتیم .حالا اگر آن چیزی که دوست داشتیم بهش برسیم  یه عشق باشه آن وقت چه باید کرد؟

آیا همه عشقا باید به سرانجام برسن؟

آیا همه عشقا پایان خوب دارن؟

آیا اگه دو نفر هم دیگر را دوست داشته باشن دلیل خوشبختی آن دو نفر هست؟

آیا اگه ما به عشقمون نرسیم خدا ما را دوست نداره؟

و هزاران آیا و سوال دیگه که به وجود می آید.

شاید هیچ وقت هم متوجه نشیم چرا و علت چی بود که با آن همه تلاش و دعا که انجام داده بودیم بازهم به خواسته خود  نرسیدیم .

ولی خیلی از وقتها هم بعد از مدتی اتفاقاتی  می افتد که باعث میشود به عظمت خدا و مهربانیش ایمان بیاریم آن وقت هست که با تمام وجود از خدای مهربونمون تشکر میکنیم .

فقط همون زمانه که همه وجودت داد میزنه " خدایا دوست دارم " 

به وبلاگ جدید من سر بزنید :  

http://soheiltanha.blogsky.com/

شنبه 29 مرداد 1390
داستان مورچه و عسل

 مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد… هوس عسل، او را به صدا درآورد و فریاد زد:ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم. یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت: مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد! مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد…! بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است. مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم. بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند. مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!! بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی… مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید! بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم. مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت. بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد. مگسی سر رسید و گفت: بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم… مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!! مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت… مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند…! مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند…

مور را چون با عسل افتاد کار  / دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او  / دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد: عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم  /  تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است… این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد…

شنبه 15 فروردین 1388
قلب های نا آرام

در دل  آتش نشستن کار آسانی نبود  

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود  

با غرور هم قد و بالای بام آسمانی  

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی  

زیر سنگینی بار غم شکست

بارها این کودک احساس من  

زیر باران های اشک من نشست

مادر مریم در اثر بیماری شدید در بیمارستان بستری شده بود. مریم هجده ساله کارت پستالی مزین به یک قرص آسپیرین یک سکه طلا و یک گلبرگ سرخ به مادرش هدیه کرد . داخل کارت پستال نوشته بود. سلامتی . ثروتمندی و خوشبختی شمارا آرزو می کنم . مادر که از کار زیبای دخترش در شگفت شده بود گفت : خیلی ممنونم چه دختر با فکر و با شعوری هستی . رنگ مریم پرید . به سمت دستشویی دوید و در حالی که می گریست دچار حال بهم خوردگی شد . مادر بلافاصله به این صرافت افتاد که باید میان تمجید او و واکنش دخترش رابطه ای وجود داشته باشد . چند هفته بعد موضوع را با یک روانشناس در میان گذاشت . می خواست بداند که چرا تشکر و تعریف صمیمانه او باید دخترش را ناراحت کرده باشد . می خواست بداند که چرا تشکر و تعریف صمیمانه او باید دخترش را ناراحت کرده باشد . مشاور روانشناس در جواب او گفت : احتمالا گناهی متوجه تعریف شما نیست . شاید از هیجان دیدار شما و یا از گرمی هوا دچار حال به هم خوردگی شده است . مادر مریم جواب می دهد : نه اینطور نیست . هوای اتاق خیلی خوب بود. از آن گذشته قبل از آنکه از او تعریف کنم حالش خیلی هم خوب بود. مریم تمجید مادر را هضم نکرده بود. چرا؟ بسیاری از بچه ها  وقتی عصبانی می شوند پدر و مادر خود را نفرین می کنند : امیدوارم لاستیک اتوموبیلت در تاریکی شب پنچر شود . پایت پیچ بخورد . سرو کارت به بیمارستان و دکتر بیوفتد . تب کنی و سرما بخوری . به نقطه فوق العاده ای مسافرت کنی و از حرارت کباب شوی . و حتی بعضی ها از این هم فراتر می روند و مرگ پدر و مادر را آرزو می کنند. وقتی مادر مریم بیمار شده بود مریم احساس گناه می کرد . خیال می کرد نفرین او مادرش را روانه بیمارستان کرده است . حالا با هدیه کردن آن کارت پستال مثلا به حساب خودش خواسته بود که تلافی کرده باشد . در حقیقت آرزوی سلامتی برای مادر به جبران آرزوی بیماری برای او بود. وقتی مادر در مقام تحسین از دختر صحبت کرد احساسات او را چنان برانگیخت که احساس گناهش از آنچه بود بیشتر شد . شاید پیش خودش فکر کرده بود : اگر مادرم می دانست که در حال عصبانیت چه آرزویی کردم این حرف را نمی زد . راستی مادر هنگام دریافت کارت چه باید می گفت . باید به جای تحسین از کار دخترش از کارت او تعریف می کرد . مثلا باید می گفت : خیلی متشکرم . کارت زیبایی است بسیار زیبا و قشنگ است . چه جملات جالبی انتخاب کرده ای در آرزوی سلامت ثروتمندی و خوشبختی شما . خیلی زیباست . حالم را بهتر کرد دختر گلم . ممنون که به فکر مادرت هستی . مریم مسلما خوشحال تر میشد

   1       2       3       4       5       ...       57    صفحه بعدی

تعداد افراد آنلاین در وبلاگ :

Number of online users in last 3 minutes